در رثای براده خورشید؛ "سید قادر لاهوتی" به نگارش"یارمحمد همت نژاد"؛
دلم لک میزند برای نجواهای خیرخواهانه در کتابخانه عشق

یارمحمد همت نژاد؛ صبح خرد/ آن روز برآمدن خورشید انگار به من دشنام می داد و نسیم وسوسه ای است سست ونابکار . و من از روزنه سرد عبوس باغ را می بینم و همچون ماری تب دار در ریگ های تفتیده بیابان می خزم.
در رثای تو تفسیر حال من این است: ((سنگ تیپاخورده مهجور)) .خورشید آن روز به تماشای تشییع همجنس خودش نشست. لاهوتی استاد مسلم اخلاق و سالک رهیده ای از بند نفسانیات که در راه اعتلای سطح فرهنگ مملکتم تا دم مرگ ساعی بود. ای که نگاهت مکتب عشق و متربیانت مکتب نشین گفتمان سبزت .
ای که دل به ما سپردی و با گرمای وجودت در سرمای تمام فرازها و نشیبها همراهمان کردی تا در یخبندان جهالت در جا نزنیم، اگر دستانم را در دستانت تونگذارم به کدامین دستاویز متوسل شوم فقط می دانم که عالم همه حیران تراوش محیرالعقول قلم توست ای قلعه فروریخته قصیده و غزل و مثنوی و رباعی .
من بازتاب صولت زیبایی توام و هر وقت به ملاقات تو می آمدم تو را بسان گلی می دیدم احاطه شده و غوطه ور در چاردیواری مملو از کتاب که برگ برگشان بوسه ی عشق بر انگشتان تو زدند و من امروز نثر شیخ اجل را به درخت ارغوان ابتهاج پیوند می زنم که در ملاقات با تو در نظر داشتم چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را اما چون به درخت گل رسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت .
لاهوتی جرعه نوش خمخانه خم مکتبخانه حسین بود ابر کنشگر عارفی که گاهی در بین همنشینانش هم در فضای عالم قدس طوف می کرد.
سرنوشت ما این گونه شد که بسان خشت خامی به خامی خود شاد بودم و مرا در کوره ی به اصطلاح دانایی تفتیدند اما اکنون بر دیوارهای کور کهن می نالم و سهم من از آن طلوع طلایی ۱۳۳۴ غروب زرد ۱۴۰۱ بود.
به وقت قطع براده خورشید خیل عظیم محبانت از دارالشفای شیراز تا دامنه ی کوه نیر و دنای رفیع القامت تا خانه ابدی بر دوش دوستدارانت بدرقه شدی تا شکوه عشق بازی با چشم اندازی زیبا جلوه گری کند.
در میان حکایات افصح نادر گویان سخن ، به دنبال گلواژه هایی می گشتم تا حق مطلب را برای تو که بسی مایه ی فخر و مباهاتی به درستی ادا کنم ناگهان یادم آمد که در وصف تو بگویم که برای رسیدن به کبریا باید نه کبر داشته باشیم و نه ریا و این واضحترین توصیف توست ای رادمرد رویایی.
تو مفتاح گره های کور بودی در لحظه های سخت و نفس گیر.
نبود بعضی انسان ها نبود یک فرد است اما نبود افرادی همچون لاهوتی فقدان چراغی است برای آگاهی .
این داغ دمادم که راه نفس را می بندد دیگر واژهای به یاری ذهنم نمی آید. آن عارف ساده زیست با وجودی که امکان تحصیل ثروت داشت اما تحصیل علم را در پیش گرفت و هیچگاه ثروت اندوزی نکرد و روز محشر عاقبت سوزی نکرد.
آسوده بخواب ای صاحب سبز اندیشه که در روزهای پایان عمرت اندک اندوخته هایت را حلال شرعی نمودی تا ذمه ای بر تونباشد ولی در سر دیگر این پیوستار ثروت بلعانی را میبینم که در آن سوی جغرافیای اصیلم به طرب مشغولند و از نگاه به هیبت هیات ویلا و آسمان خراششان درد عضلانی گردن گرفتیم .
رفیق شفیق دیرینه ام، امیر بی گزند سپهر سیاست، دکتر سید قادر لاهوتی سر به تیرگی تراب نهاد و اکنون من همچون ابری ولگرد در پهنای خیال خام خویش به هر سوی بی سو وی را طلب می کنم.
نظاره کن ای لشکر طراوت بخش عاطفه ها ، استاد عزیزم که چگونه لشکری از محبانت فوج فوج به عشقت آمدند و کتاب به دست تو را از دارالممر تا دارالمقر بدرقه کردند.
دلم لک میزند برای نجواهای خیرخواهانه در کتابخانه عشق و خرسند از امضای طلایی که از تو گرفتم.
یارمحمد همت نژاد
۱۳ شهریور ۱۴۰۱
برچسب ها :یارمحمد همت نژاد، صبح خرد، قادر لاهوتی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0