تاریخ انتشار : دوشنبه 25 بهمن 1400 - 23:05 - دوشنبه 14 فوریه 2022 - 23:05

نکوداشت "روز پدر" به نگارش"معصومه نوری"؛

“پدر” ؛ ای شاهرگ همه ی خیال های قشنگ

“پدر” ؛ ای شاهرگ همه ی خیال های قشنگ
هنوزدست هایش باخاک الفتی شاعرانه دارد، آنگاه که برزمین شخم زده دانه های جو و گندم را شعر می پاشد تادرفصل درو، زندگی را دانه دانه از کاه دربازی دست و باد و داس و حوسه جداکند ودر موسیقی بی کلام "آردبیزها" دف بنوازد!

“صبح خرد”؛ درودبر شعربلندی که در سه حرف خلاص شد ؛”پدر”

مثنوی معنوی رازها ورمزها، لشکربی تکرارصلابت، پادشاه عدالت درشاهنامه ی عمر، کیخسروی جان درقلمروی مهر وعطوفت!
کیمیای سعادت دوست، ناخدای تا خدا عزت و عظمت!
کشتیبان، و سکان دار، نیست در مکتبت بیمی زموج ها،گرداب ها

!ای زطوفان دریاها گذشته! ای کوه بلند پراقتدار

ای چشمانت درچارچوب زندگی، یعقوب همیشه منتظر!!

ای درکاج بلند افکارت بی نهایت شعر وشعور! بینهایت کلام و کلمه! ای معنای صبح و صلح و صلابت!
ای که با دست و دیده و کلامت فرمان رفتن میدهی به غصه های روزگار!
ای شاهرگ همه ی خیال های قشنگ، ای قهرمان قصه های کودکی مان!
“پدر”
هنوزهم استوار، تکیه به درخت انجیر حیاط داده و با دانه های درشت تسبیحش ذکر یاحق می گوید!

ای سپیدار بلند، سرو جان و انجیر استقامت”

هنوزهم صدایش رادرقاب کهنه ی پنجره روبه کوهستان می شنوم به گاهِ باران ها:

“لافتی الاعلی لاسیف الا ذوالفقار…. خود کریمی، خودرحیمی
هنوزدست هایش باخاک الفتی شاعرانه دارد، آنگاه که برزمین شخم زده دانه های جو و گندم را شعر می پاشد تادرفصل درو، زندگی را دانه دانه از کاه دربازی دست و باد و داس و حوسه جداکند ودر موسیقی بی کلام “آردبیزها” دف بنوازد!

هنوزهم برخاک نمازمی خواند واشهدهایش در باران هم صدای رعد و برق تا آسمان هفتم به گوش میرسد!

تکیه میدهم به سیمای خسته اش و بوسه می زنم برخراش دستانی که خار بر جای جایش ردی از روزهای سخت به جاگذاشته است.
شهادت به دستانت در روزهای نان و گندم و زمین
ای رنج، شعر سپید قاب شده بر موهایت، و ای غرور ردیف شده ی غزل پیشانی بلندت!

بر بلندای گلدسته های جان اشهد میدهم به قد قامت ِ استوارت، ای ترجمه ی هزارکتیبه ی بی نشان! ای نقش تو آینه در آینه در آینه!
ای قاب نگاه سبز یک بلوط!
ای قلب تپنده ی زمین در رویش یک زیتون!
ای اصالت سرخِ شرافت!
ای کُنار روح بلند صلح و صمیمیت!
کلیله و دمنه ی دامنه ی چادرهای ایل!

بادشعرمیگوید درکپرها! ای شاعرشعرهای نسروده!
گنجشک قرارمیگیرد برشانه های شاهانه ات!
کبک می خرامد در صدای مردانه ات!
رود می خروشد در سینه ی سترگت!
برف آبشار میشود در کلام مهربانت!
و خورشید جاودانه می درخشد درمدار نگاهت تاابد
“پدر!”

نویسنده : معصومه نوری

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.