“سان روف ” / بقلم سید غلام عباس موسوی نژاد

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز) روزهای دوشنبه برای من، همیشه با ماجرا همراهه. مثل همین دوشنبه که مسؤل خدمات اداره زنگ زد تا جرثقیل بیاد داخل اداره و چند قطعه آهن را از محوطه اداره بیرون ببره. دیروز ماشین پرایدی خریدم،بیست وهفت میلیون، به قول احمدی نژاد باید کیلویی حسابش می کردند، هنوز چهل کیلومتر بیشتر
پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)
روزهای دوشنبه برای من، همیشه با ماجرا همراهه. مثل همین دوشنبه که مسؤل خدمات اداره زنگ زد تا جرثقیل بیاد داخل اداره و چند قطعه آهن را از محوطه اداره بیرون ببره. دیروز ماشین پرایدی خریدم،بیست وهفت میلیون، به قول احمدی نژاد باید کیلویی حسابش می کردند، هنوز چهل کیلومتر بیشتر راه نرفته، به قول بنگاهی های محل ما، ماشین خشک بود.
یاداشتی که می خوانید از سری یادداشت های مخاطبین”صبح خرد”(جمانیوز) می باشد و انتشار آن الزاما به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست. می توانید با ارسال یادداشت خود، این مطلب را تأیید یا نقد کنید.
((سان روف))
روزهای دوشنبه برای من، همیشه با ماجرا همراهه. مثل همین دوشنبه که مسؤل خدمات اداره زنگ زد تا جرثقیل بیاد داخل اداره و چند قطعه آهن را از
محوطه اداره بیرون ببره. دیروز ماشین پرایدی خریدم،بیست وهفت میلیون، به قول احمدی نژاد باید کیلویی حسابش می کردند، هنوز چهل کیلومتر بیشتر راه نرفته، به قول بنگاهی های محل ما، ماشین خشک بود.
وارد محوطه پارکینگ شدم وسعی گوشه ای انتخاب کنم که کمتر عبور و مرور هست تا خدای نکرده روی ماشینم خطی نیافتد.
هنوز ساعت ده نشده بود که صدای نعره ماشینی توجه همه را به خودش جلب کرد. سه بار رئیس اداره عوض شده، نه این چند قطعه آهن از جلوی دست و پا برداشته شده و نه ده متر ورودی پارکینگ ما آسفالت شده. گویی این منطقه طلسم شده است. رئیس آخری که واقعا نوبره. آدم پشیمون میشه که چیزی ازش در خواست کنه. ظاهراً هنوز نمی دونه که رئیس اداره کارش بررسی درخواست های ارباب رجوع و کارکنان اداره است.
جرثقیل بزرگی وارد محوطه کوچک اداره شد. صدای جرثقیل زیاد بود و کارکنان هم دنبال بهانه ای بودند که از اتاقشان بیرون بروند و ارباب رجوع را، سرگردان راهروهای اداره کنند.
موقعی که راننده جرثقیل پایین آمد که زنجیرش را به قطعات ببندد، تمام پرسنل اداره صاحب نظر شدند و شروع کردند به اظهار نظر.هر کسی دستوری می داد.
جالبه ما کار خودمون را درست انجام نمی دهیم اما در کار دیگران همه استادیم. موقعی که قرار است به اداره برویم، مثل حلزون آرام هستیم و موقع خروج از اداره، مثل اسفند روی آتیش بی تاب بیرون رفتنیم. زنجیر زنگ خورده با دانه های درشت و سنگین، هنوز دور قطعات آهن بسته نشده بود.
هرکسی چیزی می گفت. آنقدر اظهار نظر کردند که راننده جرثقیل که پیرمردی کار کشته به نظر می رسید. با عصبانیت گوشه ای نشست وگفت: گر تو بهتر می زنی، بستان بزن…..
بالاخره با پادر میانی بنده، پیرمرد راضی شد کارش را شروع کند. همزمان راضی شدن پیرمرد، معاون اداره سر رسید. مردی تازه به دوران رسیده که ظاهرا هیچ کاری جز مچ گیری و پیدا کردن منظور از حرف دیگران ندارد. خودش را از همه گناهان مبرا می داند و از نظر او همه مجرمند، مگر اینکه بتوانند، بی گناهی خود را ثابت کنند.
