احسنت
معصومه نوری؛
نوشته ای از جنوب؛ برسد به اهلش!

“معصومه نوری”؛” صبح خرد”/ این نوشته را از جنوب می خوانید.سرزمین مردمان آزاد و بلنداندیش. مردمان کار وزمین و زندگی و دوندگی های بی پایان.!
هیچ گاه بیرق روشنفکری و شجاعت و اندیشه ی ناب و قلم سبز ِ این مردمان پاک آئین و روشن ضمیر برخاک نخواهد افتاد.
اینجا همه انقلابی اند و اهل ولایت تا شهادت!
ناف اینجا رابا انقلاب و شهادت بریده اند، همه آگاهند و از قوم سربداران!
نوشتم نامه را از جنوب می خوانید ،اما ننوشتم از دیار محروم، که دل دریایی و کوه وجودشان ، هرزمان می بلعد و خرد می کند کمر بی عدالتی هارا!
اینجا از هر کوچه ای که رد شوی ، نام شهیدی را بر تابلویش می بینی، گلزار شهدای اینجا نسبت به جمعیت آن روز و حتی امروزش مزین به نام و عکس و قبر شهیدانی است که پاره های تن پدر و مادرانی اند داغدیده، لبیک گوی و قهرمانانی گمنام!
جای کسی حرف نمی زنم، جای کسی سخنرانی نمی کنم، جای کسی راهم نگرفته ام!
به اندازه ی خودم می گویم و می نویسم! مثنوی هفتاد من کاغذی که بغض کهنه ی سالیانی است که صدایش را تنها در قبرستان خاکی هم آوای آمبولانس ها و شروه ی زنان سیاه پوش می توانی بشنوی!
شنیده ای؟!!!
می شنوی؟!
برایتان گفته اند؟! نوشته اند؟!
سخندان و سخنگوی این مردمان که تریبون دستشان بوده و هست برایتان گفت؟
ازمن بشنو!! من گوه آن روزهای سخت ودردمندم! من به اندازه ی یک آمبولانس حامل پیکری خمپاره خورده ، فریادنگفته دارم!
من شاهد یک پلاک فلزی ام در دست هزارمادر بی تاب،
مادرتک فرزندی که جگرگوشه اش باسرب و گلوله تکه تکه شد و خون سرخش شد حنای دل همیشه داغدارش!
!
به کدام امید هرباراین زنان رشید، و مردان بلند همت پای صندوق های رآی می آیند تاادای تکلیف کنند؟!!!!
کدام تکلیف؟! کدام بدهکاری؟! کدام آزمایش؟!
مگر ازدست دادن جگر گوشه هایشان ادای دین نبود؟! بی منت و بی ادعا!؟
مگر قلب تکه تکه و دل همیشه داغدارشان گواه نیست؟!
مادرانی که بعداز بغل کردن کفنی پیچیده باچند استخوان و پلاک دیگر هرگز آب خوش از گلویشان پایین نرفت!
مگر همین مادران که هربار پای صندوق رای می آیند و بادستان وضو گرفته و صلوات نامی را می نویسند و در صندوق می اندازند، باهمین دستان صورتشان راخراش نداده اند؟!
مگر تا ماهها خون کهنه و خشکیده ی صورتشان برخاک و سنگ قبرها نمانده بود؟!
قسم به خاک و خون ، قسم به شهادت وعدالت که اینان آبرو و عزت این خاک ِ وطن اند.
پدرانی که یک شبه با صدای آمبولانس ها کمرشان خردشد، و هربار با کمری خمیده و عصایی دردست تا پای صندوق های رای می آیند، روی دستهایشان انگشتر نگین سبزیست از دیار سیدالشهدا که با جوهر آبی و رنگ سرخ خون جوان برومندشان هارمونی کوبیسم زندگی ساده و دهاتی یک مرد آزاداندیش در دل کپر و چادرو صحرا است ،برای مردان سیاست در پایتخت نشسته ای که درلباس پاک پیامبر گونه اورا جانشین نبی خدا می دانند در این روزگار هزار چهره!
سهم این مردمان از سفره ی انقلاب کجاست؟!!!
سهم این مردمان بلند همتِ تاریخ ساز؟!
اگر آب سرد چشمه هایشان و سبزی کوه و نانِ دست پخته در تنورهای گرمشان نبود!
کدام سردار بزرگ فاتح خیابانها و جاده هایشان می شد؟!
کدام قهرمان ملی ، سند محرومیت را از کشوی بایگانی سرزمینشان بیرون می آورد؟!
ما مردمانی هستیم که پابه پای تاریخ زنده به جلو می رویم.
ما نتیجه ی وعده های انتخاباتی را سالهاست می بینیم. ما طبل توخالی مشت های گره بازکن اقتصاد این خاک را دیده ایم.
ماگواه روشن صدای عدالتی هستیم که هربار خرداد شجاعانه لبیکش گفتیم و آبان با گلوله جوابش را گرفتیم. ما تاریخ زنده ایم.
شاملوی بزرگ می گوید: کلمه آبروی جهان است!
باکدام کلمه، کدام کلام می توانم حق این مردمان را ادا کنم؟!
این یعقوبان همیشه منتظر در چارچوب زندگانی را…..
معصومه نوری_ خردادهزارو چهارصد ودو
برچسب ها :#معصومه_نوری، صبح خرد، شهدا، #صبح_خرد
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 1