غم نامه ای برای “رضا ” / بقلم هاشم تقیزاده

پایگاه خبری ـ تحلیلی صبح خرد(جمانیوز):بسیار برایم سخت و غم انگیز است که بخواهم در رابطه با مرگ سید رضا موحد فرزند بزرگ مرد دیارم محمد موحد چیزی بر زبان بیاورم…. صبح آماده رفتن به محل کار بودم، موبایلم را که چک کردم بیش از پنجاه تماس بی پاسخ داشتم… کمی برایم عجیب بود…
پایگاه خبری ـ تحلیلی صبح خرد(جمانیوز):بسیار برایم سخت و غم انگیز است که بخواهم در رابطه با مرگ سید رضا موحد فرزند بزرگ مرد دیارم محمد موحد چیزی بر زبان بیاورم….
صبح آماده رفتن به محل کار بودم، موبایلم را که چک کردم بیش از پنجاه تماس بی پاسخ داشتم…
کمی برایم عجیب بود…
طبق عادت هر روز واتس آپم را چک کردم و در حال مرور پیام های دریافتی…
چرا تلفنت را جواب نمیدی!؟ رضا کر آقا تصادف که و مرد…
ابتدا به خیالم شوخی آمد، اما ناخودآگاه ذهنم به سوی تماس های بی پاسخ رفت و کمی حالتم غیر طبیعی شد… پیام های دیگر را هم مرور کردم و خبر حقیقت داشت…
بمدت دو ساعت به شک فرو رفتم و در وجودم این اتفاق را هضم کردم…
بعد از دو ساعت که از حالت شک خارج شدم پشت آن خبر مرگ یکی دیگر از همشهریان حالت بغض آلودم را به گریه تبدیل کرد و ناخودآگاه سیل اشک از چشمانم جاری شد….
بعد از درخواست مرخصی خودم را به دهدشت رساندم، اما به مراسم تشییع آسید رضا نرسیدم…
شهر خالی خالی بود…
پرنده ای هم پرواز نمی کرد چه رسد به آدم…
شهر غرق در ماتم و عزا…
دهدشت همانند کویری خشک بود که همه در بهت و ماتم حادثه بودند….
چقد این مدت به حضرت آقا نزدیک شده بودم، گویی که احساس می کردم حاج آقا مرا همانند یکی از فرزندان خود می داند.
طوری که در ایام پس از انتخابات دفتر ایشان تبدیل به پاتوق من شده بود و هر روز به بهانه سلام و علیک محضر ایشان شرف یاب می شدم ….
بیش از هر زمان دیگری خودم را به ایشان نزدیک می دیدم و آنجا بود که فارغ از هرگونه مساله سیاسی به وی نزدیک شده بودم و از بودن کنارش لذت می بردم به طوری که در این دنیا هیچ خوشی برایم وجود نداشت و تمام خوبی ها و خوشی من در موحد خلاصه میشد…..
اما چه کنیم که تقدیر سید رضا را از آقا گرفت و من باید در مسجد با آقا روبرو شوم….
رفتم و ایشان را دیدم…
و ای کاش نمی رفتم و هرگز ایشان را نمی دیدم…
بسیار لحظه سختی بود.
موحد با آن روحیه اکنون کمر خمیده و در حال سرازیر شدن اشک و خون از چشمان است…
وای که چقد آن لحظه سخت بود….
منی که با شوبازی و عروسک بازی فیلم های هندی و صدای چنگیز جلیلوند هم گریان میشدم با دیدن آقا بغض سنگین گرفتم و به وی خیره شدم ولی هیچ اشکی از چشمانم جاری نشد….
درد مصیبت به روحم خطور کرد ….
من با سید رضا زیاد برخورد نداشتم ولی در این مدت خودم را بیش از هرکسی به آقا نزدیک تر می دیدم….
خم شدن موحد خمم کرد …..
نمی توانستم آن چهره خسته آقا با آن لبخند بازی لب هایش را اکنون مغموم ببینم….
برایم سخت بود که موحد شجاع و دلیر را در آن حالت ببینم.
ولی تقدیر است و باید پذیرفت که دیگر رضا یی نیست…
ولی آقا با کمری شکسته، با گلویی بغض کرده و دلی آکنده از حسرت برای نبودن رضا هست و شاید دیگر آن آقای سابق نباشد….
برایم سخت است که آقا را در این شرایط مشاهده کنم..
خدایا
خدایا به بزرگی خودت که خالق مخلوقات هستی دست آقایم را بگیر تا نشکند و خورد نشود،
زیرا عمق مصیبت عظمی است و کنار آمدن با آن غیر ممکن….
خدایا دست آقایم را بگیر تا کمر خم نشود زیرا شاهد هستی که روزانه صفوف طولانی در ایستگاه متروی شیرازی و جنب دفتر آقا منتظر محبت ایشان هستند….
خدایا تو خودت میدانی اندوخته موحد در سی سال تلاش و خدمت بی منت فقط آبرو و عزت بود نه آمال دنیا..
به حرمتت نذار غم رضا آقایم را بشکند و گره در کار مردم بیوفتد….
از خودت می خواهم همانند گذشته که بر عملکرد ایشان آگاه بودی و هدایتش می کردی اکنون هم دست وی را بگیری و اجازه ندهی که زیر بار این مصیبت کمر خم کند….
پرواردگارا خودت کمک کن
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0