خدا را سپاس میگویم در دیارمان انسان هایی از جنس محبت و دوستی و یکرنگی هنوز داریم
به وجود نویسنده محترم که داغ و این سوگ بزرگ را به زیبایی تسکین داده اند تقدیر و تشکر میکنم و همچنین از خانواده بزرگ محمدی که انسانی فاضل و معلمی ادیب را در دامن خود پرورش دادند نهایت تقدیر وتشکر خود را بعمل می اورم
با ارتباطی که با زنده یاد فخرالدین داشتم او را از جنس انسان معمولی نمیدانم فرشته اسمانی بود و به فرشته ها پیوست
)علی حسین رفیعی)
یادداشت محمد نوروزی در مراسم سالگرد معلم فقید، فخرالدین محمدی؛
زندگی را دریابیم؛ به جای افزودن بر غمهای مردم، شادی را ترویج کنیم!

مرگاندیشی و مرگآگاهی در وجود هر انسانی نهادینه شده است. اگر گاهی زرق و برق زندگی چشم ما را میگیرد و مرگ فراموشمان میشود، به معنای نداشتن ظرفیت مرگآگاهی نیست؛ چرا که همه ما از نزول قطعی این مهمان ناخوانده آگاهیم و استیلای او بر کالبد خویش را یقین داریم.
“صبح خرد”؛ محمد نوروزی در سالگرد زندهیاد فخرالدین محمدی، معلم فرهیخته و نیکاندیش لنده، از مرگ، زندگی و فرهنگ سوگواری گفت؛ روایتی متفاوت از فقدان مردی که نجابت و منش خانوادهاش، سوگ را به مدرسهای برای اخلاق، مدنیت و انسانیت بدل کرد؛ یادداشتی که «صبح خرد» آن را با عنوان روایتی از یک سوگ باشکوه منتشر میکند.
به نام خداوند ایرانزمین
پذیرنده عشق و مهرآفرین
اگر تندبادی برآید ز کنج،
به خاک افکند نارسیده ترنج،
ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟
هنرمند دانیمش ار بیهنر؟
اگر مرگ داد است، بیداد چیست؟
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟
از این راز جان تو آگاه نیست،
بدین پرده اندر تو را راه نیست.
همه تا در آز رفته فراز،
به کس برنشد این درِ راز باز.
به رفتن مگر بهتر آیدش جای،
چو آرام یابد به دیگر سرای؟
دم مرگ چون آتش هولناک،
ندارد ز برنا و فرتوت باک.
چنان دان که داد است و بیداد نیست،
چو داد آمدش جای فریاد نیست.
مرگ همواره پیرامون ما پرسه میزند، به ما خیره میشود و پیوسته مراقب است پیمانه عمر کسی سرریز نگردد. به گمان من، مرگ همچون باغبانی است که بار درختان باغش را به دقت بررسی و رسیدههایش را از درخت زندگی جدا میکند.
مرگاندیشی و مرگآگاهی در وجود هر انسانی نهادینه شده است. اگر گاهی زرق و برق زندگی چشم ما را میگیرد و مرگ فراموشمان میشود، به معنای نداشتن ظرفیت مرگآگاهی نیست؛ چرا که همه ما از نزول قطعی این مهمان ناخوانده آگاهیم و استیلای او بر کالبد خویش را یقین داریم.
اما چرا این قطعیترین حالت مترتب بر زندگی را نامیمون میانگاریم؟ شاید مانند بسیاری از امور دیگر، این پندار نامبارک از مرگ، محصول خطای دید ما یا ناشی از نقص نسبی دانش بشریمان باشد. شاید مرگ برای آنکه تجربهاش میکند و از سر میگذراند، معنایی متفاوت از آنچه ما میپنداریم داشته باشد.
