((زخم های نگین))…..بقلم سید غلامعباس موسوی نژاد

««زخم های نگین»» دوم فرودین ۸۷ مرد میانسالی به خواستگاری ستاره آمد،ظاهرا موجه بود وخانمش را در یک تصادف از دست داده بود.ستاره دختری باهوش وسرشار از انرژی بود .خواستگاران زیادی داشت وهرکدام را به بهانه ای نپذیرفته بود به قول معروف طالعش را باد برده بود.شاه بیت دفتر خاطرات ستاره این شعر حافظ بود:
««زخم های نگین»»
دوم فرودین ۸۷ مرد میانسالی به خواستگاری ستاره آمد،ظاهرا موجه بود وخانمش را در یک تصادف از دست داده بود.ستاره دختری باهوش وسرشار از
انرژی بود .خواستگاران زیادی داشت وهرکدام را به بهانه ای نپذیرفته بود به قول معروف طالعش را باد برده بود.شاه بیت دفتر خاطرات ستاره این شعر حافظ بود:
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
.ستاره بسیار جسور وبا شهامت ولی خیلی دلسوز و عاطفی بود،همین عاطفی بودنش اورا آسیب پذیر می کرد .تدبیری که اندیشیده بود تقدیری نبود که در سال ۸۷برایش رقم می خورد.ازدواج دختری از قافله عروسی عقب مانده ،با مرد میانسالی که تجربه زندگی با زنی دیگر، اورا پخته تر کرده بود و فرزندانی از همسر اول خود داشت، برای ستاره بسیارسنگین بود.او دوست نداشت همسر مردی پابه سن گذاشته بشود ودر اولین ملاقاتش گفت: این مرد،چیزهای زیادی برای پنهان کردن دارد. اما ستاره مثل آب چشمه زلال بود.ستاره فکر می کردکه هرگز نخواهد توانست جای مادررا برای فرزندان شوهرش بگیرد و برای آنان مادری کند زیرا از نظر سنی نزدیک بودندوبچه ها معمولا در مقابل تازه واردها مقاومت نشان می دهند.ولی امیدواربود بتواند،رابطه خوبی با آنها برقرار کند. بالاخره ستاره با اصرار من وپدرم با آقای کاظمی ازدواج کرد.به نظر می رسید که مردی مودب وبا شرف است.به هر حال در منطقه ما ،کمتر آدمی سراغ داریم که شرافت ومردانگی را کوچک بشمارد.آقای کاظمی زبانی بسیار نرم داشت وبا همین چرب زبانی دل پدرم را برده بود.حدود دوسال طول کشید تا من ،در یک بزنگاه اخلاقی متوجه شدم که جناب کاظمی ماری خوش خط و خال و فریبکاری حیله گر است.ولی دیگر ستاره اقبال ستاره خوابیده بود و داشت فرزندش را به دنیا می آورد .کاظمی علیرغم داشتن پنج فرزند از زن اول ، هیچ مخالفتی با بچه دارشدن ستاره نداشت.وقتی ستاره برای زایمان به بیمارستان امام سجاد رفته بود،کاظمی برنامه ازدواج با زن سومش را در سر داشت.صد البته که قصد کاظمی ازدواج نبود،اما شرایط بگونه ای پیش آمد که مجبور شد،برای جلوگیری از رسوایی اخلاقی، ازدواج کند. دختر ستاره به دنیا آمد .دختری با چشمانی درخشان وچهره ای دلپذیر. ستاره ای جدید متولد شده بود.مادرم می گفت :مانند این است نگین، کودکی ستاره را زندگی میکند. ستاره از ازدواج کاظمی در آن شرایط که او در بیمارستان بود وبا آن شرایط خفت بار اصلا وابدا راضی نبود.ولی انتظارش را داشت .ستاره در تمام مدت تصمیم گرفته بود مشکلات زندگی اش را با خانواده در میان نگذارد.چون فکر می کرد که من وپدرم ،از پیشنهادمان شرمنده می شویم وبرای پدرمان احترام زیادی قایل بود.من همبازی ستاره بودم وهمیشه حرفهایش را با من در میان می گذاشت ،اما مورد ازدواج جدید کاظمی من نمی توانستم ،ستاره را تسکین بدهم.چون برای خودم موضوع ازدواج یک مرد پنجاه وهفت ساله با یک دختر دانشجو ،بسیار غیر معمول وگیج کننده بود.حالا که کاظمی حداقل برای فرزندانش رسوا شده بود،بچه هایش کم کم به ستاره به خاطر نجابت وسلامت نفس ،نزدیکتر می شدند. ذوق وشوق فرزندان کاظمی در اطراف نگین دخترستاره دیدنی بود.دختر کوچولو توسط خواهران وبرادرانش مانند نگین انگشتر احاطه شده بود ،در واقع تولد نگین وبازی با او ،نوعی تسکین برای خانواده ما وفرزندان کاظمی بود.پدرم سفارش کرد که اولین کارستاره آموزش قرآن به نگین باشد.درواقع می خواست ،از طرفی ارتباط مداوم ستاره با قرآن کمکی به بهبود اعتقاداتش کندواز طرف دیگر معتقد بود که تاثیر رفتارهای نادرست کاظمی بر نگین کمتر بشود.