معاون با نگاه اخم آلودی گفت: این جرثقیل با اجازه کی اومده؟ کارکنان همصدا گفتند: مسئول خدمات. مانند شخصیت های بین المللی برای کارکنان دستی تکان داد و آقای خاتم را صدا زد بعدکه آقای خاتم، مسئول خدمات نزدیکش رسید، قبل از هر توضیحی هزار و یک دلیل آورد و گفت: من با هزار بدبختی حقوق پرسنل را از استانداری و نمایندگان می گیرم، شما چرا خرج تراشی می کنی؟ مسئول خدمات با دستپاچگی گفت: جناب ایستاده این جرثقیل مال پسرخالمه و هیچ پولی نمی گیره! آقای ایستاده کمی آرومتر شد بعد گفت: حالا کارتون را انجام بدهید.
آقای خاتم با رنگی پریده، انگار سربازی که گروهبان دیده بین پرسنل برگشت. من ولی نگران ماشینم بودم که چهل کیلومتر بیشتر کار نکرده بود.
راننده، همه قطعات را باهم بست و به حرف هیچ کسی گوش نداد.جرثقیل شروع به کشیدن قطعات آهن کرد که ناگهان، یکی از قطعات جدا شد و درست روی سقف ماشین من فرود آمد. داشتم از غصه سکته می زدم. با هزار بدبختی و قرض و قوله، این ماشین را خریدم. حالا برای اولین روز سقفش سوراخ شد و صندلیش شکست.
دوستان همکار هم به جای دلداری من، از فریادهای من و فرو رفتن آهن در ماشین فیلم برداری می کردند تا برای گروههای مجازی سوژه ای داشته باشند.
راننده جرثقیل کمی مکث کرد وگفت تا این قطعات را کنار نگذارم نمی توانم آهن فرو رفته در ماشین شما را در بیاورم.
ناچار شدم زنگ زدم پلیس، گفتم حداقل کروکی وبیمه به درد چنین مواقعی می خوره.
جرثقیلی چرخی در آسمان زد تا قطعات را روی ماشین قرار بدهد که ناگهان زنجیرش پاره شد و قطعات هرکدام به سویی افتادند. با افتادن تیرآهن وفرو رفتنش در زمین فواره آب نا گهان از زمین بیرون جست. حالا حضور آب هم به گرفتاری های ما اضافه شد. دوستان بیکار دوربین ها را روشن کردند و سوژه ای جدید ارسال می کردند.
همسایه کنار اداره دزدکی از محیط اداره لوله ای کشیده بود و آب بدون کنتور استفاده می کرد. کار خدا، بی حکمت نیست. دزدی همسایه اداره بر ملا شد.
پلیس سر رسید و از بیمه نامه و سند ومدرک ماشین پرسید. مدارک من هنوز به دستم نرسیده بود. ظاهرا بیمه شخص ثالث هم در مورد صدمات بدنه و برخورد اشیاء با ماشین هیچ مسئولیتی نمی پذیرد. پلیس، از راننده جرثقیل بیمه نامه را جویا شد، اما ظاهراً ایشون جرثقیل دایی اش را قرض گرفته که برای آقای خاتم کاری انجام بدهد.
از سر ناچاری به معاون اداره پناه بردم، می دانستم درک درستی نداره اما ناچار بودم، ازش کمک بخوام. دفتر داری قوی هیکلش منو به داخل راهنمایی کرد. گفتم : جناب معاون !! ماشین صفرم نابود شده، راهی پیدا کن و کمکم کن. با تکبر خاصی گفت: به من هیچ ربطی ندارد. برو از همون کسیکه خرابش کرده بگیر. بغضی گلویم را می فشرد، احساس می کردم خاک اره در گلویم ریختند. به سختی توانستم بنشینم، معاون گفت: آقای مسعودی استانداری جلسه دارم لطفا از اتاق برو بیرون….
با زحمت فراوان رفتم خدمت آقای لعلی رئیس اداره و گفتم جناب دکتر ماشینم نابود شد. شدم باغبونی که چند سال درخت کاشتم و همه یکباره خشک شدند. گستاخانه خندید و گفت: می خوای کبریت بدم آتیشش بزنی؟ دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم.