همه ما برای پاسداشت یادمردی نیک، از تبار دانش، انسانیت و اخلاق، اینجا گرد هم جمع گشتهایم؛ فرزانهای نجیب و سربهزیر، وارستهای رها از بندها، فرهیختهای که ارمغان لبخندش را سخاوتمندانه به هر رهگذری میبخشید؛ معلمی متبسم و آگاه که رسالت خویش را در چشاندن لذت دانش بر ذائقه فراگیران خود میدانست.
فخرالدین، دردآگاهی دغدغهمند بود که یاد ندارم هیچگاه در اندیشه التیام دردهای شخصی خویشتن بوده باشد. با شاگردانش مشفقانه سخن میگفت و با همکاران همواره مصلحانه رفتار میکرد. پیوسته درد تهیدستان را بر دوش میداشت و رؤیایی جز شادی و رهایی انسان از دردهای مبتلابه بشری در سر نمیپروراند.
درونش روشن به چراغ دانش بود و برونش مزین به زیور بینش. در گفتارش راستی عیان بود، در پندارش نیکی نمایان و همگان از گزند کردارش در امان. در منش آزاده بود و در سخاوت دستی گشاده داشت.
بسی دریغ و فراوان افسوس که آن جان نیکاندیش، رخت از خاک بربسته و اینک به افلاک پیوسته است. عطر یاد او در خاطرمان همواره روان است، چشمه اندیشهاش در ذهنمان پیوسته خروشان و داغ فراقش بر دلمان تا ابد جوشان.
در روزگار مدرن امروز، زمین به یمن امواج الکترونیکی همانند دهکدهای است که اخبار به سرعت برق و باد در آن منتشر میشوند و جامعه درهمتنیده ما، که هنوز رگههای زیست قبیلهایمان در آن پیداست، بسیاری از رخدادهایمان را بر طریقت مجازی سامان میدهد. زندگی انگار در مجاز بیش از حقیقت جریان دارد.
گاه حادثهای دلخراش رخ میدهد و دل یک شهر از درد به خود میپیچد. صاحبان برخی سوگها آنقدر تصاویر و نواهای غمانگیز در این فضا نشر میدهند که بسیار دیده و شنیدهایم مخاطبان فراوانی از این تکرارها ملول گشتهاند و دیدن مداوم تصاویر عزیزان سفرکرده، مایه اندوه و روانرنجوری جامعه شده است.
اما اگر آیینمان نرنجاندن انسانها باشد، میتوان از همین فضا نیز برای ماندگاری در خاطر دوستان، بستگان و همشهریان استفاده بهینه کرد.
خانوادهای را مجسم کنید که جوان برومند و تحصیلکرده خود را در حادثهای ناگهانی از دست دادهاند و دیگر جگرگوشهشان، بیخبر از مرگ برادر خود، بین مرگ و زندگی معلق است. در یک چشم برهمزدن، ناگاه سایه شوم مرگ بر سر یک خانواده آوار میشود. سراسیمگی و سرگردانی، کمترین واکنش ممکن هر خانواده به چنین رویداد ناگوار و مرارتباری است.
اما صاحبان این سوگ سترگ، با متانت و وزانتی شگفت که رد آن در کوچههای حقیقی و مجازی شهر هویداست، برای مرگ ـ که همه میدانیم تلخ و گزنده است ـ زیبایی و شیرینی رقم زدند.
اعضای خانواده ماتمزده، در مراسم تدفین به پاس همراهی مردم، با شکیلترین حالت ممکن لباس میپوشند و فروتنانه برای سپاس از احساس همدردی همنوعان میکوشند. نه صدای دلخراش شلیک گلولهای در غم این جوان رعنا، دل کودکی را هراسان کرد و نه طنین سوزناک آوازی حزین، بر چهرهای گرد ماتم پراکند.
جمعیتی عظیم، معلمی خردورز را برای سفر به بُعدی دیگر از حیات بدرقه میکنند. همه چیز به سان یک آیین نمادین جهان باستان، باشکوه و تماشایی است.