ستاره به خاطر رفتارهای شوهرش ،هر روز افسرده تر می شد ،بگونه ای که بعد از مراجعه به متخصص روانپزشکی ،دکترش توصیه اکید کرد که تنها نباشد ودر مکانهای خلوت وتارک نرود.
داروهای روانپزشکی ،کمی ستاره را آرام کرده بود.حالا کاظمی در کمال بی شرمی بیماری ستاره را بهانه ازدواج و ارتباطهای نادرستش می دانست وبا قیافه ای حق به جانب می گفت که وقتی همسرم بیمار بود، مجبور بودم ازدواج کنم.ضمن اینکه قانون اجازه ازدواج با پرداخت مهریه داده است .بعضی ها فکر می کنند وقتی می توان، مردم را فریب داد ،می توان خدارا هم فریب داد.فکر می کنند که همیشه بر خر مراد سوار هستند.رفتارشان مانندقاطر چموشی گستاخانه وبی شرمانه است.کاظمی با طعنه به مادرم گفته بود که اگر باغتان خشک شده ،کبریت بردار وآنرا بسوزان.
وقتی از مادرم این حرف را شنیدم ،تصمیم گرفتم با کاظمی برخورد کنم ،اما مادرم گفت : حیف است که بخواهی با چنین کسی مقابله به مثل کنی.اگر سگی پای تورا گاز بگیرد که نباید مثل سگ رفتار کنی. مادرم همیشه می گوید ،صبر کوچک خداوند سی سال است ،اما آدمی عجول است ومی خواهد زود نتیجه خشم خدارا ببیند .
مدتها مواظب ستاره بودم واین باعث شده بود که به رفتارهای او دقت بیشتری بکنم وتمایل او را به مردن حس کنم .نمی توانستم انگیزه ای برای زندگی اش فراهم کنم.ستاره احساس می کرد ،از همه نظر نسبت به دختران همسن وسالش عقب افتاده ،هرچند که دختری باهوش و زیبا بود.اما ظاهرا زندگی به او روی خوش نشان نداده بود. بسیاری از ما منتظریم ،روزگار همه چیز را برای ما آماده کند،شغل و ازدواج وثروت و…اما توجه نمی کنیم فرمانروای زندگی خداوند است .اماّخداوند غذای مورچه ها را فقط تا جلوی لانه می برد ولی این خود مورچه ها هستند که غذایشان را از جلوی لانه برمی دارند.بعضی دخترها وقتی موقعیت ازدواج خوب پیش می آید ،تردید می کنند ،بعدا در شرایط اجتماعی دیگری مجبور به قبول شرایطی بسیار تلخ می شوند.