با تمام توان به سمتش یورش بردم، رفتار خودش ومعاون قابل تحمل نبود. کارمندان برای خود شیرینی من را از اتاق بیرون بردند و گفتند: ناراحت نباش دکتر شوخی کرده….
با خودم فکر می کردم خدایا تو سر جای حق نشستی، چرا به چنین آدمهایی پست میدن؟ احساس بدی داشتم. واقعا از مملکت و آینده اش مأیوس شدم. به نظر من چنین مسئولانی طرفدار آمریکا هستند و کارشان مأیوس کردن مردم از مملکت خودمونه.
بعد از وقت اداری با دلی پرخون سمت خانه رفتم. وقتی همسرم ماشین را با آن وضع دید، شروع به بد و بیراه کرد. حالا مشکلم دو چندان شد. به جای اینکه تسکینم بده زنگ زد به برادرش و از بی عرضگی من تعریف کرد. داشتم دیوانه می شدم، رفتم که عصبانیتم را روی سر خانم خالی کنم. اما از سرو صدای من و خانم، کودک خردسالم بیدار شده بود. هیچ وقت سفارش مادرم یادم نمی رود که گفته بود: هرگز جلوی بچه به مادرش بی احترامی نکن چون بچه یاد میگیره و این بی احترامی را با خودش به نسل های بعد می بره. راهی جز بیرون رفتن نداشتم. خسته و گرسنه از خانه بیرون رفتم. از همه چیز این دنیا خسته بودم. وقتی توی خونه دعوا باشه انگار تمام دنیا سر لج بازی باهات دارند. انگار دنیا برات تنگ میشه.
تهی پای رفتن، به از کفش تنگ
بلای سفر، به که در خانه جنگ
هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودم، دختر خانم خوش بر و رویی می خواست از عرض کوچه بگذرد. ایستادم تا عبور کند. ناگهان به سمت درب شاگرد آمد و درب را باز کرد و با لحنی دلبرانه گفت: لطف می کنی مرا به ترمینال برسانی؟ نگاهش کردم درست همسن سارا دخترم بود. آسیب پذیر و آماده فریب خوردن.
گفتم: تورا خدا دست بردار، خودم از عالم و آدم شاکی ام. با لبخندی گفت: تازه شدی مثل من و روی صندلی کنارم نشست.
با خنده گفت: آقا ماشینت سان روف داره.
تا حالا از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم. اینجوری داخل ماشین خنک تر بود.دلم می خواست بخوابم و بیدار بشوم و همه اتفاقات امروز را خواب دیده باشم. اما حیف! که زمان دنده عقب ندارد. به قول مادرم حرف آدم مثل تیر وقتی از تفنگ بیرون پرید، دیگه نمیشه کاری کرد. سعی کردم با رساندن دختر خانم که ظاهرا مثل من از عالم و آدم بیزار بود، کمی حواسم را از اتفاقات امروز دور کنم. دختر خانم شروع به صحبت هایی کرد وگفت که از دست رفتارهای پدرم می خوام فرار کنم.برای یک لحظه به رفتارهای خودم با دخترم فکر کردم و از خودم پرسیدم ممکن است برای دختر من هم چنین اتفاقی بیافتد؟ برای اینکه مانع رفتنش بشوم، ماشین را نگه داشتم وگفتم لطفا از ماشین برو بیرون!. گفت: جیغ می زنم تا مردم جمع بشن…با خواهش وتمنا ساکتش کردم و به ترمینال رسوندمش. وقتی داشت پیاده می شد. اتوبوس ترمینال سر رسید. آسیه، دختر خواهرم کنار ماشین من از اتوبوس پیاده شد. دختر ناشناس از من تقاضای پول کرد. از ترس تمام جیبم را تقدیمش کردم در حالیکه آسیه شاهد ماجرا بود. دستی تکان داد و لبخندی زد و رفت.
آسیه جلو آمد و سلام و علیکی معنا دار کرد و سوار شد. گفت کی بود!؟ انتظار نداشتم آدم متدین و مقیدی چون شما چنین افرادی را به حریمش راه بده. سعی کردم آبرو داری کنم. به ناچار به دروغ گفتم دختر یکی از دوستانم بود.