طرفه آنکه بازتاب همین رفتار سرشار از مدنیت و فرهنگ خانواده، راز آن نجابت و ادب فخرالدین را برملا میسازد. بدون داشتن هیچ ادعا یا نمایش هرگونه ادایی، میتوان هنجار آفرید، میتوان برای دیگران سرمشق شد و میتوان امید را به زندگی هزاران عزادار ناامید برگرداند.
من بنا به عادتی دیرین، همواره از تملق رمندهام و از مبالغه و اغراق در باب انسانها گریزان؛ اما نمیتوانم در برابر هیمنه و شکوه پدر شریف فخرالدین، جناب عبدالرحیم محمدی، و مادر عفیفش، سرکار خانم ژاله قدیمی، و رفتار آمیخته به کرامت و عزت خواهر و برادران وزین او، به نشانه تکریم و تعظیم، کلاه از سر برندارم.
سترگی روح و بزرگی منش این خانواده، به شخص من درسی آموخت که در هیچ کتاب، فیلم یا دانشگاهی نمیتوانستم اینگونه دریافت و ادراک کنم. پس به امید تکرار این رفتار خردمندانه از سوی دیگر شهروندان سرزمینم، اخلاقاً مکلف به بیان آنم و یقین دارم که بازنشرش ترویج خرد و تکثیر فرهنگ بهزیستن در جامعه خواهد بود.
من، به دلیل تعلق خاطر به استاد فرزانهام، مهرداد قدیمی، دایی محزون فخرالدین، که اشکهایش را نمیتوانم از خاطر بزدایم، و نیز عشق وافر به محمد محمدی، برادر بسیار وزین او ـ که زین پس او را مهراد مینامیم ـ و به احترام خانواده گرانقدرشان، مراسم شادی یکی از بستگانم را به سختی توانستیم به یک روز بعد از چهلمین روز فقدان آن مسافر عزیز موکول کنیم.
سراسر شرم بودم. یارای حضور در این خانواده متمدن و فرهیخته و گرفتن اذن برای برگزاری مراسم را نداشتم. با دلهره و تشویش بسیار تصمیم گرفتم پیامی برای مهراد، همان محمد، بفرستم و ضمن پوزش از او بخواهم مرا نزد پدر و مادر ارجمندش معذور سازد. در پیامم که از طریق ضبط صدا برای محمد ارسال کردم، بغضم ترکید و از او خواهش کردم مرا ببخشایند.
من نیز داغ برادر چشیده بودم و عروسی دخترش را در پیش داشتم. دلم میخواست دختربرادرم غیاب پدرش را در جشن عروسیاش احساس نکند. پس تقریباً اکثر دوستانم را دعوت کردم؛ اگرچه برخی از قلم افتادند و از محضرشان عذرخواه بودهام.
شب، در تالار دهدشت، برای استقبال و خوشامد از مهمانان و مدعوین بیرون سالن ایستاده بودم و از دور سیمای دوستان نزدیکم را دیدم که دستهجمعی آمده بودند. حسی دلپذیر داشتم؛ اما وقتی نزدیکتر آمدند و رفتم در آغوششان بکشم، به ناگاه حس کردم یخ زدهام. خشکم زد. اشک شوق و سوگ همزمان از چشمانم جاری شد.
محمد، برادر کوچکتر فخرالدین، بدون آنکه دعوتش کرده باشم، همراه دیگر دوستانم به جشن شادی برادرزادهام آمده بود. من شرم داشتم از برگزاری جشنی که اجتنابناپذیر بود و از او هرگز انتظاری جز بخشودن این جسارتم نداشتم؛ اما او مانند همیشه فراتر از تصور من، با لباس مخصوص جشن بر من وارد شد تا دوباره مبهوت رفعت و عظمت تربیت و منش والایش گردم.
او را همچون برادری خونی دوست دارم و مدام از متانت، دانش و فرهیختگیاش میآموزم.
جناب آقای محمدی عزیز و سرکار خانم قدیمی متین؛ کاش میتوانستم تمام فرزندان این دیار را به دستان نجیب و شخصیت شریف شما بسپارم تا بپروریدشان. کاش مرا یارای تکثیرتان به تیراژ بینهایت بود. کاش تمام ما را همت آن بود که از مکتب انسانیت و شرافتتان، به اندازه وسع خود، خوشه معرفت برمیچیدیم.
