پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(sobhekherad.ir)

هفته بعدزنگ ادبیات ازآقامعلم خبری نبود.بچه ها می گفتند آقامعلم به یک سفر دور و درازی رفته و این روزا برنمی گرده ورئیس مدرسه بعدازشنیدن خبرمرگ مرادعلی،آنقدر پرت وپلا می گفت که همه می گفتند آقای رئیس دیوانه شده است.
امّا شعر مرادعلی ورد زبان دانش آموزان وشعار آنها شده بود.ولی دیگر”من”تبدیل به “ما”شده بود و بچه ها درکوچه و بازار می خواندند:
“معلم جان ز درد سینه “ما”گوی!!!
که ما محتاج داروئیم
که مامحتاج درمانیم”

“داستان مرادعلی”

محمود منطقیان؛ به عادت معمول وهمیشگی خود،چندکتاب دردستش چپه کرد و سپس با قدمهای شمرده،چهره افسرده،نفسهای نیم مرده،امیال سرخورده،اشکهای دیده،رنگی پریده،لباسهای دریده وروحی آزرده راهی مدرسه شد.
آنقدر آرام وبیحال راه می رفت که انگارقصد داشت راهی راکه طی می کند،به دقت اندازه بگیرد و گز کند.
دربین راه چندتک سرفه کرد،خلط سینه اش بالا آمد،آن را درون یک زباله دانی تف کرد.درمیان اخلاط سینه اش لکه های قرمزخون به چشم می خورد ؛ دیدن لکه های قرمزخون او را ناامید و خُرد می کرد،زیرا پیش خود حدس می زد این لکه های لعنتی دیر یاز و کلک او راخواهند کند.
گاهی به اطراف خودمی چرخیدو آنچه را که درپیرامونش بود،بادید خاصی وارسی می کرد. مغازه های لوکس فروشی،دکانهای بزازی،قصابی وانواع فروشگاههای های اجناس قیمتی توجه او را به خودجلب می کرد.

خدا می داند هنگام برخورد با اشیا و اجناس مختلف پیش خودچه تصورمی کرد؛شاید افسوس می خورد که این درد مهلک دستش را ازهمه نعمتهای زندگی کوتاه خواهد کردو دلش می خواست تندرستی خود را بازیابد تا از این همه مواهب زندگی برای آینده اش استفاده کند.

هرچند او اکنون محتاج پول برای دارو و دکترخود بود،امّا آخر آدم زنده این خیالات را هم پیش خود می کند.شایدهم این چیزها تنفر و نفرت او را برمی انگیخت و در دل خود می گفت:”آه این انسانها چقدر غافل و ازحال دیگران بی خبرند،من دارم درکنارشان می میرم ؛درحالی که آنها آرام وبی خیال به جمع آوری پول ووسایل رفاه وعیش ونوش خود مشغولند.
وقتی به مدرسه رسید زنگ کلاس خورده بو دو معلم ادبیات سرکلاس حاضرو غایب می کرد:
مجیدافشار!حاضر،سعیدسعیدیان!حاضر،سیامک احسانی!حاضر،حمیدآریا! حاضر،مرادعلی ندارد !!
چندنفرازبچه های کلاس باهم گفتند : آقا ! غایبه.
آقا معلّم سرش را بلندکردو درحالی که چین برپیشانی انداخته بود گفت:”بازهم مرادعلی غایبه ؟!!
این حیوون نفهم همیشه دیربه کلاس میاد،خودم می دونم با این جور آدمهای بی بندوبار چگونه رفتار کنم.آخرسال بهش می فهمونم غیبت کردن یعنی چه.”
دراین موقع مرادعلی دمِ درِکلاس ظاهرشد و باصدای لرزانی گفت: “آ..قا.. اجازه هست؟ “آقا معلّم نگاه تندو شرر باری به قیافه مرادعلی انداخت ودرحالی که انگار می خواست اورا با نگاه خودبلع کند گفت: “مرادعلی بازهم دیر کردی؟ اصلا تو عوضی اومدی اینجا،جای تو و امثال تو،طویله س،نه کلاس ومدرسه،نگاه ریختش بکنید، پشه ازسروکله اش می باره،انگارتودکون بقالی بوده”
مرادعلی درحالی که نفسش مرتب پس می رفت وقطع می شد و تنش به شدت می لرزید گفت: “آ..قا..به خدا من مریضم،نمی تونسم زودراه برم،دیر رسیدم کلاس.آقابه خدا حالم خیلی بده بذار بشینم”
آقامعلم دوباره زبانش گل کرد: “بیا بتمرگ.امّا وای به حالت اگه دفعه دیگه سرزنگ من غایب بشی”
مرادعلی سرش را پایین انداخت و رفت روی یکی از نیمکت های ردیف آخر کلاس نشست وپشتش را به دیوار تکیه داد اما حرکات تنفسش بدجوری شده بود.
معلّم به حاضرو غایبش ادامه داد. چندنفر دیگر هم غایب بودند اما  آقا معلم نسبت به غیبت آنها عکس العملی نشان نداد.علتش هرچه بود خدامی داند.شاید اولیا آنها ازدوستان و آشنایان آقا معلم بودند و شایدهم ازاو اجازه گرفته بودند.
بعدازآنکه حضوروغیاب تمام شد،معلّم رو به دانش آموزان کردوگفت: “بچه ها این زنگ چه داریم؟”
یکی از دانش آموزان گفت : “آقا تاریخ ادبیات داریم.هفته گذشته درباره نظامی گنجوی وداستانهای عاشقانه اش برامون حرف زدی وگفتی: “جلسه دیگر ازتون می پرسم”
آقامعلم روبه مرادعلی کرد و گفت: ” آهای تو که همیشه غیبت می کنی و یا دیربه کلاس میایی !! بیا درستو جواب بده”
مرادعلی رنگ از چهره اش پرید و زرد شد و بچه ها همه به طرف او روی کردند و منتظر عکس العمل او بودند .مرادعلی درحالی که به زحمت حرف می زد،گفت: “آقا به خدا من مریضم نتونسم درس بخونم.آقا به خدا به زحمت اومدم کلاس،شبا از درد سینه و تب ولرز خوابم نمی بره”
آقامعلّم ازعصبانیت صورتش سرخ شدو گفت : “یالا بیا درستو جواب بده،این مسخره بازیا ومریضم مریضم چیه،انگاراینجا خونه خاله س،پاشو تنبل بی عرضه،اگرمریض بودی چند تا قرص خواب آور می خوردی تابرای همیشه راحت بشی و دردنگیری،اینا همش بهانه برای درس نخواندنه.