اما آسیه باهوش تر از این حرفها بود که بتوانم فریبش بدهم. به قول آقا طیب ممکنه مردم را گول بزنی اما نمیشه زمستان را گول زد. دختری نجیب وشریف که هرگز احتیاج به تذکر ونصیحت نداشت. در طول دوران دانشجویی هرگز تذکری بهش ندادم بلکه بهش افتخار می کردم، با وقار و مودب و با نزاکت بود. مجبور شدم و راستش را گفتم. اما کدام عقل سلیمی این همه گرفتاری را در یک روز باور می کند.
از کمربندی کنار رودخانه بشار، رد می شدیم، آسیه با آرامشی خاص گفت: دایی جان! صبور باش و کمی تحمل کن. گفتم: دایی به نظر شما که پرستاری! می شود با ماسه این رودخانه بشار را منحرف کرد؟ با تعجب پرسید: چه ربطی داره! به نظر من جلوی هیچ جویباری را نمی توان با ماسه گرفت. گفتم عزیزم! سیل مصیبت های امروز من، مانند همین رودخانه است وگفتن صبور باش شما مثل ماسه ایست که بخواهد جلوی سیل را بگیرد…
بالاخره، آسیه با آرامشی که در رفتارش بود، کمی مرا تسکین داد و مرا با زحمت بسیار به خانه برگرداند.
به حمام رفتم تا دوشی بگیرم که کمی آرامتر بشوم. ناگهان تلفنم زنگ خورد. گوینده، خبر نحسی داشت. خبر داد که دوست عزیزم حاج علی گنجی در بیمارستان شیراز به رحمت خدا رفته است. دیگر طاقتم طاق شده بود. به اندازه ابر بهار گریه می کردم. گریه هایم نه فقط بر مرگ عزیزترین دوستم بود، بلکه از تنهایی خودم که همدرد و همنفسی چون او را از دست دادم. اما مصیبت بزرگ آمد و مصیبت های کوچک را با خودش شست و برد. به قول مولوی مثل اینکه خار در پای کسی بنشیند و برای بیرون آوردن خار از سوزنی استفاده می شود که چندین برابر خار بزرگ و تیز است. مصیبت مرگ دوستم همه گرفتاریها را فراموشم کرد. حالا حدود یکسال از اون تاریخ میگذره، اما غم فراق حاجی عزیز، هنوز تازه است و ظاهرا قصد ندارد به این زودی از دلم بیرون برود….
زندگی در گذر است اما بعضی آدمها تکرار شدنی نیستند و ظاهراً روزگار فقط یک بار زحمت تولد چنین کسانی را بر خود هموار می کند.
بعد از تو، هیچ در دل سعدی اثر نکرد
آن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست…..
محوطه اداره بیرون ببره. دیروز ماشین پرایدی خریدم،بیست وهفت میلیون، به قول احمدی نژاد باید کیلویی حسابش می کردند، هنوز چهل کیلومتر بیشتر راه نرفته، به قول بنگاهی های محل ما، ماشین خشک بود.وارد محوطه پارکینگ شدم وسعی گوشه ای انتخاب کنم که کمتر عبور و مرور هست تا خدای نکرده روی ماشینم خطی نیافتد.
هنوز ساعت ده نشده بود که صدای نعره ماشینی توجه همه را به خودش جلب کرد. سه بار رئیس اداره عوض شده، نه این چند قطعه آهن از جلوی دست و پا برداشته شده و نه ده متر ورودی پارکینگ ما آسفالت شده. گویی این منطقه طلسم شده است. رئیس آخری که واقعا نوبره. آدم پشیمون میشه که چیزی ازش در خواست کنه. ظاهراً هنوز نمی دونه که رئیس اداره کارش بررسی درخواست های ارباب رجوع و کارکنان اداره است.
جرثقیل بزرگی وارد محوطه کوچک اداره شد. صدای جرثقیل زیاد بود و کارکنان هم دنبال بهانه ای بودند که از اتاقشان بیرون بروند و ارباب رجوع را، سرگردان راهروهای اداره کنند.
