تاریخ انتشار : یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۹:۴۴

نگارش باقر خرمی؛

پایان یک نسل ماندگار!

پایان یک نسل ماندگار!
مادران قدیم؛ زنانی بودند که درد را با لبخند فریاد می‌زدند و رنج خویش را در سکوت به دوش می‌کشیدند. صبحشان پیش از برآمدن خورشید آغاز می‌شد و شبشان، گویی، هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسید.

( به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد ) زنده یاد حسین پناهی

باقر خرمی/لنده؛ مادران قدیم؛ زنانی بودند که درد را با لبخند فریاد می‌زدند و رنج خویش را در سکوت به دوش می‌کشیدند. صبحشان پیش از برآمدن خورشید آغاز می‌شد و شبشان، گویی، هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسید.
در آن پاره‌های خاموش شب، آن هنگام که همه در آغوش خواب، آرام گرفته بودند؛ آنها بیدار می‌ماندند و خدا می داند در دل‌های غمگینشان چه نجواهای غریبانه‌ای جاری بود و چه آرزوهای مادرانه‌ای که در سکوت شبانه شان جوانه می‌زد! چه بسیار اشک‌هایی که بی‌صدا بر گونه‌هایشان می لغزید و چه بسیار دعاهایی که در تاریکی، راه آسمان را در پیش می گرفت.
دستانشان از سنگینی کارهای شبانه‌روزی، پینه‌بسته و بی‌رمق بود؛ اما دل‌هایشان هرگز از عشق ورزی و فداکاری خسته نمی‌شد. گویی خداوند، در سینه آنان چشمه‌ای از مهر نهاده بود که هیچ خشکسالی در روزگار توان خشکاندنش را نداشت.
برای فرزندانشان از آرزوهای خویش گذشتند، جوانی‌شان را خرج آسایش خانواده کردند و بی‌آنکه نامی از ایثار بر زبان آورند، همه زندگی خود را با رضایت و عشق هدیه دادند. درد می‌کشیدند و لبخند می‌زدند؛ اشک می‌ریختند و پنهان می‌کردند؛ مبادا دل فرزندی بلرزد و خاطر کودکی آزرده شود.
امروز، هر خانه‌ای که هنوز گرمای زندگی در آن جاری است و هر فرزندی که سرافراز و استوار ایستاده، ردّی از دستان خسته مادری را با خود دارد؛ مادری که هیچ‌گاه چیزی برای خویش نخواست و همه هستی‌اش را نثار عزیزانش کرد.
مادران قدیم، قهرمانانی بودند بی‌ادعا؛ نه مالی طلب کردند و نه مدالی بر سینه آویختند. خاموش و بی‌صدا، سقف آرزوهای فرزندانشان را بر شانه‌های صبور خود نگه داشتند و جهان کوچک خانواده را از گزند طوفان‌های روزگار پناه دادند.
اما مادران عشایر، روایت دیگری‌ دارند؛ روایتی که در واژه‌ها نمی‌گنجد و در سطرها خلاصه نمی‌شود. باید رنج‌هایشان را از چین‌وچروک دستانشان خواند و قصه عمرشان را از نگاه‌های خسته اما امیدوارشان شنید.
زنانی که گهواره کودکان خود را بر مسیرهای سخت و زمخت ییلاق و قشلاق در میان صخره و بلوط و کوه و دره، بر پشت نهادند، گوهر جوانی خویش را در کمرکش کوه‌ها جا گذاشتند و در گردنه‌های برفگیر زندگی، هرگز گردن کج نکردند. زنانی که موهایشان را پیش از موعد، در سایه کوچ‌های دشوار، زمستان‌های بلند، فقرهای ناگزیر و طوفان‌های بی‌امان روزگار سپید کردند.
شب‌ها با اندوه آینده فرزندانشان بر بالین سر می‌گذاشتند و صبح‌ها با امید به سیر شدن شکم همان فرزندان از خواب برمی‌خاستند. سهم خودشان از زندگی، اغلب خستگی بود و محرومیت؛ اما سهم فرزندانشان را با جان و دل به چنگ می آوردند و با عشق و لبخند تقدیم می کردند.
اشک‌های نداری را در تاریکی فرو می‌ریختند تا مبادا کودکی در روشنایی آن را ببیند و از اندوه مادر، خوابش آشفته شود. چه بسیار شب‌هایی که گرسنگی را پنهان کردند تا گل لبخند بر لب فرزندی شکوفا بماند.
چه کسی می‌داند چه چراغ‌های آرزویی در دل این زنان و مادران همیشه فداکار خاموش ماند؟ چه حسرت‌های بزرگی در ژرفای جانشان خانه داشت؟ چه رؤیاهایی داشتند که هرگز مجال شکفتن نیافت؟ و چه کسی می‌داند پشت هر لبخند آرامشان، چه دریایی از درد و دلتنگی موج می‌زد؟ تنها خود می دانستند و بس !!
امروز، اگر من و تو سرافراز ایستاده‌ایم، اگر با اعتماد گام برمی‌داریم و فانوس زندگی‌مان روشن است، همه و همه از برکت همان همت‌های مادرانه است.
(شاید مادرمان، شاید مادربزرگمان و شاید مادر مادربزرگمان و… )

