تاریخ انتشار : جمعه 25 آبان 1403 - 10:00 - جمعه 15 نوامبر 2024 - 10:00

روایت منظوم شاعر کهگیلویه ای از رویداد تاریخی ماندگار زنان ممسنی؛

زهره از پروازشان شد در شگفت

زهره از پروازشان شد در شگفت
فرهنگی خوش ذوق کهگیلویه داستان خودکشی زنان با غیرت ممسنی در را به نظم درآورد.

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩستجمعی ﺯﻧﺎﻥ ایل ﻣﻤﺴﻨﯽ ﺩﺭ ﻗﻠﻌﻪ ﮔﻼﺏ، ﺗﺮﺍﮊﺩﯼ غمباری بود که ﺣﺪﻭﺩ ﺩﻭﯾﺴﺖ ﺳﺎﻝ قبل در سال ۱۲۳۰ هجری قمری و ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ پادشاهی ﻣﺤﻤﺪﺷﺎﻩ ﻗﺎﺟﺎﺭ به وقوع می پیوندد.

تعداد زنان و دختران ایل ممسنی که در این حادثه خودکشی کردند در بعضی منابع ۸۰ نفر و در بعضی منابع ۱۲۰ نفر ذکر شده است. بعد ازین اتفاق ولی خان که در منطقه ماهور بوده توسط نیروهای قاجار دستگیر می گردد و به شیراز فرستاده می شوند.

این اتفاق تاریخی و رشادت زنان این دیار بهانه ای شد نه “تحریریه صبح خرد”، شعر “جبار چراغک” را بدین شرح منتشر کند؛

خوانده بودم در کتابِ قومِ لر
از دلِ تنگ و کبابِ قومِ لُر

 

خوانده بودم خان های این دیار
دسته جمعی، رفته در بالای دار

 

خوانده بودم که زنان و دختران
سال ها پیش در غیابِ شوهران

 

هر یکی بر اسبِ غیرت بَرنشست
تا نگردد برده ی شاهانِ پست

 

خوانده بودم از وَرای قلعه گُل
آن زمان تا خونشان آمد به قُل

 

غرق گشتن پیشه ی خود ساختند
زندگی را با شرف در باختند

 

خوانده بودم زهره در آن روزگار
بُرد با خود یاسمن ها در بهار

 

بُرد آن ها را و در دریا فکَند
در پَیِّ کِشمَکِشِ قاجار و زند

 

من بر آن گشتم که تا این قصّه را
وین مصیبت نامه ی پُر غصّه را

 

با تمامِ صحنه های جنگ و رَزم
در شبانگاهی چنین آرَم به نظم

 

روزگاری جنگ سختی در گرفت
خانِ قاجار آن نَبَرد از سر گرفت

 

جنگ شان با زند چون آغاز شد
لُر در این بین زَند را سرباز شد

 

بینِ آن ها، مردمانِ لُرتبار
یک به یک با شاهِ زند آمد کنار

 

چون در این رَه قومِ لُر پیشی نمود
با کریم از این جهت خویشی نمود

 

تا که میری خان، بَکِش را خان شد
بر کریم خان، روز و شب مهمان شد

 

او که از رُستاقِ عالیوند بود
نورِ چشمِ پادشاه زند بود

 

پس کریم از خانیّ خود شد بر آن
تا دمادم گرم گیرد با سران

 

در یکی از روزها چون بار داد
هر یکی را جایگاه و کار داد

 

زین سبب یک روز با میری نشست
چون که میری خان، با او عهد بست

 

پادشه شد دخترش را خواستار
بهرِ خود نه، بلکه از بهرِ بِرار

 

تا که این حرف از زبانِ شاه جَست
خنده بر لبهای میری خان نشست

 

گفت شاها حرف تنها حرف توست
هر چه گویی نزد ما باشد درست

 

چون که خُرسندیم از فرمانِ تو
دخترم تنها بُوَد از آنِ تو

 

