تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۴ - ۱۲:۵۵

نگارش جبار چراغک برای زنده یاد رحمان فلاحی؛

آن شاهباز نشسته بر قلّه ی نظم و نثر!

آن شاهباز نشسته بر قلّه ی نظم و نثر!
دکتر ‌رحمان فلاحی، رنگین کمانِ زبان و ادبیات فارسی و قوس و قزح شعر و ادب و آژفنداکِ انجمن ادبی شاهنامه و حافظ بوده که سال ها بی وقفه، بدون مزد و اجرت و صرفا جهت رواجِ اندیشه های فردوسی و حافظ مبادرت به چنین کاری کرده است.

“صبح خرد”/”جبار چراغک”؛ دکتر ‌رحمان فلاحی، رنگین کمانِ زبان و ادبیات فارسی و قوس و قزح شعر و ادب و آژفنداکِ انجمن ادبی شاهنامه و حافظ بوده که سال ها بی وقفه، بدون مزد و اجرت و صرفا جهت رواجِ اندیشه های فردوسی و حافظ مبادرت به چنین کاری کرده است…

سال ها وجود یک کیمیا و یک اکسیرِ ناب به نام دکتر سید قادر لاهوتی، در این انجمن ها، رنگ و روی دیگری را در میزِ گردِ کوی ارشاد، داده و جلای خاصی بخشیده بود.

وجود این انسان دانا و تحلیل ها و داده هایش از تک تک ابیات حماسی فردوسی و غنایی و عرفانی حافظ، باعث علاقمندی خیلی ها به این دو انجمن گشت و سبب شد روز به روز علاقمندان زیادی، شب ها برای رفتن به کوی ارشاد لحظه شماری کنند…

اما دست اجل پای پیش نهاد و آن استادِ جامع الاطراف را از ما و از آن دو انجمن و البته که از دانشگاه ها گرفت و خلل به بار آورد…

اما وجود دکتر فلاحی عزیز باعث شد که این انجمن ها از رونق نیفتد و با تلاش و پشتکار، روند را عادی جلوه دهد و همچنان بیاراید…

در جریان سفر بی بازگشت دکتر لاهوتی، کسی که اولین بار نظر داد که دوستدارانِ فرهنگ و هنر و عاشقان آن سفر کرده او را با کتاب تا سرای ابدی بدرقه نمایند، دکتر فلاحی بود…

اما انگار زمانه ی جافی به طور وافی سرِ ناسازگاری را با دانایان و آگاهان و ادیبان و زیبا صورتان و نیک سیرتان، از سر گرفته و یکی یکی به کامِ مرگ می کشاند تا ما راحت تر بنالیم و به این اشعار تکیه زنیم که:

جهـانـا هــمانـا فسـوســـی و بازی
که با کس نپایی و با کس نسـازی

چرا عُمـر درّاج و طـاووس کـوتـه
چـرا مار و کـرکــس زیَد در درازی؟

بلی، رحمان، آن خداوندگارِ گلواژه های نوین، آن قافله سالار دشتِ کلمات وزین، دریایِ خروشان معرفت و دانش،
اقیانوس آرامِ دلدادگی در وادی خرد و آن تاجدارِ و تاج بخشِ فرهنگ و ادب، آسمانی شد.

مهربان مردی بی نظیر و استادی بی بدیل که در مدت سی و اندی سال، در قامتِ معلمی و استادی، آنچه را که با هوش سرشار و ذهنِ وقّادش آموخته بود و ذخیره داشت، بی هیچ بخلی و بدون از چشمداشتی به دانش آموزان و دانشجویانِ این دیار بخشید و آموزش داد…

آن شاهباز نشسته بر قلّه ی نظم و نثر…
و آن شهسوارِ یکه تاز در دشت بلاغت و فصاحت، از کنارمان رفت و جان به جان آفرین داد…

آن جادوگر واژه ها در میدانِ استعاره و آن تک بیت گویِ نیک خویِ همیشه آرام، زیبا صورتی خوشدل و نیکو سیرتی قابل، بر مرکبِ چوبین نشست…

فلاحی، همان که چون فلّاح در کشتزارِ ملکِ سخن، بذر متانت می کاشت و محصول وقار درو می کرد، ناباورانه پر کشید…

آن که آموخته ها،تجربیات و عایداتش را در آسیابِ خرد می ریخت و با سرندِ مهر الک می نمود و با آبِ زلال و گوارای بلکوی نیر، به هم می آمیخت و خمیر مایه ی عزت و ارجمندی را در تنور دانایی و آگاهی بر سفالی ساخته از گِلِ رس می چسباند و نانی برشته از رشته ی رباعی و از سلکِ دو بیتی و قطعه و غزل و معجونی سرشته از چارپاره های اجتماعی را بر سفره ی زبان و ادبیات فارسی فراهم می آورد و با چاشنی مراعات نظیر و ایهام و تناسب می آراست و زه نشینِ خوان ادبش را با تشبیهات بلیغ زینت می داد، سرای دیگری را اختیار نمود…

آن که شب ها در بستری از غزل های حافظ می خوابید و سحرگاهان با مثنوی مولانا وضو می ساخت و سجاده اش نصایحِ نغزِ گلستان و عاشقانه های بوستانِ سعدی بود و اشعارِ حماسی فردوسی بانگ الله اکبرش بود و با اشعار غنایی نظامی و سنایی و … نردِ عشق می نمود و با منطق الطیر عطّار پرواز می کرد، سفری بی بازگشت را آغازید و استانی و شهری و ایلی را در سوگ فرو بُرد…

درخـتِ ســــروِ ایـل از ریشــه افـتاد
بـه یکـباره به ضــربِ تیـــشه افــتاد

خبــر آمـــــد بـه منــدان و ســـواری
ز آب ماهـــی که شیــرِ بیــشه افـتاد

سـحرگـه قاصـدک با ناله مـی گفـت
که رحـمان صـاحـبِ اندیــشه افـتاد

بلـورین بـود و روشن همچو شـیشه
کنـــون از بـد بیـاری شیـــشه افـتاد

بـه خــــــــرداد از جـفای روزگــاران
شـبِ تـاری ز کـار و پیــــــشه افـتاد

روحش شاد و یادش تا همیشه جاوید باد…

جبار چراغک:۱۴۰۴/۳/۲۸

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 1
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

بهمن رضایی منش جمعه , ۲۰ تیر ۱۴۰۴ - ۸:۵۹

افسوس که من این آدمیان فرد و شگرف را چه آنکه که دیگر در بین هموطنان نیست چه اینکه خبر نشانده نمی‌شناسم خدایا خدایا

رفتن به نوار ابزار