باید با خود عهد کنیم:
شانه‌های مادرانمان را از یاد نبریم؛ همان شانه‌هایی که سال‌ها بار سنگین زندگی را به دوش کشیدند، خم شدند، گاه شکستند؛ اما نگذاشتند فرزندانشان خم شوند و بشکنند.
مادرانی که بی‌صدا پیر شدند، بی‌صدا گریستند و بی‌صدا از این جهان رفتند؛ اما عطر حضورشان هنوز در جان زندگی جاری است. نوای عشق بزرگشان هنوز در لابه‌لای سبزه‌ها، بوته‌ها و درختان زاگرس می‌پیچد و روح بلندشان همچنان بر فراز کوه‌های دردمند این سرزمین پرواز می‌کند.
آری؛ نسل مادران دیروز، آرام‌آرام به پایان راه خود رسیده است؛ نسلی که ستون‌های نامرئی زندگی بودند، بی‌آنکه دیده شوند. نسلی که خود را سوختند تا چراغ خانه زندگی ما روشن بماند و رنج کشیدند تا لبخند بر چهره فرزندانشان نقش پذیرد و رود هیحانشان جاری باشد.
قدر مادران، پدران و بزرگانمان را بدانیم؛ چرا که یکی از زیباترین جلوه‌های انسانیت، قدرشناسی است و یکی از تلخ‌ترین حسرت‌ها، دیر فهمیدن ارزش کسانی است که همه زندگی‌شان را بی‌چشمداشت نثار ما کردند.

سیدباقر خرمی
شهرستان لنده ـ روستای چندارقوی
دهم خرداد ۱۴۰۵ خورشیدی

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 12 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 12
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

آریا علیزاده یکشنبه , ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۷

درود فراوان بر برادر عزیز و ادیب و و دو صد درود دیگر نثار قلم زیبایتان
عالی نوشتید و گفتید و تمام خاطراتمان با اشک هایمان در هم آمیخت
به یاد مادران و پدرانی که کوه استقامت و صفا و یک رنگی بودند
زلال همچون چشمه ساران زاگرس

و چقدر حسرت نداشتنشون دردناکه

امیرعلی موسوی نسب یکشنبه , ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۷

سلام وقت بخیر
عالی بود ، انشالله شاهد پیشرفت و شکوفایی بیشتر باشیم ،

سیدخدر تقوی نژاد یکشنبه , ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۸:۴۴

درودها
راهی راکه این مادران انتخاب کرده اند کمتر کسی می تواند تکرار کند وراهی بود که با دل وجان انتخاب کردند.
اکنون که در عصر شلم شوربای تضاد فرهنگها بین قشر پر زحمت بی منت وقشر نامفهوم با درد ورنج قرار گرفته ایم،فداکاری این مادران وپدران بیشتر نمود پیدا می کند.
البته شما عزیز ارجمند با زبانی شیوا وسلیس کلمات را درهم آمیختهای که خدا می داند با خواندنش صفحه گوشی چندبار از اشکانم خیس گردید.
درودتان باد. الحق که به شایستگی تصاویر عینی گذشته را جلو چشمانمان آوردید.
سپاسگزارم از متن زیبا و دل نشینتان

محمد صالح نسب یکشنبه , ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۳۴

«كه آن به راه محبت شهيد، مادر بود»
درود استاد بزرگوار و دوست عزیز
سال هاست با قلم و سبک وقایع نگار زیبای حضرت عالی آشنایم، برایتان سلامتی و بهروزی آرزومندم.
گل واژه های سحرزادتان، روح خسته ی این فرزند حیران را با روح فرشته ی مهربانِ سفر کرده در آمیخت، مادرانی که عشق به معنای عام را تقدیم به کسان خویش کردند و عشق خاص را به پروردگار حاضر و ناظر. روح شان در عالم لاهوت نگران فرزندانشان است و در این روزگار نامیزان، باز می گویند:
« آه! دست پسرم یافت خراش
آخ! پای پسرم خورد به سنگ»
با روح شان و آرامگاهشان، آرام می گیریم.
نامتان و گفتارتان جاوید بماند.

خسروی دوشنبه , ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۹:۲۳

درود بر آقای خرمی
از یادشان نمی کاهیم بغض آلود و گریان

محمد فرامرزی دوشنبه , ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۲

درود
بسیار عالی و واقعی

ح. ل دوشنبه , ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۲

سلام بر برادر دوست داشتنی و ادیبم جناب آقای خرمی عزیز
احسنت بر این قلم و این بیان
زیبا بود و زیبا نوشتید
واقعا مادران ستون های نامرئی خانواده هستند
و مادران کسانی هستند که سایه اشان برای آدم کافی است نه سرمایه اشان

رحمانی دوشنبه , ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۷

انصافا مطلب قشنگی بود براساس واقعیت دنیای امروز وتذکر ویاداوری از گذشته نه چندان دور ،درود بر این قلم وبیان این مطلب

رحمانی دوشنبه , ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۰

مطلب بسیار قشنگ وزیبایی بود ،درود بر خرمی

آ سعیدی دوشنبه , ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۲۰

سلام و درود بر همه مادران اصیل و نجیب ایران زمین، درود بر جناب آقای خرمی و قلم و اندیشه‌ی توانایشان

ناشناس سه شنبه , ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۸:۴۳

درود فراوان بر استاد خرمی مثل همیشه عالی انشالله ک همیشه خوش بدرخشی

ناشناس سه شنبه , ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۸:۴۶

درود فراوان بر استاد خرمی عالی بسیار قشنگ و جذاب بود در مورد مادران

رفتن به نوار ابزار