پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(sobhekherad.ir)

چشم که باز کردیم، بی بی ماه شکر با قامت بلندش که مثل سفیدار بلند بالا وخش تراش بود بالای سرمون ظاهرشد. دستمالشو باد صبحگاهی توی هوا جولان می دادو یه ظرف بزرگ دوغ تازه دستش بود که یه مشت کره ی سفید شناکنان توی دوغ اینطرفو وآنطرف می رفت. عطرِ دوغ و کره ی تازه، حالمونو عوض  کرد.

تهمینه (شانزدهم)

دیرمجال۱(mejal) بود که رسیدیم. مورجیوردون۲(more jiverdon) هوای خنک ودلپذیری داشت و چشمه بی مروارید مردمو دور هم جمع می کرد. آبی شیرین و گوارا، خنک و دل پذیر. تا وسایلو گذاشتیمو نمدا را انداختیم، هرکی روی وسایل خوابش برد.
نمی دونم چطور خوابم برد. آفتاب که از سمت تنگ بیرزا سرک کشید، نورش افتاد توی وسایل. سینی رومی(رویی) که توی وسایلمون بود، درست روبرویم قرار گرفته بود و نور آفتابو مستقیم برمی گردوند توی صورتمو مجبورم می کرد که دست از خواب بکشم، اما
پلکام به هم چسبیده بود وا نمی شد. از بس خوابم می اومد، انگار بریزه۳(berizeh) رویِ پلکام ریخته بودن. آفتاب گرمسیر، پشتمو گرم کرد ولی خستگی مث یه لحاف، روی هیکلم پهن شده بودو دست بردار نبود. صدای گرومب گرومبِ مشک های دوغ و قورِقور قورباغه های کنار چشمه و صدای ملایم و یکنواخت جیرجیرکها با صدای سَگُرگ۴(sagoorg) در هم می آمیخت، صدای زنگ زندگی عشایر. اما همین صداها مطمئنم می کرد که توی منطقه ی خودمونیم و خطری تهدیدمون نمی کنه. 
چشم که باز کردیم، بی بی ماه شکر با قامت بلندش که مثل سفیدار بلند بالا وخش تراش بود بالای سرمون ظاهرشد. دستمالشو باد صبحگاهی توی هوا جولان می دادو یه ظرف بزرگ دوغ تازه دستش بود که یه مشت کره ی سفید شناکنان توی دوغ اینطرفو وآنطرف می رفت. عطرِ دوغ و کره ی تازه، حالمونو عوض  کرد.
همه جوونا جمع شدن و کپرمونو آماده کردن. آب چشمه، آخرای تابستون کم می شد ومجبور بودیم نوبتی آب برداریم. به هر زحمتی بود، وسایلو چیدیم.
خاله تهمینه یه قدح۵(ghadah) از دوغ  بی ماه شکرو داد به شمسی وگفت:  یه شاه تلی درست کن برای محمود. بی بی ماه خاور هم برامون یه سینی نون گرم آورد. نون گرم ودوغ و کره تازه، هرکی داشت دیگه غمی نداشت.
محمود بزها را توی پرچین جمع کرد واومد خونه. یه دفعه صدای دعوا و مرافه ( مرافعه)بلند شد. شمسی بی توجهی کرده بود وبند دوغ پاره شده بودو دوغ را هدر داده بود و محمود از این اتفاق عاصی شده بود.
توی این هیری ویری، میرعبدالمحمد با عبای خوشرنگ وعصای قشنگش، خنده کنان از راه رسید. خاله پرسید چی شده؟ گفت: گل بس میگه نصف مشکو آب شیرین ریختمو ونصف دیگه  رو آب تلخ ریختم، برای بزغاله ها… همه خندیدن غیراز محمود که سِگرمه هاش تو هم بود و ابروهاش به هم گره خورده بود وبا یه من عسل نمی شد بخوریش.
میرعبدالمحمد رفت دست محمودو گرفت وگفت: قاطر چموشو زن بی سلیقه و زمین سنگلاخیو خدا به هرکسی نمی ده. زنتو تحمل کن. دخترعموته، اگر تو تحملش نکنی کدوم غریبه نگهش می داره؟. به قول استاد قدیم : “شِل خو،دیوار خو”۶و کشان کشان آوردش خونه دایی. خاله تهمینه بهش غذا داد وکمی آرومش کرد.