یالا زودباش بیادرستو جواب بده والا آنقدبهت می زنم که نفست بندبیاد”
مرادعلی بیچاره که دردبیماری وترس از آقا معلم رنجش می داد،با دیده اشک آلود ازپشت میزبلند شد و آرام آرام ونفس زنان به طرف تخته سیاه روانه شدو در برابر دانش آموزان قرارگرفت.
دانش آموزان همه سکوت کرده بودند و او را می نگریستند و زیر نظرداشتند: “راستی مرادعلی که درس بلدنیس پس واسی چی اومده پای تابلو،یعنی می خوادحرفی بزنه؟ اماچه حرفی؟”
معلم خطاب به مرادعلی گفت: “بایددرباره نظامی گنجوی حرف بزنی که نه تنها اهل علم وادب بلکه همه مردم کوچه وبازار هم اورا می شناسند وآثا راو بنام کاروان عشقهای داغ و راستین درمیان عام وخاص شهرت دارد و درحقیقت اورا شاعر عشق آفرین زبان فارسی می دانند و داستان عشق شیرین وفرهاد او نُقل مجالس و محافل عاشقان و دلدادگان است.”
معلّم بعد از این توضیح به مرادعلی اشاره کرد که موضوع را دنبال کند.مرادعلی بسیارمنقلب وآشفته به نظرمی رسید،اشک درچشمانش حلقه زده بود و قطرات عرق برصورتش می غلطید.

