برای "مادر" و متفاوت ؛ به قلم "معصومه نوری"؛
“قبله و قبیله ام”

“گروه اجتماعی صبح خرد”، مست می شوم ازبوی خوش عناب دستانِ حنا زده ات در وضوی ظهرهایی که صدای اذان ازگلدسته های مسجد، جانم رابیقرار زمزمه هایت میکند در قنوت دستهایت رو به دشتی سبز! و باز!
“قبله و قبیله ام”
هنوز باقد ِبلندت باشکوه در لباس سبز درایوان خانه روبه خورشید بالبخندایستاده ای!!!!
ای باشکوه ترازسرو! وی سبزتراززیتون!!!
هنوزبا رقص دستانت وآواز زیبایت برای پرندگان مهاجر دانه می پاشی!!! هنوزگنجشکان به شوق دیدنت بر درخت انجیر صبح ها نغمه سرایی میکنند!!!
ای آشنا با تپش قلب چلچله ها!
ای دستانت دو بال زیبا روبه نور!
بوی گرم و تازه ی نانت بر تابه ی داغ روی آتش هنوز از کومه ی جان بر می خیزد!
هنوز دستانت رو به نور خوشه های طلایی گندم را در سیلوی دل بافه بافه روی هم می چیند!!!!
هنوز بوی شیر برنج های روزهای بارانی از لای چوبها و هیزمهای صحرا به مشام میرسد!
هنوز ترانه هایت از گهواره های چوبی در دل دشت به گوش میرسد و بره ی جانمان شب به شب باآوای دلنشین لا لا یی هایت خواب چمنزارمیبیند!!!!
قبله و قبیله ام دستانت رابه کدام ضریح مقدس ،درروزهای رنج وغربت رسانده ای؟! سر برکدام سجاده گذاشته ای ، ودل در گرو کدام امام زاده ی غریب؟!!!
شاخه ی انار! باتوبه مهمانی فرشته ها رفته ام، و بهشت رابو کرده ام در چادر سفیدِ گلدار و سجاده ات!! ای اصالت شیرین باغ های انار در اردیبهشت جان!
مست می شوم ازبوی خوش عناب دستانِ حنا زده ات در وضوی ظهرهایی که صدای اذان ازگلدسته های مسجد، جانم رابیقرار زمزمه هایت میکند در قنوت دستهایت رو به دشتی سبز! و باز!
صدای قدم هایت را درشعری سپید شنیده ام در کلیسای تن، ای جلجتای هزار هزار قصه ی سرزمین موعود!
خیال بادام چشمانت را باد برایم با شکوفه های سفید از دیار لک لک های مهاجر در بقچه ی دل به ارمغان آورده است!
بامن بگو مادر ازکدام رودخانه ی سرد گذرکرده ای در روزهای برف و باران و کولاک!؟
پاهایت ازکدام رودخانه گذشته اند درمسیر طوفانها ی شب! ای اسب سرکش هزار شیهه ی مست!!!!!!
باپای کدام کبک خرامیده ای در دشت جنون و عصیان؟! ای شعر سرخ زندگی، سینه به سینه سرخ کدام دیار داده ای که از گلویت آواز حزین پرنده ای به دشت میپیچد؟!!!!
ای معجون الوان ها و الحان ها!
بابونه و پونه و نعناع!
ای بوی گل سرخ و سوسن،! ای کوکب و اطلسی جان! ای مریم و نرگسزار ، بنفشه ی دل، رازقی و زنبق وخشخاش چشم ، آفتابگردان مهر وحسنِ یوسف و شمعدانی احساس !شقایق و یاس و ماهور دشت، ای قبیله ی وحشی و بکر گلها ! حول حالنا ! در آغوشت تا خدا و بهشت فاصله ای نیست ، مارا !
ای ذکر و ذاکر، ای شعر و شاعر
برکدام بام شال سرخت راچرخانده ای ودامن سبزت رارقصانده ای که هنوز بر کوشک جانمان پرچم ایمانت به زیبایی در اهتزاز است؟!!!!!
قبله ام! با اشک چشمانت وضوی عشق می گیرم و جانانه در مقابلت زانو میزنم سر بر مُهرِ مِهرت مینهم و با نوای دل نشین اذان اشهد میدهم بر یگانگی چشمانت!
مادر ! مادر جان !ترا به لحظه ی زایش ابرها، بارانها قسم، ترا به خاک و آب و سبزه و عشق قسم با من بگو راز آیینه ی چشمان بارانی ات را…..
به قلم : معصومه_ نوری
برچسب ها :معصومه نوری،صبح خرد،مادر
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0