دایی به آیت که جغله ی۷(jeghleh)
جونگی۸(jong) بودگفت: آیت! اسب و قاطرا را ببر پایین چشمه ببند تا یه کم مور بخورن. آیت کوتاه قد و چارشونه بود، فقط حرف میزد وتعریف می کرد وبا هر جمله چندتا قسم همراه می کرد. هربار به یه بهونه از زیر کار در می رفت. فقط خاله تهمینه تحویلش می گرفت وگرنه کسی تحملشو  نداشت.
بعداز ناهار تا نزدیکای عصر خوابیدیم، با صدای جیغ ودادو لیکه۹(likeh)  هراسون شدیم. دویدیم تا تُلیون، از خونه میرعلنقی صدای شیون بلندبود. بی گلناز، رحمت خدا رفته بود. بنده ی خدا چندین روز تب ولرز داشت و چند لحاف هم چاره ی لرزش نبود، اونقده لرزید تا تسلیم کرد۱۰
یه عده چارچوب درست کردن و میتو گذاشتن روشو وبردنش بالاتر از باغ میرقادر برای غسل و کفن. یه عده هم بیل و کلنگ ورداشتن ورفتن قبرستون. همه کمک می کردن.
همسایه ها هم رفتن شیربرنج و آش دوغ درست کردن و آوردن توی قبرستون. بعد از اذان مغرب به خاک سپردنش. سید عبدالنبی دم مزاریشو۱۱(dame mazari)خوند. همه توی قبرستون غذا خوردن و رفتن خونه. رسم بود که صاحب عزا، به فکر پخت وپز و پذیرایی نباشه. همه کَکا ۱۲(kaka)بودن و صاحب عزا و کسی مهمون نبود. اون شب، خیلی از فامیلا خونه میرعلنقی موندن. آدم صبوری بود، اصلا بی تابی نمی کرد و به روی خودش نمی آورد، فقط ذکر میگفت و فاتحه می خوند.
تا نیمه های شب اونجا بودیم. وقتی برمی گشتیم همه جا روشن از نور مهتاب بود. دایی اسدالله از تهمینه حلالیت طلبید و گفت: خیلی به گردنم حق داری، داغ اولاد دیدی و بدخُلقی منو تحمل کردی، معلوم نیست کی زودتر بمیره، ولی حلالم کن!.
خاله هم لبخندی زد و گفت: تو به این زودی ها نمی میری اسدالله!، تا آبگوشت مراسمِ منو نخوری ودندونتو خِلال نکنی، نمی میری. خصوصا حالا که زن جوون گرفتی، عمر تازه ازخدا می گیری. حلیمه زبون بسته شوهر می خواد. به هرحال، ما دخترِخاله پسر خاله ایم ،حلالت کردم واسه هر زحمتی که برات کشیدم، ان شاء الله صدسال دیگه عمر کنی و بادی از بالای سرت نگذره که یه تار مو از سَرِت کم بشه!.
میگم اسدالله!، نکنه می خوای طلاقم بدی اینجوری حرف می زنی؟
دایی گفت: این چه حرفیه تهمینه؟ تو اگه همسر کسی دیگه هم بودی، من باید روچشمم می ذاشتمتو ازت نگهداری می کردم. بقیه مسیر هم با تعارفات خاله و دایی و نون قرض دادن به همدیگه سپری شد.
اومدیم خونه، دراز کشیدیم که بخوابیم،
هنوز چشممون گرم نشده بود که صدای تفنگ بلند شد.
همه هراسون دویدن سمت صدا، صدا از خونه میرنورمحمد می اومد. دایی اسدالله زودتر از همه رسید. وقتی مطمئن شد اتفاق بدی نیوفتاد، شروع کرد به بدو بیراه گفتن. مردِحسابی چه موقع تیراندازی بود و….
میرنورمحمد با قامت بلند، زبون چرب و نرمو بیانی رسا از همه عذر خواهی کرد و گفت: این روباه خیلی اذیتمون کرد به کا۱۳ اردشیر گفتیم بیاد بکشش با تفنگ. از سرشب منتظرش بودیم حالا صدای روباه می اومد و کا اردشیر به هوای صدا، شلیک کرد وصدا قطع شد. حالا بچه ها با چراغ رفتن ببینن روباهو کشته یا نه!..بالاخره با شوخی و مهربونی دایی را آروم کرد و ما هم راه افتادیم واومدیم.