همه دانش آموزان سکوت کرده وسخت به اوخیره شده بودند.سرانجام درحالی که مرادعلی آماج نگاههای دانش آموزان شده بود،لبانش به حرکت و تکان درآمد و باصدایی بریده و لرزان آغازبه سخن کرد و چنین گفت:
“خداوندا چه ها گویم در اینجا من؟
ازاین اوضاع واحوالی که می بینم دلم خون است.
خداوندحقیقت تابه کی ماند چنین پنهان و سرگشته؟
خداوندا نگو بنگر چه ها گویند این مردم!!
خداوند همی گویند نظامی داستانهایش زعشق پاک می گوید.
همی گویندعشق شیرین وفرهاد بُوَد سر کاروان عشقهای پاک!!
وحال آنکه من این هر گز نمی بینم.
کجا شیرین وفرهاد عشقشان پاک وخدایی بود؟
کجا پاکی و عفت را دراین ویرانه راهی بود؟
مگراین نیست که فرهاد جگرسوخته میان سنگهای بیستون درخون می غلطید،
وشیرین آن پلیدِ پستِ عشرت جو،
تن خود را در آغوش شهی بدجنس وخسرو نام می افکند
وبا انواع نیرنگش بسی اطوارها می کرد؟
اگر گویند در دنیا که این عشق است،
تفم براین چنین عشقی که پست تر از لجن باشد.
اگرعالم ز بی عشقی بماند تاجهانی هست،
نباشد عشقهایی را که همچون عشق شیرین باد.
معلم گرخدا را می شناسی،عشق شیرین،عشق پستی بود،
او به دنبال حریر و زینت و ناپاک خسرو یی و مستی بود.
معلّم جان ازاین عشق دروغین پیش من کم گوی!!
که من درسینه ام درد است که من درسینه ام رنج است.
ز درد سینه ی من گوی
که من محتاج دارویم،
که من محتاج درمانم”

دراین موقع تک سرفه های مرادعلی شروع شد و از گفتن باز ایستاد.

معلم که ازحرفهای مرادعلی سخت ناراحت شده بود،باچهره ای دگرگون وعصبانی به مرادعلی گفت:
“بعدازآن همه غیبت حالاهم این طور درس جواب می دی؟ این چرت وپرتها دیگه چه بود که گفتی؟”
وبدون معطلی آقامعلم مبصر کلاس را صدا زد و گفت:
“پاشو این احمقو وردار ببرپیش آقای رئیس و بهش بگو این عوضی بیشتر وقتها غایب می شه،یاهم دیر به کلاس میاد و وقتی هم میاد کلاس هیچی بلدنیس و فقط یه مشت چرت وپرت روی هم می بافه؛ ازقول من بهش بگو حسابی ازش پذیرایی کنه تا دیگه کلاس و مدرسه رو سرسری نگیره”
مرادعلی همراه مبصر از کلاس خارج شد.چند لحظه بعد سروکار مرادعلی با آقای رئیس شروع شد.بعدازگزارش نماینده کلاس،آقای رئیس که گویا ازبهانه های زنش عصبانی وخسته شده بود،باقیافه ای خشن و عبوس برسر مرادعلی داد کشید:
“حیوون مگه مدرسه دکون بقالیه یاخونه خاله س که هر وقت دلت خواس میایی و موجب ناراحتی و دردسر معلما می شی؟
حالا طوری حالتو جا بیارم که دیگه ازاین غلطها نکنی و بفهمی رعایت نکردن مقررات مدرسه چه عاقبت بدی پشت سرداره”
مرادعلی که ازترس و درد به سختی روی پاهای خود ایستاده بود،باصدای لرزانی به رئیس گفت:
“آقای رئیس به خدا من تقصیری ندارم،مریضم آقا!!آقا به خدا دس خودم نیس،پدرم هرچه تقلا کرد،پول گیرش نیومد که منو ببره پیش دکتر.
آ…قا به خدا راس می گم،به من رحم کنید،طاقت کتک خوردن ندارم”
آقای رئیس باعصبانیت فریادزد،این حرفا اصلا به من مربوط نیس،من تابع مقرراتم،مریضم مریضم چیه،جهنم که مُردی،یه انگل کمتر.من اصلا گوشم به این حرفا بدهکارنیس،حالابایدحسابی حالتو جابیارم تا آدم بشی.”
بعد آقای رئیس فراش مدرسه راصدا کرد و گفت: “زود برو یه چوب کُلفت و محکم برام بیارتا حالِ این آقا رو جابیارم”
فراش هم اطاعت کردورفت ویه چوب محکم آوردوبه دست آقای رئیس داد.
آقای رئیس چوب را به دست گرفت وبه جان مرادعلی بیچاره وبیمارافتاد.
مرادعلی درزیرضربه های چوب آقای رئیس به خودمی پیچیدو صدای زاری و التماسش در فضا پر می کشید.امّا نه آقای رئیس به حالش رحم می کردو نه کس دیگری به دادش می رسید.
دانش آموزی درگوشه ای این صحنه را تماشا می کرد و زیرلب زمزمه می کرد”چوب استاد به ز مهر پدر”
خلاصه آنقدرچوب به تن ضعیف مرادعلی خورد که بی حس گردید و روی زمین دراز کشید.وقتی دستهای آقای رئیس ازکتک زدن خسته شد،برسرمرادعلی داد کشید: ” حالاپاشو حیون بی تربیت برو سر کلاست تابدونی که کلاس جای درسه ونه خونه ننه وبابات”
امّا مرادعلی دیگرتوان بلندشدن نداشت.
ناچارآقای رئیس دوباره فراش راصدا زد وگفت : “یالا این ناکس را وردار و ببر سرِکلاسِش وبه معلمش بگو بذار بشینه که به اندازه یه حیوون کتک خورده” رئیس این راگفت و ازآنجا دور شد.فراش خم شد،دست مرادعلی را گرفت وازروی زمین به طرزخشن وحشتناکی از زمین بلندکردو بعد مانند قبرکنهایی که مُرده های بی صاحب را از بالای قبربه درون ولو می کنند اورا به طرف کلاس بی اختیارحرکت داد.
مرادعلی ازآن روزبه بعدحسابی بیمارشده بودو اگرتا آن موقع کمی امیدبه زنده ماندن داشت،به یاس مبدل شد.بابدن دردآلود و روح آزرده زیر یک پلاس کهنه به خود می پیچید و ازشدت درد وبیماری فریاد و ناله می کرد.

