( به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد ) زنده یاد حسین پناهی
باقر خرمی/لنده؛ مادران قدیم؛ زنانی بودند که درد را با لبخند فریاد میزدند و رنج خویش را در سکوت به دوش میکشیدند. صبحشان پیش از برآمدن خورشید آغاز میشد و شبشان، گویی، هیچگاه به پایان نمیرسید.
در آن پارههای خاموش شب، آن هنگام که همه در آغوش خواب، آرام گرفته بودند؛ آنها بیدار میماندند و خدا می داند در دلهای غمگینشان چه نجواهای غریبانهای جاری بود و چه آرزوهای مادرانهای که در سکوت شبانه شان جوانه میزد! چه بسیار اشکهایی که بیصدا بر گونههایشان می لغزید و چه بسیار دعاهایی که در تاریکی، راه آسمان را در پیش می گرفت.
دستانشان از سنگینی کارهای شبانهروزی، پینهبسته و بیرمق بود؛ اما دلهایشان هرگز از عشق ورزی و فداکاری خسته نمیشد. گویی خداوند، در سینه آنان چشمهای از مهر نهاده بود که هیچ خشکسالی در روزگار توان خشکاندنش را نداشت.
برای فرزندانشان از آرزوهای خویش گذشتند، جوانیشان را خرج آسایش خانواده کردند و بیآنکه نامی از ایثار بر زبان آورند، همه زندگی خود را با رضایت و عشق هدیه دادند. درد میکشیدند و لبخند میزدند؛ اشک میریختند و پنهان میکردند؛ مبادا دل فرزندی بلرزد و خاطر کودکی آزرده شود.
امروز، هر خانهای که هنوز گرمای زندگی در آن جاری است و هر فرزندی که سرافراز و استوار ایستاده، ردّی از دستان خسته مادری را با خود دارد؛ مادری که هیچگاه چیزی برای خویش نخواست و همه هستیاش را نثار عزیزانش کرد.
مادران قدیم، قهرمانانی بودند بیادعا؛ نه مالی طلب کردند و نه مدالی بر سینه آویختند. خاموش و بیصدا، سقف آرزوهای فرزندانشان را بر شانههای صبور خود نگه داشتند و جهان کوچک خانواده را از گزند طوفانهای روزگار پناه دادند.
اما مادران عشایر، روایت دیگری دارند؛ روایتی که در واژهها نمیگنجد و در سطرها خلاصه نمیشود. باید رنجهایشان را از چینوچروک دستانشان خواند و قصه عمرشان را از نگاههای خسته اما امیدوارشان شنید.
زنانی که گهواره کودکان خود را بر مسیرهای سخت و زمخت ییلاق و قشلاق در میان صخره و بلوط و کوه و دره، بر پشت نهادند، گوهر جوانی خویش را در کمرکش کوهها جا گذاشتند و در گردنههای برفگیر زندگی، هرگز گردن کج نکردند. زنانی که موهایشان را پیش از موعد، در سایه کوچهای دشوار، زمستانهای بلند، فقرهای ناگزیر و طوفانهای بیامان روزگار سپید کردند.
شبها با اندوه آینده فرزندانشان بر بالین سر میگذاشتند و صبحها با امید به سیر شدن شکم همان فرزندان از خواب برمیخاستند. سهم خودشان از زندگی، اغلب خستگی بود و محرومیت؛ اما سهم فرزندانشان را با جان و دل به چنگ می آوردند و با عشق و لبخند تقدیم می کردند.
اشکهای نداری را در تاریکی فرو میریختند تا مبادا کودکی در روشنایی آن را ببیند و از اندوه مادر، خوابش آشفته شود. چه بسیار شبهایی که گرسنگی را پنهان کردند تا گل لبخند بر لب فرزندی شکوفا بماند.
چه کسی میداند چه چراغهای آرزویی در دل این زنان و مادران همیشه فداکار خاموش ماند؟ چه حسرتهای بزرگی در ژرفای جانشان خانه داشت؟ چه رؤیاهایی داشتند که هرگز مجال شکفتن نیافت؟ و چه کسی میداند پشت هر لبخند آرامشان، چه دریایی از درد و دلتنگی موج میزد؟ تنها خود می دانستند و بس !!
امروز، اگر من و تو سرافراز ایستادهایم، اگر با اعتماد گام برمیداریم و فانوس زندگیمان روشن است، همه و همه از برکت همان همتهای مادرانه است.
(شاید مادرمان، شاید مادربزرگمان و شاید مادر مادربزرگمان و… )
باید با خود عهد کنیم:
شانههای مادرانمان را از یاد نبریم؛ همان شانههایی که سالها بار سنگین زندگی را به دوش کشیدند، خم شدند، گاه شکستند؛ اما نگذاشتند فرزندانشان خم شوند و بشکنند.
مادرانی که بیصدا پیر شدند، بیصدا گریستند و بیصدا از این جهان رفتند؛ اما عطر حضورشان هنوز در جان زندگی جاری است. نوای عشق بزرگشان هنوز در لابهلای سبزهها، بوتهها و درختان زاگرس میپیچد و روح بلندشان همچنان بر فراز کوههای دردمند این سرزمین پرواز میکند.
آری؛ نسل مادران دیروز، آرامآرام به پایان راه خود رسیده است؛ نسلی که ستونهای نامرئی زندگی بودند، بیآنکه دیده شوند. نسلی که خود را سوختند تا چراغ خانه زندگی ما روشن بماند و رنج کشیدند تا لبخند بر چهره فرزندانشان نقش پذیرد و رود هیحانشان جاری باشد.
قدر مادران، پدران و بزرگانمان را بدانیم؛ چرا که یکی از زیباترین جلوههای انسانیت، قدرشناسی است و یکی از تلخترین حسرتها، دیر فهمیدن ارزش کسانی است که همه زندگیشان را بیچشمداشت نثار ما کردند.
سیدباقر خرمی
شهرستان لنده ـ روستای چندارقوی
دهم خرداد ۱۴۰۵ خورشیدی
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 12 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 12