حدود یک ماهی اونجا موندیم. تا اینکه بارون بی موقعی فراریمون داد. بارونای اوایل پاییز، خطرناکن. رعد وبرق زیاد دارن و یه دفعه دره هارو پرمی کنن و معمولا گرفتاری درست می کنن. بعد از بارون کپرا را خراب کردیمو وچوبها وسایلو بارِ قاطرا واُلآغا کردیمو اومدیم تویِ ده. هوا کاملا خنک شده بود و بوی دیوارای کاهگِلی نم دیده، مشاممونو نوازش می داد.
قرآنی که بالای در گذاشته بودیم  برای امانت وسایل، دایی وضو گرفتو با احترام پایین آورد و با صلوات وارد خونه شدیم.
هرچی که باید نگه می داشتیم، از شر موشها توی ظرف سربسته گذاشتیم، وگرنه موشها نجسشون می کردن. وقتی ما سردسیر بودیم، موشا حسابی زادوولد کردنو زیاد شدن. خدا نسلشونو از بین ببره!
داشتیم باروبنه رو خالی می کردیم که خاله طوبی اومدو یه کاسه گِمَک ۱۴(gemak)برامون آورد.
خاله طوبی با گِمَک وکَلخُنگِ نرم وتازه و خوشمزه و مغزبادام، معجونی درست کرده بود که ازخوردنش سیر نمی شدی. همینجور که کار می کردیم هرکدوم یه مشت ورداشتیمو خوردیم…
پانوشت ها:
—————–
۱-مجال: موقع ، هنگام، وقت.
۲-مور جیور دون: مور به سبزه زارهای کم پشت می گفتند. علف هایی شبیه چمن که در نزدیکی چشمه ها رشد می کنند و رویش آنها نشانه وجود آب در آن نقطه است.
جیور: بوته هایی سوزنی شکل به ارتفاع شصت سانتیمر که برای جارو و حصیر بافی مورد استفاده قرار می گیرند.
دون یعنی دان، پسوند مکان، چینه دان، نمک دان، سورمه دام
۳-بریزه: صمغ یا شیره چسبناک درختچه ارزن که چوبی بسیار محکم دارد وبرای دسته ابزاری مانند تبر، تیشه و… استفاده می شود.
۴- سگرگ: درواقع سگ گرگ یا شغال که مردم معتقدند از رابطه خیانتکارانه و دوستی روباه وسگ بوجود آمده است.
۵- قدح: ظرف قدیمی غذا، ظرفی به ظرفیت حدود دو لیتر.
۶- شل خو دیوار خو: گِل خود، دیوار خود. هرکسی با نزدیکان خود ازدواج کند وجور فامیل خود را بکشد.
۷- جغله: جوان تازه به بلوغ رسیده، گاهی به خدمتکار یا پادوی افراد هم اطلاق می شود.
۸- جونگ: جوان سرتق و قلدر مآب وچابک
۹-لیکه: جیغ کشیده وبلند، زنان عشایری مهارت خاصی در اینگونه جیغ ها داشته و باتوجه به فضای باز زندگیشان ناچار به ایجاد صداهای بلند برای اطلاع رسانی بودند.
۱۰- تسلیم کردن: مردن، جان به جان آفرین دادن
۱۱- دم مزاری: دعایی که بعد از قرار دادن جسد در قبر یا مزار می خوانند وبعد از آن سنگ های سقفش را می گذارند وخاک روی آن می ریزند.
۱۲- ککا: برادر، داداش.
۱۳- کا: قاید، آقا لفظی که برای عموم مردم غیر سید بکار می رود. کا احمد، کا اکبر و…
۱۴- گِمک: برنج خیسانده و فشرده شده که با مخلوط کردن با مغز بادام، کلخنگ، به عنوان آجیل  استفاده می شود.
سیدغلامعباس موسوی نژاد

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(sobhekherad.ir)

این خبر را به اشتراک بگذارید :