ستاره به خاطر اینکه احساس می کرد،مصرف داروی اعصاب اورا سست وبی حال می کندونمی تواند بانگین بازی کند،ومتاسفانه به علت حرفهای بی ربط همسایه ها از مصرف دارو خود داری کرد. ستاره همیشه چابک بود ونمی توانست آرام بگیردودوست نداشت اورا مریض بدانند. سیزدهم فروردین امسال ،ستاره سی وسه ساله شد ،او را به خانه خودم بردم تا بیشتر مواظبش باشم .وقتی از سیزده بدر برگشتیم ،ستاره افسرده تر از همیشه بود.گوشه ای نشسته بودوبه نقطه ای خیره می شد.شب هنگام صدای گریه ستاره بلند شد.برخاستم وبه اتاقش رفتم ،مثل ابر بهار گریه می کرد.با نگرانی پرسیدم : ستاره جان چی شده ؟ با گریه گفت ،بدن نگین را دیدی ؟ گفتم :چی شده ؟ گفت :دو روزه پیش پدرش بود .پدر بی وجدانش کتکش زده و آهن داغ روی بدنش گذاشته ،تمام بدنش کبود شده وزخمیست.بغضی راه گلویم را بست وگریه امانم نداد ،همراه ستاره گریستم واورا در آغوش گرفتم .ستاره چشم در چشم من انداخت وگفت :دیگر تحمل زندگی کردن را ندارم و به زودی خواهم مرد. .سعی کردم تسکینش بدهم اما اشک ها مانع صحبتم می شدند.پرپر شدن ستاره ، برای من از مرگ کشنده تربود. حدود دوماه پیش ،ستاره دست به خودسوزی زدومتاسفانه به علت شدت جراحات وارده ،در آغوش مرگ جای گرفت ،جایی که قبلا وعده کرده بودوحرف تلخی که به واقعیت تلخ تری پیوست.
.من ومادرم در تلاشیم ،حضانت نگین را از دادگاه بگیریم ،فعلا قاضی مطابق قانون حضانتش را به پدرش سپرده است .همان قانونی که اورا در مقابل شکنجه پدر دیوانه اش حمایت نمی کند،افسار زندگی اش را به دست پدر دیوانه وبولهوسش داده است .امروز وقتی مأیوس از دادگاه بر می گشتیم ،به این فکر بودم که جای یک اداره حمایت از کودکان در شهر ما خالیست.مهر امسال نگین به مدرسه می رود ،در حالی که مادری بدرقه اش نخواهد کرد.
دوم فرودین ۸۷ مرد میانسالی به خواستگاری ستاره آمد،ظاهرا موجه بود وخانمش را در یک تصادف از دست داده بود.ستاره دختری باهوش وسرشار از
انرژی بود .خواستگاران زیادی داشت وهرکدام را به بهانه ای نپذیرفته بود به قول معروف طالعش را باد برده بود.شاه بیت دفتر خاطرات ستاره این شعر حافظ بود:کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
.ستاره بسیار جسور وبا شهامت ولی خیلی دلسوز و عاطفی بود،همین عاطفی بودنش اورا آسیب پذیر می کرد .تدبیری که اندیشیده بود تقدیری نبود که در سال ۸۷برایش رقم می خورد.ازدواج دختری از قافله عروسی عقب مانده ،با مرد میانسالی که تجربه زندگی با زنی دیگر، اورا پخته تر کرده بود و فرزندانی از همسر اول خود داشت، برای ستاره بسیارسنگین بود.او دوست نداشت همسر مردی پابه سن گذاشته بشود ودر اولین ملاقاتش گفت: این مرد،چیزهای زیادی برای پنهان کردن دارد. اما ستاره مثل آب چشمه زلال بود.ستاره فکر می کردکه هرگز نخواهد توانست جای مادررا برای فرزندان شوهرش بگیرد و برای آنان مادری کند زیرا از نظر سنی نزدیک بودندوبچه ها معمولا در مقابل تازه واردها مقاومت نشان می دهند.ولی امیدواربود بتواند،رابطه خوبی با آنها برقرار کند. بالاخره ستاره با اصرار من وپدرم با آقای کاظمی ازدواج کرد.