دیگر زندگی برایش کابوس وحشتناکی شده بود.او دیگر ازمدرسه ناامیدو متنفر شده وبه کلی ازآن چشم پوشیده بود.شاید دلش می خواست ازدست این زندگی دل آزارو لعنتی وآن کلبه گلی باآن پلاس کهنه ای که بوی تعفنش آدم را گیج می کرد،هرچه زودترخلاص شود.
پدرو مادر مرادعلی،گریان  و پریشان بدون ازاینکه کاری از دستشان ساخته باشد،دراطراف او می چرخیدند؛آخه هرچه بود مرادعلی اولادشان بود.

آدم برای بچه اش آن هم دریک چنین وضعی دلش حسابی کباب می شود.هرچه آنها به دنبال راه وچاره ای گشته بودند،بیهوده و بی حاصل بود.آنها به غیر از مرادعلی دارای چند فرزند دیگر هم بودند و هیچ دربساطشان هم نبود.

پدرش چندین مرتبه پیش این وآن رفته بود تا شاید با خواهش و التماس،برای دارو و دکتر بچه اش پول قرض بگیرد،امّا ازبخت بد،پول دارها که از ته وتوی او باخبر بودند،حاضر نمی شدند یک ریال هم به او قرض بدهند.زیرا پول دارها اغلب به کسی قرض می دهند،که هم برایشان سود کلان داشته باشدو هم سرموقع به آنهاپرداخت شود.وبااین حساب پدرمرادعلی ازمشتریهایشان نبود.
هفته دیگرمعلّم ادبیات سرِکلاس حاضر وغایب می کرد و وقتی به اسم مرادعلی ندارد رسید،چنددانش آموزگفتندآقا…مرادعلی غایبه .
این بارآقا معلم که بیش ازپیش ازکوره در رفته بود، دندان قروچه ای کرد و گفت: “بازهم مرادعلی غایبه؟؟!! وای به حالش،این دفعه دیگه خودم حسابشو می رسم،مثل اینکه دست آقای رئیس چندان دردش نکرده” وبعدلُندلُندکنان ادامه داد: ” این طور می زارمت اروا بابات، همین الان می زارم به همین آسونی بری کلاس بالاتر.وقتی درجا زدی،اون وقت می فهمی با کی طرفی”
یکی از بچه های کلاس گفت : “آقا مرادعلی که دیربه کلاس میاد،همیشه میره تو گوشه ها سرِ راه دخترای مردم کمین می کنه تاآنها را دید بزنه”
بچه ها که برای صرف وقت دنبال بهانه می گشتند زدند زیرخنده.
دانش آموزدیگری گفت: “مرادعلی یه کفتربازه،مشغول  کفتربازیه که به کلاس نمیاد.
دانش آموز دیگری گفت: “آقا فیلم عشقیِ دل چسبی روکاره ،فکرمی کنم مرادعلی رفته سینما اونو ببینه و حال کنه” برای باردوم وسوم بچه ها قهقه خندیدند…..
……………………………….
اما حال مرادعلی روزبه روز بدتر بدترو بدتر می شدو فاصله اش تامرگ کمتر و کمتر می گردید.پدرش تاحالا به هر دری زده بود وتلاشش کاملا بی حاصل بود.حالا باقلبی پریشان و ناامید بالای سرِفرزندش دست به هم برده بود و اشک می ریخت ومادرش هق وهق کنان گریه می کردو مرادعلی هم درمیان پلاسِ کهنه نفسهای خفیفی می کشید.
پدرمرادعلی درحالی که اشک غم وحسرت ازچشمانش سرازیر بود،زیرلب زمزمه می کرد:

“خدایا همه بدها برمُو اُومه
ندارُم طاقت درد و زمونه

وُکه زیرلحافش خُو گرفته
کجا حال دل زارِمُو دونَه

ندارم رختخواب و نه اجاقی
همه چیزا به اقبالم کم اومه

دراین کلبه بجزغم همدمی نی.
که این کلبه ی مُو بیت الحزونه.

