نگارش معصومه نوری؛
اردیبهشت باشد و هوای شعر به سرت زند!

”صبح خرد”/”معصومه نوری”؛ اردیبهشت باشد و تو هوای شعر به سرت زند،
به ناگاه زنان ایل دسته جمعی کِل کشند!
صدای تیر برنوی مردان آبادی ، فضاراپرکند!
اسبان وحشی شیهه کشند!
دستمالهای هفت رنگ به هوا روند!
نقل و نبات و سکه ی شاهی برسرت ریزند!
از آسمان پولک بریزد! بادباخاک برآمیزد!
باغ پر شود از بوی شکوفه های نارنج و لیمو!
پیچک وپیچ امین الدوله بر دیوارها وحصارها پیچند!
تو عروس قصه ها شوی!
*” تابادچنین بادا”*
دست ها و پاهایت باحنا رنگ شوند!
شرم گونه هایت را گل اندازد!
سینه هایت پرشود از بوی میخک و مهلوی گردنبندت!
درخیال سرخ شعله های گرم، بر هیزم جانت سپند شعروشور ریزند!
شاه ماه شوی!
بچرخی درتور سفید ململ ها!
عروس ماهی شوی ، دراقیانوس ترمه و اطلسی ها!
پابه پای مرجان ها و صدف ها
مرواریدی شوی بی همتا!
الماس کوه نورشوی، لاجوردگردی، به کهکشان رسی!
ستاره شوی در آسمانهای شب!
سراز هزار ویک شب در آوری!
چهل گیس شوی!
زنانی با دستانی از عطرادویه های عربی شانه بر زلفت کشند!
درآیینه ها بخندی به شادمانی!
دوشیزه ی تاجیک روحت برقصد کولی وش!
به نرمی پرنیان
خواب شبانه ات پرشود از نوای کبکان و دراج ها!
شاه جهان ،درآگرای ِجان به آغوشت کشد!
چنان کرشمه ی ناز طاووسان، دست در دست شاهزاده ای شرقی مسافرسرزمینهای دورشوی!
زرتشت وعده ی اهورامزدا دهد!
منیژه برسرچاه آتش افروزد!
نریمان به سپند دژ آید!
نکیسا چنگ نوازد/ باربد بخواند!
عالیجناب شجریان به سرمستی آوازسردهدازلسان الغیب:
*ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنراست*
کلهر بنوازد!
آذرمیدخت شوی!
بتازی در سرزمین شعر!
رودکی بخواند!
بوی جوی مولیان آید!
مولانا ی جانت شراب عشق نوشد، سبو، سبو!!!!
کیمیاخاتون شال سرخ کشمیری سرکند، شمس به رقص آید!
هزارباده ی نخورده در رگ تاک شوی! مست شوی!
عطار در کوچه ها ی نیشابور بانگ بر آورد!
سیمرغ پرگشاید، ققنوس بخواند!
حلاج بر دار رود!
جرعه جرعه نور بنوشی از شمس و ضحاها!
بوی عرفان دهی!
سماع گیری! تافلک الافلاک رسی!
میرعماد زلف سیاهت رالیقه سازد ،بر گردنت ازمرکب سیمین نستعیق نویسد: نون والقلم ومایسطرون!
کلهر سیاه مشق کند چشمان بلوطی ات را به خاکستر نی دزفول!
فرشچیان بر ابرها شاهکارحیرت زند!
تیر آرش ازآرنج تو بالا رود بنشیند تا البرزِ جانت!
سواربررخش، رستم به هفت خوانِ خانه ی دلت رسد!
به بادیه لیلای قیس گردی!
خواب شیرین فرهادشوی!
برسی تاماه کنعان!
سربرچاهی آوری، انباشته از قطره قطره خون ترنج ها ازسرانگشت زنان مصری!
!
بوی پیراهن یوسف شوی
!بگریزی از مکرها، گرگ ها، کاردها!
پناه گیری در دستان آسیه، به وقت سبد گرفتن ازنیل، بگریزی از انگِشت سرخ منقل فرعون ها!
موسی بخواند برایت:
قالّ رب اشرح لی صدری!
ویسرلی اَمری!
واحلل عقده مِن لِسانی!
یفقهو قولی!!!!!
به نیل زند عصارا، با ارنی برحصیری روی تا طورسینا!!!
به لن ترانی
بازکند مریم باکره افطارش رابه خرما !
آی یحیی! یحیی
روح القدس، بشارتم ده به نور، به مسیحای جان!!
تا آن پرنده ی غریب شوم با آوازی حزین از حزن دوست تا اورشلیم،
جلجتا،
قبه الصخره!!!
تاآنجاکه به اشارت سرانگشتانِ ابراهیم ،جان گیرند طیور!!
تاقربانگاه اسماعیل، درمداخله ی قوچ و چاقو!!!
تادمیدن سوراسرافیل،
به وقت اذا زلزلتِ الارضُ زلزالها!!!
تاپیچیدن صدای بلال ازگلدسته های مساجد:
اشهدان لا اله الا الله!!!
تاحرای جانت بانگ برآرد
: اقرا!!!
حیران گردی!
اقرا!!!!!
به گوش جانت پیچد:
اقرا باسم ربک الذی خلق!!!
مدهوش لب زنی:
اشهد ان لا اله الا الله!!!
اشهد………
*مـC᭄ـصــومه نوری*
برچسب ها :شعر و اردیبهشت ، صبح خرد ، معصومه نوری
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0