به نظر می رسید که مردی مودب وبا شرف است.به هر حال در منطقه ما ،کمتر آدمی سراغ داریم که شرافت ومردانگی را کوچک بشمارد.آقای کاظمی زبانی بسیار نرم داشت وبا همین چرب زبانی دل پدرم را برده بود.حدود دوسال طول کشید تا من ،در یک بزنگاه اخلاقی متوجه شدم که جناب کاظمی ماری خوش خط و خال و فریبکاری حیله گر است.ولی دیگر ستاره اقبال ستاره خوابیده بود و داشت فرزندش را به دنیا می آورد .کاظمی علیرغم داشتن پنج فرزند از زن اول ، هیچ مخالفتی با بچه دارشدن ستاره نداشت.وقتی ستاره برای زایمان به بیمارستان امام سجاد رفته بود،کاظمی برنامه ازدواج با زن سومش را در سر داشت.صد البته که قصد کاظمی ازدواج نبود،اما شرایط بگونه ای پیش آمد که مجبور شد،برای جلوگیری از رسوایی اخلاقی، ازدواج کند. دختر ستاره به دنیا آمد .دختری با چشمانی درخشان وچهره ای دلپذیر. ستاره ای جدید متولد شده بود.مادرم می گفت :مانند این است نگین، کودکی ستاره را زندگی میکند. ستاره از ازدواج کاظمی در آن شرایط که او در بیمارستان بود وبا آن شرایط خفت بار اصلا وابدا راضی نبود.ولی انتظارش را داشت .ستاره در تمام مدت تصمیم گرفته بود مشکلات زندگی اش را با خانواده در میان نگذارد.چون فکر می کرد که من وپدرم ،از پیشنهادمان شرمنده می شویم وبرای پدرمان احترام زیادی قایل بود.من همبازی ستاره بودم وهمیشه حرفهایش را با من در میان می گذاشت ،اما مورد ازدواج جدید کاظمی من نمی توانستم ،ستاره را تسکین بدهم.چون برای خودم موضوع ازدواج یک مرد پنجاه وهفت ساله با یک دختر دانشجو ،بسیار غیر معمول وگیج کننده بود.حالا که کاظمی حداقل برای فرزندانش رسوا شده بود،بچه هایش کم کم به ستاره به خاطر نجابت وسلامت نفس ،نزدیکتر می شدند. ذوق وشوق فرزندان کاظمی در اطراف نگین دخترستاره دیدنی بود.دختر کوچولو توسط خواهران وبرادرانش مانند نگین انگشتر احاطه شده بود ،در واقع تولد نگین وبازی با او ،نوعی تسکین برای خانواده ما وفرزندان کاظمی بود.پدرم سفارش کرد که اولین کارستاره آموزش قرآن به نگین باشد.درواقع می خواست ،از طرفی ارتباط مداوم ستاره با قرآن کمکی به بهبود اعتقاداتش کندواز طرف دیگر معتقد بود که تاثیر رفتارهای نادرست کاظمی بر نگین کمتر بشود.
ستاره به خاطر رفتارهای شوهرش ،هر روز افسرده تر می شد ،بگونه ای که بعد از مراجعه به متخصص روانپزشکی ،دکترش توصیه اکید کرد که تنها نباشد ودر مکانهای خلوت وتارک نرود.
داروهای روانپزشکی ،کمی ستاره را آرام کرده بود.حالا کاظمی در کمال بی شرمی بیماری ستاره را بهانه ازدواج و ارتباطهای نادرستش می دانست وبا قیافه ای حق به جانب می گفت که وقتی همسرم بیمار بود، مجبور بودم ازدواج کنم.ضمن اینکه قانون اجازه ازدواج با پرداخت مهریه داده است .بعضی ها فکر می کنند وقتی می توان، مردم را فریب داد ،می توان خدارا هم فریب داد.فکر می کنند که همیشه بر خر مراد سوار هستند.رفتارشان مانندقاطر چموشی گستاخانه وبی شرمانه است.کاظمی با طعنه به مادرم گفته بود که اگر باغتان خشک شده ،کبریت بردار وآنرا بسوزان.
