تاریخ انتشار : چهارشنبه 21 مهر 1400 - 0:16

گرامی داشت "روز حافظ" به نگارش"معصومه نوری"؛

با “حافظ” الفتی دیرینه دارم

با “حافظ” الفتی دیرینه دارم
درکتابخانه ی خانه ی پدری همیشه حافظ و سعدی جفت هم بودند، شبیه قرآن ونهج البلاغه! تابوده رسم خانه و کتابخانه ی مااین بوده است! هنوزهم

گروه ادبی”صبح خرد”؛ درکتابخانه ی خانه ی پدری همیشه حافظ و سعدی جفت هم بودند، شبیه قرآن و نهج البلاغه!

چسبیده به هم، دیواربه دیوار،شاید باپیوند عموزاده ای

هیچ وقت یادم نمی آید این جفت ها راازهم جدا دیده باشم!

 

تابوده رسم خانه و کتابخانه ی ما این بوده است! هنوز هم!

 

حافظ را دوست تر میداشتم، اماخاطرم بود که خیال نازک سعدی علیه الرحمه رانیازارم

هرچندازاویادگرفته بودم که:

به هیچ یارمده خاطر وبه هیچ دیار

که بر وبحرفراخست و آدمی بسیار

 

گرت هزاربدیع الجمال پیش آید

ببین و بگذر و خاطر به کس مسپار

اما چه میشود کرد، شاعررقیق القلب است و پای رقیب شایدخلوت چندساله ی شاعر را برهم زند، بر آشوبد و به قهری ترک یار و دیار سازد و آن مهرازدلداربردارد

باری گرچه هر دو را باهم میخواندم ، اما دروقت فال حافظ وقتی به شاخه نبات قسمش می دادم به کرشمه ای راز دل براومی گفتم، می شنید، سرفه ای میکرد ، رندانه چشمکی میزد و صدارادرگلو می انداخت و به دم مسیحایی اش میخواند:

 

گشته ام درجهان و آخرکار

دلبری برگزیده ام که مپرس

 

مثل هرکودک خوش ذوق و کنجکاو ی عاشق صفحات رنگی مینیاتورها و تذهیب طلایی حاشیه کتاب حافظ بودم

بامدادرنگی هایم آن زنان لولی وش رقاص پرده برانداخته ی زلف دردست بادو گوش به فرمان رقیب که تنگ درآغوش آن پیر شوریده ی یک دست جام باده ویک دست زلف نگار،راهرباربه قِسمی و رنگی می کشیدم و ذهن پرآشوب ورقاص و فتنه ام رادرپی شعری که نمیدانستم وآهنگی که جانم وزبانم راشوریده میکرد، صفحه ی کاغذرابروی کلماتی که هنوزقادربه خواندن و نوشتنشان نبودم میگذاشتم ورونویسی میکردم!

درهمان ایام شوریده وارو عاشقانه لب به طرب گشودم و گنجینه ی ذهنم راازغزل هایش پر و سرشار ساختم!

هنوزم باحافظ الفتی دیرینه دارم!

هنوزم برسررقابت دو پسر عمو” حافظ_ سعدی” آنکه خلوت شبهای تارم رامحرم است گرامی تر میدارم وتاجهان باقیست حلقه به گوش اربابم وتا سراز خاک بردادرم چوجان شیرین دوست ترمی دارمش!

 

نمیدانم به کدام وقت، به کدام آواز و کلام و شعر و غزل، کدام کلام آهنگین، ترلان” دخترم” به یکباره دل در گرو عشق حافظ نهاد که به یکباره دریای جانش ازنوشیدن غزل هایش به جوش و خروش درآمد !

شاید زمزمه هایم از حافظ_ شاید شنیدن شعرش از ضبط صوت ماشین درجاده_ شایدهم همان حافظ دوستی، میراث خانوادگی

نمیدانم دراین باره خودش باید بعدها بنویسد!

آن نیم روز آفتابی که به حافظیه رفتیم تامرغ بیقرارجانش قرارگیرد، خوب حواسم بود که دراحوالاتش جوش و خروشی پدیدآمد آنچنان که به یکباره

 ببردازمن قرار و طاقت وهوش!

 

نرم نرمک گامهایش رابرمیداشت، گویی که تمام آن فضارااندک وآرام، قطره قطره درتاروپودش نهادینه میساخت!

بیقرار ومشوش، مشتاق و خندان ازپله ها بالا رفت

چرخی زد

نگاهی انداخت

ازشوق بود یافضای ناشناس زبان درکامش نچرخید!

چرخید!

غمزه ای رفت!

دلبری کرد

گویی به یکباره بلبلان یک دست به آوازخوانی پرداختند

گل جامه درید

سبزه خندان گشت!

شمشادبه شوق آمد

شیخ نعره ای برآورد، زمین به ذوق آمد

دف میزدند

زیرباران غزل و عشق وسرمستی و طرب، مرغ جانش پرو بالی گشود، قفل دهانش بازشد:

 

اگرآن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند وبخارا را

بده ساقی، می باقی که درجنت نخواهی یافت

کنارآب رکناباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبراز دل که ترکان خوان یغما را

زعشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ وخال و خط چه حاجت روی زیبارا

من ازآن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم

که عشق ازپرده ی عصمت برون آردزلیخارا

اگردشنام فرمایی و گرنفرین دعاگویم

جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخارا

نصیحت گوش کن جانا که ازجان دوستتردارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانارا

حدیث ازمطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

غزل گفتی و دُرسفتی بیاخوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریارا….

 

 

نویسنده: معصومه نوری

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.