موقعی که راننده جرثقیل پایین آمد که زنجیرش را به قطعات ببندد، تمام پرسنل اداره صاحب نظر شدند و شروع کردند به اظهار نظر.هر کسی دستوری می داد.
جالبه ما کار خودمون را درست انجام نمی دهیم اما در کار دیگران همه استادیم. موقعی که قرار است به اداره برویم، مثل حلزون آرام هستیم و موقع خروج از اداره، مثل اسفند روی آتیش بی تاب بیرون رفتنیم. زنجیر زنگ خورده با دانه های درشت و سنگین، هنوز دور قطعات آهن بسته نشده بود.
هرکسی چیزی می گفت. آنقدر اظهار نظر کردند که راننده جرثقیل که پیرمردی کار کشته به نظر می رسید. با عصبانیت گوشه ای نشست وگفت: گر تو بهتر می زنی، بستان بزن…..
بالاخره با پادر میانی بنده، پیرمرد راضی شد کارش را شروع کند. همزمان راضی شدن پیرمرد، معاون اداره سر رسید. مردی تازه به دوران رسیده که ظاهرا هیچ کاری جز مچ گیری و پیدا کردن منظور از حرف دیگران ندارد. خودش را از همه گناهان مبرا می داند و از نظر او همه مجرمند، مگر اینکه بتوانند، بی گناهی خود را ثابت کنند.
معاون با نگاه اخم آلودی گفت: این جرثقیل با اجازه کی اومده؟ کارکنان همصدا گفتند: مسئول خدمات. مانند شخصیت های بین المللی برای کارکنان دستی تکان داد و آقای خاتم را صدا زد بعدکه آقای خاتم، مسئول خدمات نزدیکش رسید، قبل از هر توضیحی هزار و یک دلیل آورد و گفت: من با هزار بدبختی حقوق پرسنل را از استانداری و نمایندگان می گیرم، شما چرا خرج تراشی می کنی؟ مسئول خدمات با دستپاچگی گفت: جناب ایستاده این جرثقیل مال پسرخالمه و هیچ پولی نمی گیره! آقای ایستاده کمی آرومتر شد بعد گفت: حالا کارتون را انجام بدهید.
آقای خاتم با رنگی پریده، انگار سربازی که گروهبان دیده بین پرسنل برگشت. من ولی نگران ماشینم بودم که چهل کیلومتر بیشتر کار نکرده بود.
راننده، همه قطعات را باهم بست و به حرف هیچ کسی گوش نداد.جرثقیل شروع به کشیدن قطعات آهن کرد که ناگهان، یکی از قطعات جدا شد و درست روی سقف ماشین من فرود آمد. داشتم از غصه سکته می زدم. با هزار بدبختی و قرض و قوله، این ماشین را خریدم. حالا برای اولین روز سقفش سوراخ شد و صندلیش شکست.
دوستان همکار هم به جای دلداری من، از فریادهای من و فرو رفتن آهن در ماشین فیلم برداری می کردند تا برای گروههای مجازی سوژه ای داشته باشند.
راننده جرثقیل کمی مکث کرد وگفت تا این قطعات را کنار نگذارم نمی توانم آهن فرو رفته در ماشین شما را در بیاورم.
ناچار شدم زنگ زدم پلیس، گفتم حداقل کروکی وبیمه به درد چنین مواقعی می خوره.
جرثقیلی چرخی در آسمان زد تا قطعات را روی ماشین قرار بدهد که ناگهان زنجیرش پاره شد و قطعات هرکدام به سویی افتادند. با افتادن تیرآهن وفرو رفتنش در زمین فواره آب نا گهان از زمین بیرون جست. حالا حضور آب هم به گرفتاری های ما اضافه شد. دوستان بیکار دوربین ها را روشن کردند و سوژه ای جدید ارسال می کردند.
همسایه کنار اداره دزدکی از محیط اداره لوله ای کشیده بود و آب بدون کنتور استفاده می کرد. کار خدا، بی حکمت نیست. دزدی همسایه اداره بر ملا شد.
