"قدرت الله عارف فر"؛
سخنی با “سید محمد موحد”

توضیح اینکه تمام یا بخشی از این مطلب مورد تایید ما نیست، می توانید با ارسال یادداشت آن را نقد و یا پاسخ دهید.
“صبح خرد”؛ به نام خداوند جان و خرد
سخنی با “سید محمد موحد”
جناب سید محمد موحد نماینده کهگیلویه بزرگ؛ امید است پیشنهاد و انتقاد نگارنده را با سعه ی صدر پذیرا باشید هرچند ممکن است در این آشفته بازار مکاره «تو بخوان رای گیری» مجال و انرژی برایتان نمانده باشد اما جنابتان را به مطالعه دو اثر ادبی ترغیب مینمایم تا شاید به قول خاقانی: هان! ای دل عبرت بین! از دیده عَبَر کن! هان.
اولی «نمایشنامه ی رستم وارونه» اثر ارزشمند «دکتر حمید تقویفر» و دومی رمان کم نظیر «صد سال تنهایی»«اثر گابریل گارسیا مارکز».
با عنایت به ذکاوتی که دوستانت در شما سراغ دارند امیدوارم از اولی دریابی که در کارزار پیشرو نسل نو نسبت به نسل پیشین دست برتر خواهد داشت و پایانی بر کامیابی!
«خلاصهای از پرده چهارم»
میدان شهر. در یک سو سپاه رستم که از افراد مسن تری تشکیل شده است در سوی دیگر سهراب با شمشیر. سپاه او مرکب از مردان و دختران جوان است.
رستم: منم پهلوانِ پهلوانان، رستم دستان، پور زال نریمان، پهلوان فرزند پهلوان، فرزند ایران. تو کیستی؟ نسب از که داری؟
سهراب: منم جوان، جوانترین جوانان، فرزند پدری و زاده ی سرزمینی، چه اهمیت دارد که نسب از که داشته باشم؟ مرد را به نام شناسند نه به نیا!
همه همسرایان سهراب: چه کسی از هفت خوان گذشت؟
رستم: من
سهراب: آری پدر میدانم؛ همه را میدانم. به راستی پدر چرا چنین کردی؟
رستم: تا ایران فراخ آید
همسرایان سهراب: زندگی را نشاط باید.
و از اثر دوم خواهی یافت که تا مفر باقیست از کهگیلویه بزرگ بگذر چونان به سبک «ماکاندو»«شهر رویایی نویسنده» در حال فروپاشی در تمامی ساحتهای زیستی است!
بی مناسبت نیست حکایتی از باب سوم «بوستان» «سعدی» شیرین سخن را بدون دخل و تصرف پیوست نمایم:
رئیس دهی با پسر در رهی
گذشتند بر قلب شاهنشهی
پسر چاوشان دید و تیغ و تبر
قباهای اطلس، کمرهای زر
یلان کماندار نخجیر زن
غلامان ترکش کش تیرزن
یکی در برش پرنیانی قباه
یکی بر سرش خسروانی کلاه
پسر کان همه شوکت و پایه دید
پدر را به غایت فرومایه دید
که حالش بگردید و رنگش بریخت
ز هیبت به بیغولهای در گریخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهی
به سرداری از سر بزرگان مهی
چه بودت که ببریدی از جان امید
بلرزیدی از باد هیبت چو بید؟
بلی، گفت سالار و فرماندهم
ولی عزتم هست تا در دِهَم
بزرگان از آن دهشت آلودهاند
که در بارگاه ملک بودهاند
تو، ای بی خبر، همچنان در دهی
که بر خویشتن منصبی مینهی
نگفتند حرفی زبان آوران
که سعدی نگوید مثالی بر آن
مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودت که بیرون نیایی به روز؟
ببین کآتشی کرمک خاکزاد
جواب از سر روشنایی چه داد
که من روز و شب جز به صحرا نیم
ولی پیش خورشید پیدا نیم
حاجی آقا به مصداق حکایت بالا گر در توان داشتی با جذب سرمایههای دولتی و بخش خصوصی زمینه احداث چند کارخانه تولیدی برای جبران حداقلی بیکاری زنان و مردان دیارتان تو «بخوان ماکاندو» فراهم مینمودی تا چنین حیران و سرگردان نباشند!
و پیشنهاد آخرم حتماً سفری کوتاه به روستای مورچه خورت و شهر کوچک دلیجان داشته باشید تا متوجه شوید چقدر راه نرفته و کار نکرده داریم!
پس کنار بکش و کدخدای ده بمان!
به قول دانشجویان خسته نباشید استاد!
قدرت اله عارف فر
یازدهم دی ماه یکهزار و چهارصد و دو
برچسب ها :قدرت الله عارف فر، صبح خرد، موحد
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0