الهی مُو نمی زادم ز مادر
که گیره زندگی برمُو بهونه

خدایا روکن وحالم توبنگر
به وَالله زندگی برمُو حرومه

فقیری وغمه و درد بیمار
روون اشکُم زدیده دونه دونه

دراین کلبه بنالم هرشب وروز
یکی بهر کمک پیشم نیومه

خداوندا توبینی حال وروزُم
بکن کاری که کارمُو تمومَه
………………
روز دیگر معلم ادبیات سرِکلاس حاضر وغایب می کرد:
“مجیدافشار!حاضر،سعیدسعیدیان!حاضر،سیامک احسانی!حاضر،حمیدآریا!حاضر،مرادعلی ندارد!!
امّا آقا معلم جوابی نشنید. او دوباره تکرار کرد مرادعلی!!امّا این بارهم پاسخی نشنید.آقامعلم وقتی سرش را بلند کرد،با قیافه گرفته و غیرعادی دانش آموزان روبرو شد.آقامعلم بعدازکمی مکث گفت چراهمه پکرین وجواب نمی دین،بازهم مرادعلی غایبه؟؟
دراین موقع مبصرکلاس باقیافه گرفته ای گفت آقا مرادعلی مُرده!!!!
یکی ازبچه ها گفت آقا می گن بیچاره مسلول بوده.آقامعلم بعد ازشنیدن این خبرمدّتی مات ومبهوت وبی حرکت ماند.گویا گذشته تلخ ورفتار ناپسندی که نسبت به مرادعلی انجام داده بود،جلوی چشمش رژه می رفتند.

دانش آموزان سخت به اوخیره شده بودند؛آیا آقا معلم ازرفتار بدی که نسبت به مرادعلی مرتکب شده بود اکنون پشیمان شده است.
سرانجام درحالی که بهت وحیرت برکلاس سایه افکنده بود،اشک ازچشمان آقا معلم سرازیر شد و درحالی که اشک ریزان جلوی دانش آموزان گشت می خورد،این طورزمزمه کرد:
“”کجا شیرین وفرهادعشقشان پاک وخدایی بود
کج اپاکی وعفت را دراین ویرانه راهی بود.
معلم گرخدا را می شناسی عشق شیرین،عشق پستی بود
اوبه دنبال حریروزینت وناپاک خسرویی ومستی بود.
معلم جان ازاین عشق دروغین پیش من کم گوی
که من درسینه ام درد است
که من درسینه ام رنج است
ز درد سینه من گوی که من
محتاج دارویم که من محتاج درمانم.
آق امعلم دوباره تکرار کرد:
“ز درد سینه من گوی
که من محتاج دارویم
که من محتاج درمانم”
آقا معلم بعدازخواندن ابیات مرادعلی،سرش گیج رفت وکلاس و دانش آموزان دورسرش چرخیدند،او به زحمت خودرا روی صندلی انداخت،صورتش رادرمیان دستهایش مخفی کرد و لحظه ای بعددرحالی که گریه به آقا معلم مهلت نمی داد ازکلاس خارج شد و دیگردیده نشد.
…………………………….
هفته بعدزنگ ادبیات ازآقامعلم خبری نبود.بچه ها می گفتند آقامعلم به یک سفر دور و درازی رفته و این روزا برنمی گرده ورئیس مدرسه بعدازشنیدن خبرمرگ مرادعلی،آنقدر پرت وپلا می گفت که همه می گفتند آقای رئیس دیوانه شده است.
امّا شعر مرادعلی ورد زبان دانش آموزان وشعار آنها شده بود.ولی دیگر”من”تبدیل به “ما”شده بود و بچه ها درکوچه و بازار می خواندند:
“معلم جان ز درد سینه “ما”گوی!!!
که ما محتاج داروئیم
که مامحتاج درمانیم”

زمستان۱۳۵۳ محمودمنطقیان

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(sobhekherad.ir)

این خبر را به اشتراک بگذارید :