چوب دستی …………… / بقلم غلامعباس موسوی نژاد

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز) سلام وقت شما بخیر جناب وکیل من زهرا انصاری همسر مرحوم محمود مولایی، سرگذشت شوهرم را خدمتتون عرض می کنم، شما هر کاری از دستتون برمیاد انجام بدهید. البته باید خدمتتون عرض کنم، ایشون جناب مهندس شعبانی از دوستان قدیمی شوهرم هستند. نزدیک آخر شهریورماه به شوهرم گفتم : قبل از
پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)
سلام وقت شما بخیر جناب وکیل من زهرا انصاری همسر مرحوم محمود مولایی، سرگذشت شوهرم را خدمتتون عرض می کنم، شما هر کاری از دستتون
برمیاد انجام بدهید. البته باید خدمتتون عرض کنم، ایشون جناب مهندس شعبانی از دوستان قدیمی شوهرم هستند.
نزدیک آخر شهریورماه به شوهرم گفتم : قبل از شروع مدرسه، بریم سری به خانه مادرم بزنیم. مادرم از ترکان قشقایی است. شوهرم مرد بسیار مهربان و سربزیری بود. علیرغم مشکلات مالی و هزینه و خرید اول مهر،به روی خودش نیاورد و قبول کرد فردای همون روز، مقداری عسل، برنج و چای برای مادرم خرید. با میلاد تنها فرزندم را افتادیم و رفتیم پیش مادرم و چهار پنج روز ماندیم. موقع برگشتن، با کوچ عشایر از ییلاق به گرمسیر مواجه شدیم. گله های عشایر در مسیر جاده، راه را بند می آوردند. بطوریکه مسافت تقریبا سه ساعتی را، بیش از شش ساعت طی کردیم.شوهرم اهل کوهنوردی بود، اما آنقدر با طبیعت مهربان بود که هرگز شاخه درختی را نبرید و یا حیوانی را شکار نکرد. فقط برای سلامتی و لذت بردن از طبیعت به کوه می رفت. در مسیر برگشت، چند جوان عشایری که برای جلو گیری از آفتاب سوختگی کلاه روی سر گذاشته بودند و ریش های بلندی داشتند، دیدیم. گوسفندان زیادی داشتند و موقع عبور گوسفندانشان، مدت بیشتری معطل شدیم.
چوبدستی قرمز رنگ و زیبایی در دست یکی از آنان بود که در هوا می چرخاند. شوهرم، از جوان خواهش کرد که چوبدستی را به ما بدهد. جوان ابتدا قبول نکرد ولی با اصرار شوهرم و افراد همراه جوان، با دریافت مبلغ پولی، چوبدستی را به شوهرم داد. به محمود گفتم که چرا برای یک چوب دستی این همه پول دادی؟ با مهربانی نگاهی به من انداخت وگفت: حق ندارم از درآمدم این مبلغ کم را برای خودم هزینه کنم؟ از گفتن حرفم خجالت کشیدم . محمود راست می گفت!. همیشه خودم به اجبار برایش لباس می خریدم و اصرار داشت که برای خودم و بچه ها بخرم وکاری به لباسهایش نداشته باشم. اما من دلم می خواست شوهرم شیک پوش باشد. ظاهرا احساس خوبی داشت وبرای کوهنوردی لازمش داشت. عصر پنج شنبه به خونه رسیدیم. فردای همون روز محمود با دوستانش قرار کوهنوردی داشتند. مهندس شعبانی که آلان تشریف دارند و مهندس کاظمی از دوستان قدیمی شوهرم بودند. طبق معمول بعد از آماده کردن غذا، کوله پشتی را برداشت و رفت. نزدیکی های ظهر مهندس شعبانی زنگ زد وگفت نمی دونم چی بگم ولی شوهرتون دچار مشکل شدید شده وامیدوارم مشکلی پیش نیاد. هرچه سریعتر بیایید اورژانس.
