زندگی ،لغات،عبارات،جمله ها،دکلمه ها ،آهنگ های حزین و دلکش ، و حتی طرز نگاه کردن و لحن کلام بزرگ مرد کوچک نظم، مرد نامی بعد از مرگ ،نشان از آن دارد که روزها و سالها غروب تپه های دژکوه را در کنار فقر و محرومیت همراه با زندگی ایلی و قبیله ای تجربه کرده ، بار وبنه را بسته با این تجربه کهن به بزرگترین شهر و پایتخت وطن کوچ می کند.
به گزارش“صبح خرد”، یادداشت مناسبتی “هادی کشاورز” با عنوان “حسین پناهی “ماندگارترین فیلسوف قرن” چنین آمده است؛
زندگی می گذرد و هم چنان خیلی از اتفاقات پشت سرمان تکراری،
آنهایی که تجربه نشان داده که سودمندهستند همراه سیرتکاملی بخشی از زندگی و طبیعت می شوند و آنهایی که ناکارامد و غیر ضروری ،جایی در این سیر و طبیعت ندارند و با گذشت زمان حذف می گردند….
انسانهایی هستند که با سفر ابدیشان نه تنها فراموش نمی گردند ،بلکه گذشت زمان آنها نوین تر و شناخته تر می گردند و گاها سالها بعد از نبودنشان صیت و آوازه شان کره خاکی را فرا می گیرد….
زندگی ،لغات،عبارات،جمله ها،دکلمه ها ،آهنگ های حزین و دلکش ، و حتی طرز نگاه کردن و لحن کلام بزرگ مرد کوچک نظم، مرد نامی بعد از مرگ ،نشان از آن دارد که روزها و سالها غروب تپه های دژکوه را در کنار فقر و محرومیت همراه با زندگی ایلی و قبیله ای تجربه کرده ، بار وبنه را بسته با این تجربه کهن به بزرگترین شهر و پایتخت وطن کوچ می کند….
و در آنجا نه تنها هیچکدام از اتفافات گذشته خویش را فراموش نمی کند ،بلکه در آن اجتماع و شهر بوقلمونی و طاووس رنگ، دیار قو مانند خویش را هرگز از یاد نمی برد….
و به قول آن بازیگر و همکارش که می گفت خداوند بارها به خاطر خلقت چنین انسانی خودش را تحسین می کند وخداوند بارها به خودش بالیده که چنین انسانی را خلق نموده…..
در برهه ای که ما همه سیاست زده شدیم ، و در پوستین سیاست و فریادهای نارسای خویش فرو رفته ایم…
شاید وجود و نفس شما در آن نقش های بی نقشی و در آن دیالوگ های یک حرف، هزار یک حرفی می توانست کمی آرامش بخش و تسلای درد و مرهم بی ضماد این مردم باشد…..
اما افسوس که در اوج گرمای تب آلود مرداد ماه رخت بربستی، و زودتر از زمانی که ما همگی از آن فارغیم ،فراغت خویش را از این دنیای پر فراز و نشیب نشان دادی و نای آخر خود را در شهر شلوغ ،هزار یک رنگ ،پر از زرق و ریا ،دودآلود و پرهیاهو، در سکوت و تنهایی به سربردی و خانه ابدیت را در خاک ظهورت گزیدی تا غروب های که زمانی به تماشای آنها ساعت ها می نشستی ، قرن ها نظاره گر خاک و آرامگاه ابدیت باشند…..
و مرگ مُردن نیست
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست.
من مُــردهگان بیشماری را دیدهام
که راه میرفتند
حــــرف میزدند
سیگار میکشیدند
و خیس از باران، انتظار و تنهایی را درک میکردند
شــعر میخــواندند
میگریـــستند
قرض میدادند
میخــندیدنــد
و گریه میکردند..
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 1