تاریخ انتشار : دوشنبه 23 اسفند 1395 - 4:50 - دوشنبه 13 مارس 2017 - 4:50

مشق بلوغ / غلامعباس موسوی نژاد

مشق بلوغ  / غلامعباس موسوی نژاد

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)  داستانیکه در پی می آید، داستان زندگی مردیست که به جرمی به زندان افتاده است، تنها دخترش، که بسیار به او وابسته بود، دلشکسته ومحزون به دادگاه مراجعه می کند. در دادگاه اطلاعاتی ناقص دریافت می کند و از پدرش متنفر می شود. دوگانگی محبت پدر ، تنهایی و شکستن باور،

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)

 داستانیکه در پی می آید، داستان زندگی مردیست که به جرمی به زندان افتاده است، تنها دخترش، که بسیار به او وابسته بود، دلشکسته ومحزون به دادگاه مراجعه می کند. در دادگاه اطلاعاتی ناقص دریافت می کند و از پدرش متنفر می شود. دوگانگی محبت پدر ، تنهایی و شکستن باور، دختر را به شدت آزار می دهد. برای اینکه از تنهایی بگریزد، برای پدر زندانی اش نامه می نویسد و نگرانی همراه با نفرت خود را اعلام می دارد. پدر هم در زندان پاسخ دخترش را با مهربانی می فرستد و وظیفه پدری که ارشاد وهدایت فرزند است را به جا می آورد. گاهی تألمات هردو را می آزارد و از رنج زندگی با هم سخن می گویند.گاهی خوشی های زندگی لبخند بر لب زندانی و منتظر می نشاند. این مجموعه نامه های دختری به پدرش است که به زندان افتاده و به ده سال حبس محکوم شده است. در هر بخش نامه ای است که  رؤیا به پدرش می نویسد و پاسخ پدر به رؤیاست که منتشر می شود. چون داستان سرگذشت واقعی فردیست که چند روز است از زندان آزاد شده است،  ممکن است تشابه اسمی موجب سوء برداشت  کسی شود. ابتدا، از خوانندگان پوزش می خواهیم تعمدی در کار نیست.

 “”نامه اول “”

سلام پدر!!

نمی دانم چگونه نفرت وحسرت را در هم بیامیزم وبرات نامه بنویسم. اما از ابتدای زندگی تا کنون غیر از تو با مردی سخن نگفته ام وسفرده دلم را باز نکردم. ظاهرا چاره ای جز درد دل با شما ندارم.

هرگز باور نمی کردم انسان شریفی به زندان برود، ولی امروز بعد از پیگیری پرونده ات متوجه شدم که این انسانهای نانجیب و دروغگو هستند که به زندان می روند و هرگز! شاید هرگز! انسان شریفی به زندان نرود.

پدر عزیز!!  لطفا سعی نکن بیگناهی خودت را به من ثابت کنی که باور نمی کنم. امروز اطلاع پیدا کردم که جرم شما مسایلی بود که همیشه دیگران را منع می کردی ونصیحت می کردی اما خودت عمل نمی کردی  و آنچه به من و مادرم گفته بودی همه دروغ بود و فریبکاری.

نمی دانم اگر ببینمت چه رفتاری با تو خواهم کرد، شاید بی احترامی شاید….

امروز بیش از آنچه برای تو، ناراحت باشم ، برای سادگی خودم ناراحتم، چون پدرم، پهلوان زندگیم، تکیه گاه دیروزم، امروز رسوا شده و پوشالی و دروغین از آب در آمده است.

 چند وقت پیش  در کتابهایت، خاطرات بزرگی را خواندم که نوشته بود: با قطاری در اروپا مسافرت می کردم کودکی گریه می کرد و پدر و مادرش نمی توانستند او را ساکت کنند، من پا پیش گذاشتم وگفتم گریه نکن، وقتی به ایستگاه رسیدیم،  برایت شکلات می خرم. کودک حرف مرا باور کرد و بلافاصله ساکت شد. وقتی به ایستگاه رسیدم، فراموش کردم چه قولی دادم. البته قول به یک پسر بچه کوچولو چندان اهمیتی برایم نداشت. می دانستم فراموش می کند. هنگام خروج از ایستگاه قطار، پلیس مرا باز داشت کرد و به جرم دروغگویی و بی اعتماد کردن کودک به زندان افتادم. حالا وضعیت شماست، شما برای اینکه به من دروغ گفتید باید در زندان بمانید. امروز به مادر گفتم که لازم نیست دنبال سند خونه آغاجون  برای مرخصی شما باشد، البته قاضی می گفت راهی ندارد.

آلان، مهم ترین سؤال من این است که چرا ادای انسانهای خوب را در می آوردی و نقش بازی می کردی؟ وقتی پدر من که بهترین و مهربانترین بود، نقش بازی کند، دیگر از بقیه مردها چه انتظاری می توانم داشته باشم؟. دیگر به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟

وقتی عکس تو را در اطاقم می بینم از خودم خجالت می کشم. احساس می کنم مادرم ناگهان پیر شده است ومن در تنهایی غریبی می سوزم.

دچار یک دوگانگی عجیبی شده ام هم نیازمند دست های نوازشگر توام و هم سرشار از تنفرم که به خاطر رفتار نادرست شماست  که این وضعیت پیش آمده است.

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.