مردی از جنس مهربانی و صداقت و پشتکار فراوان بود
او به تنهایی به اندازه یک سازمان کار میکرد شب و روز برای او معنی نداشت ساعت کاری او اداری نبود بلکه تنظیم ان به پایان کار روستائیان بود که به خانه بر می گشتند
روح ان مرد بزرگ شاد باد
با سپاس علی رفیعی
یادداشت؛
روایت مردی که با مهربانی در حافظه روستاهای لنده ماندگار شد
سالها پیش، در روزگاری که مبارزه با مالاریا روستاها را به میدان خدمت بیادعای مأموران بهداشت تبدیل کرده بود، مردی با نام «شفقتپور» نه با اجبار، که با لبخند و مهربانی، کودکان هراسان را برای انجام آزمایش همراه میکرد. این یادداشت، روایتی از خاطره مردی است که نامش با شفقت و انسانیت در ذهن یک نسل ماندگار شد.
محمد نوروزی_صبح خرد؛ برای ما که در روستا زندگی می کردیم ورود هر غریبه می توانست منجر به قصه ای شود، روستای ما موقعیتش به گونه ای بود که هر کسی قبل از ورود به آبادی قابل رویت بود. گاهی نیز که برای سرما یا تاریکی کسی بیرون نبود که راه را بپاید، واق واق گله ای سگ های آبادی برای ورود میهمانان غریبه همانند شیپور دژبانی یک هنگ مرزی در هنگام ورود فرمانده عمل می کرد. 
یادم هست گاهی که ماموری با لباس نظامی از پاسگاه می آمد خیلی مانده به ورودش به ده عده ای از سمت مخالف راه ورودی روستا با شتاب و دو خارج می شدند، بعدها فهمیدم آنها دوره خدمت سربازی نرفته بودند و برای گیر نیفتادن متواری می شدند.
سربازی و نظامی گری را درمی یافتم که بر عهده مردان است اما چیزی که موجب شگفتی ام شده بود دیدن تصویر فرار جمعی از اهالی روستا هنگام ورود یک اکیپ غریبه بود که دیگر نمی شد سرباز فراریشان نامید چرا که دخترانی نیز میان آنها همپای مردان با تمام توان می گریختند.
نمی دانم چرخه و زمانبندی اش چگونه بود اما دقیق یادم هست هرازچندگاهی یک اکیپ دو نفره وارد روستا می شد بچه ها را می گرفتند می بردند پیششان یک تکه کوچک پنبه روی نوک انگشتمان می مالیدند انگشتمان را در دست می گرفت و یک سوزن کوچک را خیلی سریع به دستمان می زدند یک قطره خون بیرون می جهید روی یک شیشه مستطیلی می ریختند با نوک یک شیشه دیگر خون را به شکل دایره روی شیشه هم می زدند تا خشک شود و بعد به همین گونه کودک یا بزرگسال بعدی…
این اکیپ ها ماموران مبارزه با مالاریا بودند، تناوبی در شیفتشان بود ما هیچوقت فامیلی افراد اکیپ ها و ماموران و سراکیپها را نفهمیدیم بجز یک نفرشان،
از بقیه ماموران تنومد تر بود و بسیار مهربانتر، آن پسر و دخترهایی را که قبل از ورودشان به روستا فرار کرده بودند با آن جثه سنگینش می رفت دنبالشان و با مهربانی یا گاهی با نقل و نباتی برمی گرداند، دونفر از دختران نسبتا بزرگ در روستای ما فک کنم مالاریا گرفتند یک قرص سفید که در ده به آن حب میگفتند به آنها می خوراندند ولی حتی ما که نگاه می کردیم بوی قرص را حس می کردیم.
آن مامور مالاریا که متعهدانه و مشفقانه هر بار برای آوردن کسی که گریخته می رفت و با دست پر برمیگشت آقای “شفقت پور” بود سیمایی گرم و جذاب و خندان داشت کودکان صدایش می زدند با لبخند پاسخ می داد یادم نمی آید با هیچ مامور سوزن به دستی دیگر بچه ها آنگونه احساس صمیمیت کرده باشند نه در آن روزگار نه حالا و نه شاید بعدتر…
اینک جسم آن مرد مهربان از تکاپوی ایستاده و در سوگی آیینی به خاک سپرده خواهد شد اما روان او لبخند ها، شادیها و هیاهوی کودکان را همچنان مهربانانه نظاره گر است و هنوز هم برای کودکان تبسم می کند.
یاد و نامش جاودان و روانش شادمان
برچسب ها :شفقت پور، صبح خرد، لنده، مالاریا، نوروزی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
درود
توصیف بسیار زیبا از مرحوم شفقت پور به رشته تحریر درآوردید
روحش شاد
روحش شاد
خدایش رحمت کند 🖤🖤
سپاس بیکران از برادر عزیزمان از اینهمه لطف و محبت دوست بوس تمام مردم خطه استان و خاصه حوزه لنده هستیم
تاابدداغدارتم پدرم😭😭😭😭😭😭
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 6 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 6