وقتی از مادرم این حرف را شنیدم ،تصمیم گرفتم با کاظمی برخورد کنم ،اما مادرم گفت : حیف است که بخواهی با چنین کسی مقابله به مثل کنی.اگر سگی پای تورا گاز بگیرد که نباید مثل سگ رفتار کنی. مادرم همیشه می گوید ،صبر کوچک خداوند سی سال است ،اما آدمی عجول است ومی خواهد زود نتیجه خشم خدارا ببیند .
مدتها مواظب ستاره بودم واین باعث شده بود که به رفتارهای او دقت بیشتری بکنم وتمایل او را به مردن حس کنم .نمی توانستم انگیزه ای برای زندگی اش فراهم کنم.ستاره احساس می کرد ،از همه نظر نسبت به دختران همسن وسالش عقب افتاده ،هرچند که دختری باهوش و زیبا بود.اما ظاهرا زندگی به او روی خوش نشان نداده بود. بسیاری از ما منتظریم ،روزگار همه چیز را برای ما آماده کند،شغل و ازدواج وثروت و…اما توجه نمی کنیم فرمانروای زندگی خداوند است .اماّخداوند غذای مورچه ها را فقط تا جلوی لانه می برد ولی این خود مورچه ها هستند که غذایشان را از جلوی لانه برمی دارند.بعضی دخترها وقتی موقعیت ازدواج خوب پیش می آید ،تردید می کنند ،بعدا در شرایط اجتماعی دیگری مجبور به قبول شرایطی بسیار تلخ می شوند.
ستاره به خاطر اینکه احساس می کرد،مصرف داروی اعصاب اورا سست وبی حال می کندونمی تواند بانگین بازی کند،ومتاسفانه به علت حرفهای بی ربط همسایه ها از مصرف دارو خود داری کرد. ستاره همیشه چابک بود ونمی توانست آرام بگیردودوست نداشت اورا مریض بدانند. سیزدهم فروردین امسال ،ستاره سی وسه ساله شد ،او را به خانه خودم بردم تا بیشتر مواظبش باشم .وقتی از سیزده بدر برگشتیم ،ستاره افسرده تر از همیشه بود.گوشه ای نشسته بودوبه نقطه ای خیره می شد.شب هنگام صدای گریه ستاره بلند شد.برخاستم وبه اتاقش رفتم ،مثل ابر بهار گریه می کرد.با نگرانی پرسیدم : ستاره جان چی شده ؟ با گریه گفت ،بدن نگین را دیدی ؟ گفتم :چی شده ؟ گفت :دو روزه پیش پدرش بود .پدر بی وجدانش کتکش زده و آهن داغ روی بدنش گذاشته ،تمام بدنش کبود شده وزخمیست.بغضی راه گلویم را بست وگریه امانم نداد ،همراه ستاره گریستم واورا در آغوش گرفتم .ستاره چشم در چشم من انداخت وگفت :دیگر تحمل زندگی کردن را ندارم و به زودی خواهم مرد. .سعی کردم تسکینش بدهم اما اشک ها مانع صحبتم می شدند.پرپر شدن ستاره ، برای من از مرگ کشنده تربود. حدود دوماه پیش ،ستاره دست به خودسوزی زدومتاسفانه به علت شدت جراحات وارده ،در آغوش مرگ جای گرفت ،جایی که قبلا وعده کرده بودوحرف تلخی که به واقعیت تلخ تری پیوست.
.من ومادرم در تلاشیم ،حضانت نگین را از دادگاه بگیریم ،فعلا قاضی مطابق قانون حضانتش را به پدرش سپرده است .همان قانونی که اورا در مقابل شکنجه پدر دیوانه اش حمایت نمی کند،افسار زندگی اش را به دست پدر دیوانه وبولهوسش داده است .امروز وقتی مأیوس از دادگاه بر می گشتیم ،به این فکر بودم که جای یک اداره حمایت از کودکان در شهر ما خالیست.مهر امسال نگین به مدرسه می رود ،در حالی که مادری بدرقه اش نخواهد کرد.
****سید غلامعباس موسوی نژاد****
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0