تاریخ انتشار : چهارشنبه ۹ مهر ۱۴۰۴ - ۱۱:۳۴

روایتی متفاوت کهن شهر دهدشت؛

میان کاه و ساندویچ؛ هویت گمشده‌ یک شهر

میان کاه و ساندویچ؛ هویت گمشده‌ یک شهر
کهن شهر دهدشت؛ روایتی متفاوت از حال و روز شهری که در حوزه های مختلف چالش های فراوانی دارد و این یادداشت داستانی متفاوت از نگاه نویسنده با نظرات شهرداران پیشین دهدشت است.

فرهنگی – اجتماعی_صبح خرد؛  این نوشته نه برای تخریب است و نه برای تسویه‌حساب سیاسی؛ تنها تلاشی است برای بازخوانی صادقانه‌ی تجربه‌های زیسته‌ی مردم دهدشت با نگاهی فرهنگی، تاریخی و اجتماعی. هدف، دعوت به تأمل، گفت‌وگو و هم‌فکری است؛ نه قضاوت افراد یا نهادها. اگر نقدی آمده، از سر دلسوزی بوده و اگر نامی برده شده، تنها برای ثبت خاطره و یادآوری است. امید که مدیران محترم شهرستان این متن را نه گلایه، بلکه فرصتی برای بازاندیشی و هم‌افزایی تلقی کنند. دهدشت خانه‌ی همه‌ی ماست و زیبایی‌اش در همدلی و همکاری ماست.

روزی مرحوم دکتر سید قادر لاهوتی، از نمادهای نواندیشی دهه شصت در کهگیلویه، به طنز به شاگردانش گفت: «شما هم شلیف، بُنه و گونی کاه بر پشت چارپایان از خرمنگاه به طویله‌ها برده‌اید و هم در شهر ساندویچ خورده‌اید.» این جمله کوتاه و متناقض، تصویری واقعی از زندگی در دهدشت بود؛ روایتی شیرین که بر دل دانش‌آموزان نشست، زیرا هرکدام خود را مصداق آن می‌دیدند. حتی فرزندان مالکان اولیه دهدشت نیز همین تجربه را داشتند؛ تنها تفاوتشان آشنایی تدریجی با تراکتور بود.

اکنون بسیاری از همان دانش‌آموزان “دو زیست”، کسانی که هم سری در روستا داشتند و هم دلی در شهر، به میانسالی و پیری رسیده‌اند. بعضی مهاجرت کردند و برخی به اجبار در دهدشت ماندند. پدرانشان روزگاری با پاسداری از میراث کهن کوشیدند تا آثار تاریخی را ثبت و شناسنامه‌دار کنند، اما آن شاگردان دیروز که بعدها بر صندلی‌های قدرت یا جایگاه اجتماعی نشستند، در برابر فرسودگی میراث دهدشت و چهره کهنه شهر جدید و قدیم دستاورد چشمگیری بر جای نگذاشتند.

دهدشت هنوز میان همان “کاه‌کشی” یعنی سنت و “ساندویچ” یعنی مدرنیته، معلق است؛ نه شهری تمام‌عیار و نه روستایی پابرجا. ساکنانش گرفتار دوگانگی هویت‌اند و مدیرانش نیز آمدند، دیده شدند، رفتند و تنها صندلی‌ها را پشت سر گذاشتند. این تضاد ظرفیت بزرگی برای هویت‌سازی فرهنگی داشت و رد آن در اشعار محلی و نمایش‌های مدارس دیده می‌شد، اما همه چیز به خنده‌های تلخی ختم شد که برای مردم از گریه غم‌انگیزتر بود و برای مسئولان هیچ‌گاه جدی گرفته نشد.

با گذر زمان و در بازی‌های سیاسی اصلاح‌طلب و اصولگرا، بارها فردی از ایل یا طایفه‌ای به فرمانداری، شهرداری یا شورای شهر رسید، اما همه چیز در تصاحب صندلی‌ها و جلوه قدرت خلاصه شد. عطش دیده شدن بر دغدغه توسعه چربید و برنامه‌ها و مسئولیت‌ها هیچ‌گاه شوری نیافرید و یاسی به امید بدل نشد. از پایان جنگ تاکنون چندین فرماندار و شهردار آمدند و رفتند، اما اگر بخواهیم دستاورد شاخص هرکدام را برشماریم، فهرست چندان پرباری در دست نخواهیم داشت. حتی رقابت‌های انتخاباتی شوراها و مجلس نیز به جای پرداختن به رونق اقتصادی، ایجاد زیرساخت و بازسازی هویت فرهنگی و تاریخی دهدشت، بیشتر به دعواهای سیاسی و سهم‌خواهی‌های بی‌ثمر اختصاص یافت.