پلیس سر رسید و از بیمه نامه و سند ومدرک ماشین پرسید. مدارک من هنوز به دستم نرسیده بود. ظاهرا بیمه شخص ثالث هم در مورد صدمات بدنه و برخورد اشیاء با ماشین هیچ مسئولیتی نمی پذیرد. پلیس، از راننده جرثقیل بیمه نامه را جویا شد، اما ظاهراً ایشون جرثقیل دایی اش را قرض گرفته که برای آقای خاتم کاری انجام بدهد.
از سر ناچاری به معاون اداره پناه بردم، می دانستم درک درستی نداره اما ناچار بودم، ازش کمک بخوام. دفتر داری قوی هیکلش منو به داخل راهنمایی کرد. گفتم : جناب معاون !! ماشین صفرم نابود شده، راهی پیدا کن و کمکم کن. با تکبر خاصی گفت: به من هیچ ربطی ندارد. برو از همون کسیکه خرابش کرده بگیر. بغضی گلویم را می فشرد، احساس می کردم خاک اره در گلویم ریختند. به سختی توانستم بنشینم، معاون گفت: آقای مسعودی استانداری جلسه دارم لطفا از اتاق برو بیرون….
با زحمت فراوان رفتم خدمت آقای لعلی رئیس اداره و گفتم جناب دکتر ماشینم نابود شد. شدم باغبونی که چند سال درخت کاشتم و همه یکباره خشک شدند. گستاخانه خندید و گفت: می خوای کبریت بدم آتیشش بزنی؟ دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم.
با تمام توان به سمتش یورش بردم، رفتار خودش ومعاون قابل تحمل نبود. کارمندان برای خود شیرینی من را از اتاق بیرون بردند و گفتند: ناراحت نباش دکتر شوخی کرده….
با خودم فکر می کردم خدایا تو سر جای حق نشستی، چرا به چنین آدمهایی پست میدن؟ احساس بدی داشتم. واقعا از مملکت و آینده اش مأیوس شدم. به نظر من چنین مسئولانی طرفدار آمریکا هستند و کارشان مأیوس کردن مردم از مملکت خودمونه.
بعد از وقت اداری با دلی پرخون سمت خانه رفتم. وقتی همسرم ماشین را با آن وضع دید، شروع به بد و بیراه کرد. حالا مشکلم دو چندان شد. به جای اینکه تسکینم بده زنگ زد به برادرش و از بی عرضگی من تعریف کرد. داشتم دیوانه می شدم، رفتم که عصبانیتم را روی سر خانم خالی کنم. اما از سرو صدای من و خانم، کودک خردسالم بیدار شده بود. هیچ وقت سفارش مادرم یادم نمی رود که گفته بود: هرگز جلوی بچه به مادرش بی احترامی نکن چون بچه یاد میگیره و این بی احترامی را با خودش به نسل های بعد می بره. راهی جز بیرون رفتن نداشتم. خسته و گرسنه از خانه بیرون رفتم. از همه چیز این دنیا خسته بودم. وقتی توی خونه دعوا باشه انگار تمام دنیا سر لج بازی باهات دارند. انگار دنیا برات تنگ میشه.
تهی پای رفتن، به از کفش تنگ
بلای سفر، به که در خانه جنگ
هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودم، دختر خانم خوش بر و رویی می خواست از عرض کوچه بگذرد. ایستادم تا عبور کند. ناگهان به سمت درب شاگرد آمد و درب را باز کرد و با لحنی دلبرانه گفت: لطف می کنی مرا به ترمینال برسانی؟ نگاهش کردم درست همسن سارا دخترم بود. آسیب پذیر و آماده فریب خوردن.
گفتم: تورا خدا دست بردار، خودم از عالم و آدم شاکی ام. با لبخندی گفت: تازه شدی مثل من و روی صندلی کنارم نشست.
با خنده گفت: آقا ماشینت سان روف داره.