پس بدان جز طاعت و فرمانبری
من ندارم حرفِ خاصِ دیگری

 

از جوابش شاه ایران شاد گشت
در پَیِّ داداشِ مادرزاد گشت

 

در سخن شد با زکی خان شاهِ داد
آن چه با خان رفت یکسر کرد یاد

 

زین سخن قلبِ زکی بی تاب شد
قند گویی در دلِ او، آب شد

 

رنگ و رویش چون گُلِ لاله شکُفت
خنده بر لب، لال شد،چیزی نگُفت

 

پادشه در چهره اش چون بنگرید
بارگه را بست و لَختی آرمید

 

روز دیگر گفت تا آمد فراش
تا بگوید با سپاه و خیلتاش

 

تا از این موضوع بگوید با حَشَم
با خبر سازد همه خیل و خَدَم

 

چون که این وصلت به خوبی سر گرفت
تاج و تختش قدرتی دیگر گرفت

 

پس زکی خان بر بَکِش داماد شد
بهترین دامادِ نورآباد شد

 

زند با ممسنی قدرت گرفت
از تفنگ و تیرشان نصرت گرفت

 

لاجَرَم، از بینِ این قاجار و زند
لر به سوی زندیان شد پای بند

 

بین آن دو، وقت جنگ و کشمکش
با کریم خانند، خانانِ بَکِش

 

زان طَرَف با خانِ قاجار در ستیز
مرد و زن،تا نوجوان و خُرد و ریز

 

بعدها دیدیم که اندر این دیار
خانِ قاجار از گذشتِ روزگار

 

جای شاهِ زند آمد، شاه شد
گاهِ نورآبادِ ما، بیگاه شد

 

رفت بر ممسنی ظلمی گران
هم ز شاه و از سپاه و از سران

 

چون محمّد شاهِ قاجار شاه گشت
چون ز تاریخِ بَکِش آگاه گشت

 

سوی خانانِ بَکِش لشکر کشید
بر گلویِ مرد و زن خنجر کشید

 

آن زمان خانی ز خانانِ بَکِش
هوشمند و زیرک و اهلِ دَهِش

 

روز و شب بر ایلِ خانی می نمود
همچو شاهی حکمرانی می نمود

 

او ولیخان بود، ولی خانِ بزرگ
وقت حمله، آزمند مانندِ گرگ

 

کم کَمَک تا قدرتش بالا گرفت
جایگاهی برتر و والا گرفت

 

بینِ ایلش احترامی خاص داشت
بس که دانا بود و بس اخلاص داشت

 

خانِ خانان رفت در قلعه سفید
با سپاهش جا گرفت و آرمید

 

چون ولیخان نامش عالمگیر شد
پادشه از قدرتش دلگیر شد

 

شاهِ قاجار آن زمان اندیشه کرد
جنگ با خانِ بَکِش را پیشه کرد

 

بر ولی خان، ابتدا نیرنگ زد
بعد از آن قلعه سفید را چنگ زد

 

قلعه چون از چنگِ خان آمد به در
ترک کرد آن قلعه را آسیمه سر

 

پس رهِ ماهورِ میلاتی گرفت
یاری از لُرها و ساداتی گرفت

 

زان میان قاجار با چندین قشون
از کمینگاهای خود آمد برون

 

با تفنگ و ترکش و تیغ و سنان
یک قشون رفتند در تعقیبِ خان

 

خان چو از تصمیمشان آگاه شد
با سپاهِ خویش بر دو راه شد

 

چون زنان را با خودش آورده بود
لشکرش را بر دو قسمت کرده بود

 

دخترانی پاک چون گردآفرید
مثلشان دیگر، خدا زن نافرید

 

زین جهت زن ها و دخترهای گُرد
جمله آورد و به باقرخان سِپُرد

 

بعد از آن گفتا به باقرخان خویش
جانِ تو با جانِ همراهانِ خویش

 