اگر توجهی واقعی وجود داشت، امروز خیابان‌های بی‌نام، بلوارهای پوسیده، میادین متروکه، کانال‌های فاضلاب و پارک‌های بی‌جان چهره دهدشت را نمی‌ساختند. آنچه دیده می‌شود، تنها محله‌های جدید مسکونی با حداقل زیرساخت است. تنها استثنا شاید اقدام یکی از شهرداران پیشین باشد که کانال‌های روباز فاضلاب را پوشاند و رضایت نسبی مردم را فراهم کرد.

این نوشتار بهانه‌ای شد برای گفت‌وگو با رستم عزیزی، شهردار اسبق دهدشت. او با اندوه از رنج‌های فراوانی گفت که برای تغییر نگرش‌ها، حذف طایفه‌گرایی در مدیریت شهری و مقابله با دخالت‌های برخی مقامات استانی متحمل شد. عزیزی از دفاع‌هایش در کمیسیون‌ها و محاکم برای حفظ حقوق دهدشت سخن گفت و یادآور شد که بسیاری از این تلاش‌ها با حاشیه‌سازی و مقاومت سیاسیون ناکام ماند. به گفته او، جانمایی مسکن مهر غیرکارشناسی بود و از زیرساخت‌های احداث‌شده هم نگهداری نشد. حتی اقدام ماندگار شهرداری در پوشاندن کانال بزرگ دهدشت، که بعدها به الگویی ملی بدل شد، در همان شهر به ابزاری برای تخریب سیاسی علیه خودش تبدیل گردید.

در سوی دیگر، جواد تخشا، دیگر شهردار اسبق دهدشت، تصویری اقتصادی تیره‌تر ارائه می‌دهد. به باور او، دهدشت شهری مولد نیست؛ نه بر صنعت استوار است و نه بر کشاورزی. اقتصاد شهر تنها بر دوش حقوق‌بگیران دولت، به‌ویژه فرهنگیان، می‌چرخد. بازاری که تنها چند روز پس از واریز حقوق و یارانه تکانی بخورد، نمی‌تواند ستون اقتصاد شهری باشد. او صریح می‌گوید: اگر واریز ماهانه ارزش افزوده از سوی اداره کل امور مالیاتی استان نبود، شهرداری حتی توان پرداخت حقوق ۱۷۵ کارمند خود را نداشت. نهادی که باید موتور عمران شهر باشد، خود به کمک‌های دولت وابسته است. تخشا نمونه روشنی از این ناکارآمدی را سیل‌بند دهدشت می‌داند؛ پروژه‌ای ۷ کیلومتری که سال‌هاست نیمه‌تمام رها شده و چون زخمی باز بر پیکره شهر مانده است.

دو روایت از دو شهردار در دو دوره متفاوت، تصویری واحد را نشان می‌دهد: دهدشت شهری است که به جای حرکت رو به جلو، در حصار روزمرگی، مصلحت‌جویی و دخالت‌های سیاسی گرفتار شده است. شهری که نه نقشه راهی روشن دارد و نه چشم‌اندازی برای آینده. این نوشتار حاصل نگاه یک مطبوعاتی است که بارها به دهدشت آمده و با چشمان خود فرسودگی زیرساخت‌ها را دیده است. دهدشتِ جدید، به جای آنکه نماد نوسازی باشد، در مسیر تبدیل شدن به “کهنه‌شهر ثانویه” است؛ شهری جوان که در جوار بلادشاپور سر برآورد تا هم شهر باشد و هم میراث تاریخیش را پاس بدارد، اما اکنون در جوانی پیر و گرفتار بیماری صعب‌العلاج شده است.

 «رستگار مهر و قلم»

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

رفتن به نوار ابزار