وقتی به اورژانس رسیدم. مهندس کاظمی ومهندس شعبانی با لباسی خون آلود، بر سر وروی خود می زدند. دنیا جلوی چشمام سیاهی رفت و جلوی در اورژانس بیهوش شدم. وقتی بهوش آمدم سراغ شوهرمو گرفتم. دکتر اورژانس بدون توجه به حال من با خونسردی گفت: متاسفانه تموم کرده!. چندین شبانه روز مدام گریه می کردم. حتی دو بار سعی کردم خودکشی کنم وخودم را دار زدم، ولی ظاهرا قرار بود بقیه عمرم را بدون عزیزترین وشریفترین مردی که تا حالا دیدم، بگذرانم و تا زنده ام در دریای غم و اندوه غوطه ور باشم.
بعد از چهلم شوهرم، وصیت نامه اش را آقای شعبانی برایمان قرائت کرد. وصیت کرده تمام اموالش را به من بدهند و آرزو کرده که حتی در آخرت من همراهش باشم …گریه زهرا….
آقای وکیل ببخشید ! جناب شعبانی لطفا شما ادامه بدهید.
والا چه عرض کنم!! روز جمعه، سر قرار حاضر شدیم. راه افتادیم، تا به قله رسیدیم. صبحانه مختصری خوردیم. محمود با آب و تاب از خریدن چوبدستی از یک جوان عشایری برامون تعریف کرد. محمود آدم خوش خلق و خوش مشربی بود و هر داستانی را بامزه تعریف می کرد. موقع برگشتن یکی از دوستان تازه به جمع پیوسته، آقای حسنی، پیشنهاد داد که برای تنوع، مسیر برگشتمان از سمت دیگر کوه باشد. محمود به شدت مخالفت کرد وگفت عجله دارم. از ما اصرار واز محمود انکار. بالاخره با اصرار ما، محمود متقاعد شد که همراه ما از سمت دیگر کوه پایین بیاید. هنوز به پایین کوه نرسیده بودیم که عده ای سرباز را دیدیم. ظاهراً دنبال چیزی بودند. محمود، چوبدستی را دست من داد و خودش نزدیکتر شد و آب و غذا تعارف کرد. ناگهان فرمانده گفت: بگیریدش!! ما همه هاج واج موندیم که چه چیزی پیدا کردند؟. سربازان هجوم آوردند و محمود را گرفتند. این در حالی بود که محمود، از کوله پشتی اش برای سربازان غذا آماده می کرد. محمود را دست بسته به سمت درّه می بردند. هم ما، هم محمود بیچاره مبهوت مونده بودیم. ماهم دنبال سربازان و محمود راه افتادیم. فرمانده سربازان به همکارش گفت: نگفتم قاتل به محل قتل بر می گردد؟ آنوقت تازه متوجه شدم که محمود بیچاره را به اتهام قتل دستگیر کردند. داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم. محمود وقتل!!؟؟ ایمان داشتیم که سوء تفاهم شده و در پاسگاه مشخص می شود اشتباه کردند. هنوز به درّه نرسیده بودیم که صدای نعره تفنگ برنو در بین کوهها پیچید و پس از آن، محمود بر زمین افتاد. گلوله از شانه محمود گذشته بود و از کنار کلیه اش خارج شده بود. آسیب ریه و شکم و حفره ای که گلوله برنو هنگام خروج ایجاد کرده بود، شدت خونریزی را افزایش داده بود. محمود ناله می کرد وخون کف آلود از دهنش خارج می شد. در آغوشش گرفتم وسعی کردم جلوی خونریزی را بگیرم .اما سودی نبخشید. چیزی مبهم گفت. دقت کردم متوجه شدم می گوید: به جان پسرم من هیچ کسی را نکشتم…تم تم . تورا خدا!! حواسِت به میلاد باششششه….
محمود در آغوش من جان سپرد، مانند کودکی معصوم که در آغوش مادرش خوابیده باشد. گویی عمده وجود مرا با خودش برد. قلبم داشت از دهنم خارج می شد. شاید باورتان نشود که از فرزندانم بیشتر بهش وابستگی داشتم. مهربانی وسلامت نفس اش، گوش دادن به درد دلها ، راهنمایی هایش برای زندگی، از محمود مردی بی نظیر ساخته بود.
شلیک کننده تیر، برادر مقتولی بود که در همان حوالی کشته شده بود.ظاهرا وقت حرکت فرمانده تیم گفته بود: قاتل همیشه به محل قتل بر می گردد. همین صحبت باعث شده بود، اردشیر طی چند روز گذشته در نزدیکی های محل قتل روی درختی کمین کرده بود، تا هنگام بازگشت قاتل به صحنه جرم او را بکشد و ثابت کند که وقتی قسم بخورد،کاری را انجام بدهد، حتماً انجامش می دهد.
