سرایش منظومه ای زیبا و شاعرانه ؛ ” آفرین بر غیرت ایرانی اش “

فرهنگی خوش ذوق کهگیلویه با سرایش منظومه ای به اقدام انسانی پرسنل ۱۱۵ در مداوای سگ مجروح واکنشی شاعرانه نشان داد. بهگزارش”صبح خرد”، جبار چراغک در توضیح این متن شاعرانه نوشت ؛ اخیرا کلیپی در فضای مجازی منتشر شده بود که پرسنل خدوم و با محبّت فوریت های پزشکی شهر باشت، سگی را که دستش
فرهنگی خوش ذوق کهگیلویه با سرایش منظومه ای به اقدام انسانی پرسنل ۱۱۵ در مداوای سگ مجروح واکنشی شاعرانه نشان داد.
بهگزارش”صبح خرد”، جبار چراغک در توضیح این متن شاعرانه نوشت ؛ اخیرا کلیپی در فضای مجازی منتشر شده بود که پرسنل خدوم و با محبّت فوریت های پزشکی شهر باشت، سگی را که دستش شکسته بود، با مهربانی آتل گرفتند.
جالب اینکه آن حیوان بی زبان وقتی به آنجا رسید دراز کشید و دست شکسته اش را بالا آورد.
از آنجایی که این اتفاق را به زعم خویش فراتر از کارکرد موجودات زمینی می بینم، بر آن شدم تا این رویداد را به نظم در بیاورم، تا هم از اقدامِ کارشناسان فوریت های پزشکی شهر باشت قدردانی کرده باشم
و هم از عملِ نادر و محیرالعقول آن حیوان با وفا که عالمی را شگفت زده کرده، بسُرایم.
????????
چند روزی بود که اندر شهر باشت
یک سگِ عاقل که”هاپو” نام
داشت
پرسه می زد هر طرف از سوز درد
شامگه تا صبحگاهان وقت چاشت
♦️
سگ ز زخم دستِ خود دلخسته بود
بینوا دستِ چَپَش بشکسته بود
گر چه تنها بود و دردش بس فزون
دل به امید خدایش بسته بود
♦️
پس خداوند جهان در این ضَرا
چون که واقف بوده از این ماجرا
گفت با او، گر تو خواهی عافیت
در سرایِ یکصد و پانزده دَرا
♦️
تا هوا در ظُهر شد همچون تَشان
سگ به گفتار خدا زوزه کشان
هر که را می دید و هر جا می رسید
می گرفت از یکصد و پانزده نشان…
♦️
عاقبت چون دستِ حق آمد به کار
بینوا سگ اندران شهر و دیار
همچنان که خسته بود و دردمند
با دو تا از پرسنل آمد کنار
♦️
از قضا آن جایگه آمد به دست
لنگ لنگان رفت و در آنجا نشست
دست بالا بُرد یعنی ای بشر
دست من را بین که بدجوری شکست
♦️
چون دو چشمش بر جوانی خیره شد
عقل بر خویِ سگی اش چیره شد
آن جوان پیش آمد و دستش گرفت
دستِ آن سگ را که تار و تیره شد…
♦️
آن مقام فوریت چون بنگرید
رَحم و رافت در دلش آمد پدید
بانگ بر همکار خود زد، بعد از آن
رو به سوی آن سگِ محزون دوید
♦️
چون که نزدیک آمد آن نیکوسرشت
تا نگاهش کرد دل بر او بِرِشت
گفت:بَندَم دستِ این حیوانِ زار
از فتوَّت،نی که بر بوی بهشت
♦️
باند و آتل خواسته بود آن کارشناس
تا ببندد خود بر آن دست قناس
سگ چو دستش راست شد با احترام
دُم تکان می داد از بهرِ سپاس…
♦️
جالب است آنجا فراتر از بَشَر
سگ به پهلو خفت نه بر پشت و کمر
بس عجب تر آن که بر درد شدید
صبر کرده تا عمل آمد به سر
♦️
تا چراغک زین سخن شد با خبر
از دو چشمش اشک شوق آمد به در
پرس پرسان بود تا یابد نشان
از کیانِ آن دو مردِ پُر گُهَر
♦️
گفت با من یک تن از راهِ دراز
گر تو خواهی نامِ آن حماسه ساز
او تقی پور است، محمد نام او
دیگر”آسان” است اگر باشد نیاز…
♦️
گر چه حیوان مضطر و رنجور بود
این حکایت جلوه ای از نور بود
ای که هَمره گشته با چار پاره ام
قهرمانِ قصّه، تقّی پور بود
♦️
آنکه شاعر صحبت از او رانده است
مادرش او را محمّد خوانده است
نام صادق را که بُد همکارِ او
در کلام و شعرِ من جا مانده است…
♦️
باشت اکنون اُسوه در ایران شده
با محمّد دردها درمان شده
قهرمانِ قصّه ی من راستگوست
چون رفیقش “صادقِ آسان” شده
♦️
آفرین بر غیرتِ ایرانی اش
من به پاسِ خدمتِ انسانی اش
می ستایم کار هر یک را به جد
هم ز قومی هم ز هم استانی اش
♦️
بر مدیرِ فوریت در شهرِ باشت
لازم آید تا ز روی پاسداشت
هم نظر بر “صادقِ آسان” کند
هم تقی پوری که تخمِ مِهر کاشت
…
…
جبار چراغک
کارشناس ارشدِ زبان و ادبیات فارسی
فرهنگی از شهرستان دهدشت
……………………
دَرا=داخل شو بِرِشت=سوخت
یکصد و پانزده=١١۵فوریت پزشکی
نی=نه
برچسب ها :جبار چراغک،صبح خرد،سگ مجروح،اورژانس ۱۱۵
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0