کاش میدانستید که در عین فروتنی بزرگمنشانه خود، چه اندازه قامتتان در عرصه فرهنگآفرینی و هنجارسازی رفیع است.
کاش جامعه ما میتوانست دریابد که در این روزگار نامساعد اقتصادی، تراشیدن هزینههای غیرضروری در مراسم تدفین عزیزان و چشموهمچشمیهای ناسزوار، چه اندازه نارواست و استغنای شما و فرزندان برومندتان که بر شالوده سادگی و بیپیرایگی استوار گشته بود، چه اندازه رشکبرانگیز و در عین حال تابوشکن و رهگشاست.
به نمایندگی از بسیاری انسانهای دغدغهمند، در برابر این سادگی سرشار از هنر والای انسانیت، سر تعظیم فرود میآورم.
سروقامتتان پیوسته سبز بادا.
سخنی با شهروندان و همسرزمینانم
انسان به صورت فطری تنهاست و رنجهایش بسیار. هر کدام از ما عزیزانی از دست دادهایم که تا دم مرگ فراموششان نمیکنیم. حتی اگر این هم نباشد، جغرافیای زندگی ما خاورمیانه است؛ خود واژه، مترادف درد و سوگ است.
به قول گروس عبدالملکیان:
«غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکنی
دوستی / عزیزی / برادری
بیرون میزند!»
پس در میان انبوه ماتم، سوگواری نه هنر است و نه فضیلتی بر آن مترتب. در هیچ مکتب بشری، حتی آیینهای مذاهب، غم توصیه نشده است.
ما که سراسر فضای حقیقی زندگیمان اندوه و سوگ است، بالاغیرتا فضای مجازیاش را برای شادی باز بگذاریم.
نه رفتن فرزند یا خواهر و برادر عزیزی که سفر کرده، به یک جشن واجب، دلیلی بر فراموش کردن آن عزیز است و نه استوری کردن شبانهروزی نوای سوگ و تصویر رفتگان، نشانه سوگوار بودن استوریکننده.
به جای ترویج و تبلیغ این همه مرگ و عزا در فضای مجازی، بیایید شادی را ترویج کنیم. مرگ همه ما را به کام خود خواهد کشید؛ زندگی را دریابیم.
رابیندرانات تاگور، شاعر بزرگ هندوستان، شعری زیبا دارد. یک جایش میگوید:
«ماه روشنیاش را در آسمان میپراکند و لکههای سیاهش را برای خود نگه میدارد.»
همه ما شبهای مهتابی را دیدهایم. ماه پر از دره و چاله و تاریکی است، اما آنها را برای ما نمایش نمیدهد؛ ما تنها نور و روشنی از او میبینیم.
خانواده بزرگ محمدی هرگز فرزند برومندشان را از یاد نبردهاند؛ اما در فضای مجازی ردی از سوگ و اندوهشان کسی ندید. ما فقط لبخند و متانتشان را دیدیم و چهقدر این خانواده، که از ابتدا در ذهن من بزرگ بودهاند، در یک سال گذشته ضریب بزرگیشان مضاعف شده است.
همچنان که برای تشنگان آبآوری هنر است و فضیلت دارد، برای جامعه ماتمزده شادی ضرورت است.
اگر تواناییاش را دارید، از آلام مردم بکاهید و اگر نمیتوانید، دستکم غمی بر غمهایشان نیفزایید.
مانا و تندرست باشید.
برچسب ها :صبح خرد ، فخرالدین محمدی ، لنده ، محمد نوروزی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
درود بر جناب نوروزی خوش قلم
روان همکار فقیدمان فخرالدین محمدی که هنوز مهاجرتش زود بود، به مینو شاد باد.
عزت خانواده اش افزون و تندرستی شان پایدار
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 2 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 2