می روی همراهِ این گلهای ناب
قلعه ای باشد که خوانَندَش گُلاب

 

چون رسیدی رو به پیشِ قلعه بان
دست او ده، این برات و این نشان

 

قلعه بان از جمله دوستانِ من است
حافظِ گلهای بوستانِ من است

 

زین جهت باقر به گفتارِ پدر
رفت سوی قلعه،از راهِ دگر

 

پس سخن گفت این چنین با قلعه بان
گفت باقر هستم و فرزندِ خان

 

آمدم تا دختران ایلِ خویش
با زنان و با فک و فامیلِ خویش

 

آن چنان که شیوه ی خانان بُوَد
در حصار و حِصنتان مهمان بُوَد

 

تا بیاسایند و هر یک در امان
باشد از سر نیزه های دشمنان

 

صاحبِ دژ، کوتَوال و قلعه بان
بود شخصی از نژادِ خواجِگان

 

چون که دید فرزند خانِ بی هَمال
شد پذیرا هر یکی را کوتوال

 

تا که پیغامِ ولی خان را شنود
شاکلید آورد و قلعه را گشود

 

آن که شد آن قلعه را فریادرَس
گوئیا نامش حسین بودَست و بَس

 

سرو بُستان های باغِ آن دِیار
عاشقانه بیقرار و سر به دار

 

هر یکی در قلعه ی پیلانِ مست
باده نوشیدند از جامِ الَست

 

لیکن آنجا بخت گویی یار نیست
چون نگهبانانشان بسیار نیست

 

چون منوچهرخانِ گرجی سر رسید
چون قشونَش از رهِ دیگر رسید

 

خانِ گرجی آن زمان فرمانده بود
با چنان دژ واقعا درمانده بود

 

دید دشوارَست رفتن سوی دژ
با وجودِ ساکنانِ کویِ دژ

 

دید قادر نیست بر تسخیرِ آن
قتل و کشتارِ جوان و پیرِ آن

 

دید کان دژ بی نهایت محکم است
ساکنانش زال و گیو و رستم است

 

دید زن ها را همه گُردآفرید
جمله پابَستِ دِژَند و ناخرید

 

دید کآنان جمله از جان رسته اند
دید با خان سخت پیمان بسته اند

 

لاجرم او شیوه ای دیگر گرفت
نقشه ای را بی درنگ از سر گرفت

 

بانگ زد بر کوتوال و قلعه بان
گفت دانی هر که فرزندانِ خان

 

یا عیال و خان و مان و لشکرش
ره دهد در خانه و اندر بَرَش

 

یا به گفتارِ ولی خانِ غماز
جا دهد یک لشکرِ گردن فراز

 

از نژاد و از تبار و قوم و خویش
در حصار و قلعه و باروی خویش

 

تا نشان از پرچمِ خانی دهند
در حریمِ او نگهبانی دهند

 

جُرمشان جز مرگ و جز اعدام نیست
هر که با شاهِ زمان همگام نیست؟

 

هیچ می دانی تو ای خواجه هُمام
زندگی ات بعد از این باشد حرام؟

 

پس بر آنَم قلعه را ویران کُنَم
یک مناره از سرِ شیران کُنَم

 

برده سازم یک به یک یارانِ خان
هر که در این قلعه شد با قلعه بان…

 

پس چه بهتر تا بدون از گرد و خاک
خویشتن را وارَهانی از هلاک

 

با چنین تهدیدها سالارِ دژ
شد نخستین آدمِ سربارِ دژ

 

چون نظر بر لشکرِ شاهی نمود
با سپاهِ خصم همراهی نمود

 

عاقبت،خواجه،خیانت پیشه کرد
قلعه را تقدیمِ آن بی ریشه کرد

 

تا که راحت بی شتاب و بی تَپِش
او برآرَد گَرد از خانِ بَکِش

 

پس درآنجا خانِ گرجی بی درنگ
حلقه بر قلعه نشینان کرد تنگ

 