تا حالا از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم. اینجوری داخل ماشین خنک تر بود.دلم می خواست بخوابم و بیدار بشوم و همه اتفاقات امروز را خواب دیده باشم. اما حیف! که زمان دنده عقب ندارد. به قول مادرم حرف آدم مثل تیر وقتی از تفنگ بیرون پرید، دیگه نمیشه کاری کرد. سعی کردم با رساندن دختر خانم که ظاهرا مثل من از عالم و آدم بیزار بود، کمی حواسم را از اتفاقات امروز دور کنم. دختر خانم شروع به صحبت هایی کرد وگفت که از دست رفتارهای پدرم می خوام فرار کنم.برای یک لحظه به رفتارهای خودم با دخترم فکر کردم و از خودم پرسیدم ممکن است برای دختر من هم چنین اتفاقی بیافتد؟ برای اینکه مانع رفتنش بشوم، ماشین را نگه داشتم وگفتم لطفا از ماشین برو بیرون!. گفت: جیغ می زنم تا مردم جمع بشن…با خواهش وتمنا ساکتش کردم و به ترمینال رسوندمش. وقتی داشت پیاده می شد. اتوبوس ترمینال سر رسید. آسیه، دختر خواهرم کنار ماشین من از اتوبوس پیاده شد. دختر ناشناس از من تقاضای پول کرد. از ترس تمام جیبم را تقدیمش کردم در حالیکه آسیه شاهد ماجرا بود. دستی تکان داد و لبخندی زد و رفت.
آسیه جلو آمد و سلام و علیکی معنا دار کرد و سوار شد. گفت کی بود!؟ انتظار نداشتم آدم متدین و مقیدی چون شما چنین افرادی را به حریمش راه بده. سعی کردم آبرو داری کنم. به ناچار به دروغ گفتم دختر یکی از دوستانم بود.
اما آسیه باهوش تر از این حرفها بود که بتوانم فریبش بدهم. به قول آقا طیب ممکنه مردم را گول بزنی اما نمیشه زمستان را گول زد. دختری نجیب وشریف که هرگز احتیاج به تذکر ونصیحت نداشت. در طول دوران دانشجویی هرگز تذکری بهش ندادم بلکه بهش افتخار می کردم، با وقار و مودب و با نزاکت بود. مجبور شدم و راستش را گفتم. اما کدام عقل سلیمی این همه گرفتاری را در یک روز باور می کند.
از کمربندی کنار رودخانه بشار، رد می شدیم، آسیه با آرامشی خاص گفت: دایی جان! صبور باش و کمی تحمل کن. گفتم: دایی به نظر شما که پرستاری! می شود با ماسه این رودخانه بشار را منحرف کرد؟ با تعجب پرسید: چه ربطی داره! به نظر من جلوی هیچ جویباری را نمی توان با ماسه گرفت. گفتم عزیزم! سیل مصیبت های امروز من، مانند همین رودخانه است وگفتن صبور باش شما مثل ماسه ایست که بخواهد جلوی سیل را بگیرد…
بالاخره، آسیه با آرامشی که در رفتارش بود، کمی مرا تسکین داد و مرا با زحمت بسیار به خانه برگرداند.
به حمام رفتم تا دوشی بگیرم که کمی آرامتر بشوم. ناگهان تلفنم زنگ خورد. گوینده، خبر نحسی داشت. خبر داد که دوست عزیزم حاج علی گنجی در بیمارستان شیراز به رحمت خدا رفته است. دیگر طاقتم طاق شده بود. به اندازه ابر بهار گریه می کردم. گریه هایم نه فقط بر مرگ عزیزترین دوستم بود، بلکه از تنهایی خودم که همدرد و همنفسی چون او را از دست دادم. اما مصیبت بزرگ آمد و مصیبت های کوچک را با خودش شست و برد. به قول مولوی مثل اینکه خار در پای کسی بنشیند و برای بیرون آوردن خار از سوزنی استفاده می شود که چندین برابر خار بزرگ و تیز است. مصیبت مرگ دوستم همه گرفتاریها را فراموشم کرد. حالا حدود یکسال از اون تاریخ میگذره، اما غم فراق حاجی عزیز، هنوز تازه است و ظاهرا قصد ندارد به این زودی از دلم بیرون برود….
زندگی در گذر است اما بعضی آدمها تکرار شدنی نیستند و ظاهراً روزگار فقط یک بار زحمت تولد چنین کسانی را بر خود هموار می کند.
بعد از تو، هیچ در دل سعدی اثر نکرد
آن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست…..
سید غلامعباس موسوی نژاد
پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0