شاهد قتل کودک خردسال مقتول بود که از لابلای درختان تنها چوبدستی قرمز رنگی را دیده بود و مردی چارشانه با کلاه سفید و پوتین های نظامی که با پدرش درگیر شده بود. متاسفانه همه نشانه هایی را که کودک گفته بود، در محمود جمع شده بودند. برادر مقتول هم با دوربین، دستبند روی دستها، کلاه سفید، پوتین های محمود وشانه های پهن محمود را دیده بود. در نتیجه از بالای درّه به محمود شلیک کرد و ما را از داشتن برادری عزیز محروم کرد.
به کمک مأمورین و دوستان جسد محمود را به ماشین رساندیم. فرمانده گروه از فوت شدن محمود مطمئن نبود. چند تن از سربازان دنبال شلیک کننده رفتند. اردشیر با اطمینان خاطر پایین آمد و تفنگش را به سربازان داد و همراه آنان راه افتاد. وقتی نزدیک شد، می خواست به سمت جسد محمود برود. ولی سربازان مانعش شدند و او را در ماشینی دیگر به سمت کلانتری حرکت دادند. بعد از تأیید مرگ محمود توسط پزشکان اورژانس، جسد را به سردخانه پزشک قانونی بردند.
بعد از بررسی چوبدستی محمود، توسط آزمایشگاه ، مقداری از خون مقتول لابلای پوست چوبدستی و حتی مقداری مو در شکاف کوچک گره چوب مانده بود. آنچه چند روز بعد از نتیجه آزمایشگاه من و مهندس کاظمی را آزار داده، شکی است که برامون ایجاد شده است.
من و مهندس کاظمی و اکبری هم که ماجرای خریدن چوبدستی را می دانستیم، یعنی محمود برامون تعریف کرد، بعد از نتیجه آزمایشگاه، به حرفهای محمود، شک کردیم. گفتیم شاید محمود، داستان خریدن چوبدستی را برای گمراه کردن ما ساخته است. اصرار بیش از حد او برای برگشتن از همان مسیر و دادن چوبدستی قبل از رسیدن به سربازان، هم دلیل های دیگر ما در مقصر دانستن محمود بود. علیرغم اینکه محمود اهل دعوا نبود ولی می گفتیم شاید اتفاقی افتاده که ما از اون بی خبریم. به خدا شرمنده ام، اما بیان این شک بهتر از این بود که حرف توی دلمون بمونه و به دوستمون بدبین باشیم. محمود دستش از دنیا کوتاهه و نمی تونه از خودش دفاع کنه.
حالا من ومهندس کاظمی ، وقتی کودکان و همسر محمود و حتی مسافری که قسمتی از راه همسفر خانواده اش بود، ماجرای اصرار محمود برای خرید چوبدستی را تعریف کردند، ما متوجه اشتباه خودمون شدیم و به همین دلیل شرمنده هستیم. متاسفانه، برادران مقتول بعد از دیدن سایر نشانه ها کاملا مطمئن بودند که محمود قاتل برادرشان است. ما به عنوان دوستان محمود، در خدمت خانواده اش هستیم وخانواده اش را جزء خانواده خودمون می دانیم .
حالا مدتی از مرگ محمود گذشته وکمی تألمات خانواده کمتر شده، من خانمش برای اثبات بی گناهی محمود خدمت شما رسیدم. شاید بیگناهی اش ثابت بشه و قاتل نتونه آزادانه بگرده یا مرتکب جنایت دیگری بشه!! …..
آقای مهندس ببخشید حرفتون راقطع کردم، جناب وکیل!! من وبچه ام میلاد و برادرم محسن و مردی عشایری که مقداری از راه همسفر ما بود، همه شاهدند که محمود چوب دستی را از یک چوپان خریده و مادر و خواهرانم شاهدند که محمود هفته قبل از جمعه پیش خانواده ما بود و با هیچ کسی مشکلی نداشته…..
تورا خدا هر کاری از دستتون برمیاد، برای من وبچه هام انجام بدین…
پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0