حمله ور شد با سپاهش سوی دژ
تا به دست آرَد زنانِ کویِ دژ

 

تا زنان و دخترانِ بی نظیر
سر به سر در چنگ او آید اسیر

 

دیدبان، از دیدگه، چون بنگرید
طبل را کوبید و در شیپور دمید

 

جنگجویانِ دژِ نا استوار
با صدایِ طبل گشتند بیقرار

 

قلعه چون مملو ز جنگ افزار بود
مرد و زن آماده ی پیکار بود

‌‌

مردها با اسلحه، تیر و تفنگ
مهربانوهای دژ با چوب و سنگ

 

چون تگرگی کو ببارد در بهار
از بلندا، بر سپاهی نابکار

 

سنگها با تیر و ترکِش می زدند
بر سرِ قاجارِ سرکِش می زدند

 

در نهایت خسته گشتند از نبرد
خسته گشتند از سلاحِ گرم و سرد

 

چون ز جنگ افزارشان چیزی نماد
باقر آن دم لشکرش را پیش خواند

 

گفتشان راهی بجز تسلیم نیست
اندر این رَه در وجودم بیم نیست

 

ترسم آن باشد که خیلِ دشمنان
دستِ خود سایند بر زلفِ زنان

 

بیمِ آن دارم کسی زین قومِ زشت
دست یازَد بر زنِ نیکو سرشت

 

ترسم آن باشد که چشمِ لشکری
خیره گردد بر نگاه دختری

 

دختران پاکند همچون آبِ کُر
بالاخّص، دوشیزگانِ قومِ لُر

 

ناگهان در چشمِ مَهرویانِ مست
مثلِ شبنم اشکِ غیرت حلقه بست

 

دختران همچون بتِ مه پیکری
هر یکی با گیسوانِ دیگری

 

زلفِ خود را بست و با او داد دست
بعد از آن بر مَرکَبِ چوبین نشست

 

دسته جمعی بر فرازِ قلعه گل
با صدای طبل و آوازِ دهُل

 

چون حیا را پیشه ی خود ساختند
خویش را در فَهلیان انداختند

 

زهره از پروازشان شد در شگفت
فهلیان آن خوش عذاران را گرفت

 

زهره آن دم با عتاب و با شتاب
یک به یک بلعید آن گل های ناب

 

بُرد با خود یاس های زینتی
لاله های واژگون و غیرتی

 

در مسیرش با جَراحی شد بسیج
بُرد با خود نَعششان را تا خلیج

 

در خلیجِ فارس آن دوشیزگان
جسمشان پیدا نشد تا این زمان

 

میِّ حق را سر به سر لایِق شدند
سَمبُلی بر سابق و لاحِق شدند

 

پُر ز می بادا قَدَح با جام شان
روحِ آنان شاد و زنده نام شان

جبارچراغک
۱۴۰۳-۸-۲۵

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 5 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 5
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

فتحی جمعه , 25 آبان 1403 - 12:09 - جمعه , 15 نوامبر 2024 - 12:09

درود بر استاد چراغک ، شاعر توانمند و با معرفت ، عالی بود

محمد نوروزی جمعه , 25 آبان 1403 - 12:27 - جمعه , 15 نوامبر 2024 - 12:27

با مژه هایی نمناک می نویسم دمت گرم و سرت خوش باد استاد چراغک عزیز♥️♥️♥️

Ebrahim amini جمعه , 25 آبان 1403 - 12:49 - جمعه , 15 نوامبر 2024 - 12:49

درود خیلی زیبا و متاثر کننده بود

چمن شنبه , 26 آبان 1403 - 10:11 - شنبه , 16 نوامبر 2024 - 10:11

درود استاد چراغک عزیز بسیار زیبا و دلنشین بود اجسنت بر شما.

مهدی شنبه , 26 آبان 1403 - 12:41 - شنبه , 16 نوامبر 2024 - 12:41

بسیار زیبا و اثرگذار بود