خاطره زیبا وخواندنی از دفاع مقدس ؛ مارتقدیر / بقلم سید غلامعباس موسوی نژاد

پایگاه خبری – تحلیلی “جمانیوز”(jamanews.ir) (صبح خرد) در منطقه هورالهویزه به دلیل وجود آب ومرداب مجبور بودیم سنگر های متحرک وشناور درست کنیم وبه نی های اطراف ببندیم یا با لنگر ثابتشون نکنیم .داخل یک سنگر شناور، با حسین ربیعی نگهبانی می دادیم.گاهی وقتها حوصله مان سر می رفت و سربه سر همدیگه می گذاشتیم.گاهی
پایگاه خبری – تحلیلی “جمانیوز”(jamanews.ir) (صبح خرد)
در منطقه هورالهویزه به دلیل وجود آب ومرداب مجبور بودیم سنگر های متحرک وشناور درست کنیم وبه نی های اطراف ببندیم یا با لنگر ثابتشون
نکنیم .داخل یک سنگر شناور، با حسین ربیعی نگهبانی می دادیم.گاهی وقتها حوصله مان سر می رفت و سربه سر همدیگه می گذاشتیم.گاهی نوبتی، چرتی می زدیم .وقتی من خوابم می برد،حسین نهایت تلاشش را می کرد، که کاری نکنه من بیداربشوم.حسین بنده خدا که می خوابید ، من دلتنگش می شدم تا بیدار بشه.این خواب ها عوض همه روز هایی بود که صدای گلوله ها و خمپاره ها مجالی نمی داد ،که خواب ، به چشم های خسته ما ، راه پیدا کند.یکی از روز هاکه کنسروماهی گرم شده بوسیله گرمای هور را، روی چفیه گذاشته بودیم،تا با خیرالموجودین (من اسم نانها را،خیرالموجودین گذاشته بودم ) بخوریم.مشغول خوردن بودیم که حسین با نگرانی گفت : عباس تکون نخور!.ترسیدم .گفتم : چی شده؟ با دلهره گفت : م …مار…کمی خیالم راحت شد . گفتم : نگران نباش، مارهای اینجا بی آزارند.حسین می خواست مار را بکشد ولی من اجازه ندادم وگفتم مثلا ما توی سنگر کمین هستیم.خودم قبلا خیلی از مار می ترسیدم. ولی از وقتی فهمیدم که از ۲۲۰۰ نوع مار، فقط ۲۰۰ نوع انها سمی است و بقیه بی آزارند، ترسم ،خیلی کمترشده بود. جوانترکه بودم ،هر وقت خونه کسی مار پیدا می شد ،من میرفتم و اونو می گرفتم و با حسی قهرمانانه برمی گشتم و این شده بود وسیله ای برای ابراز وجودم بین همسایه ها .خونه ما، توی یکی از روستاها کهگیلویه وبویراحمد بود ومارهای زیادی در منطقه وجود دارد.بگذریم ، ماری بسیار زیبا و خوش خط و خال، از کنار پایم خزید و لای پوشال هایی که ما برای استتار دورسنگرمون گذاشته بودیم ،قایم شد.مثل اینکه موقعی که قایق رو کنارساحل بسته بودیم تا استراحت کوتاهی بکنیم ،مار اومده تو صندوق مهمات .غروب صدای تیرهایی که زوزه کشان و بی هدف از کنار سنگر (قایق) می گذشت و انگار از توی مغز ما عبور می کرد،حوصله مون را سر برده بودو قرار هر دوی ما را گرفته بود.حسین کمی نگران بود گفت : عباس من از مار می ترسم.گفتم حسین جان ، از پدرم شنیدم که مار بدون اذن خداوند، هیچ کسی رو نیش نمیزنه .حسین کمی آروم شد وشاید بنده خدا باورش شد.شب که می خواستیم بخوابیم وزش باد ، باعث شده بود گرمای هوا ،کمتر بشه ، ولی از بس توی سنگر شناور،آب اینور اونورمون کرده بود ، مثل دریا زده ها حالمون بد شده بود.من ، کمی حالت تهوع پیدا کرده بودم ولی به هر حال سکوت منطقه وآرامش حاکم باعث شد چشم ما گرم بشه .وقتی می خواستیم برای نماز بیدار بشیم ،احساس کردم ، حسین برای بیدار کردنم ،چیز خنکی را کنار گوشم گذاشت .ناگهان با صدای لا تتحرک سربازی عراقی از خواب پریدم. از خواب ناز، به آغوش باز سرباز عراقی ، که باد ما را میهمانش کرده بود، افتادیم .ظاهراً بند سنگر را موشی جویده بود و باد، ما را به سمت سنگر کمین عراقی ها، روانه کرده بود.حالا ما ، اسیر سربازی عراقی بودیم که بدون هیچ زحمتی ، دو ایرانی ،بقول خودشون از جیش خمینی، اسیر کرده بود. دستهای ما را بست و سنگر مان را هم به سنگر خودش بست و رفت و در گوشه ای به کیسه ها تکیه زد.نزدیکای صبح بود، خوابی که معلوم بود ، از اول شب تا حالا تو چشماش لونه کرده بود ، کار خودش را کردوسرباز عراقی چشمهایش روی هم رفت. البته اگه ما تکون می خوردیم ، بیدار می شد، چون سنگر خودش هم خیلی بهتر از مال ما نبود.نمیدونستم چطوری خودمون رو نجات بدیم. تنها کاری که از دست دو نفر مون که دمر خوابیده بودیم بر می آمد، خوابیدن و سپردن خودمون بدست تقدیربود.تا ببینیم دست تقدیر برای ما چه سرنوشتی رقم می زند.ما به فکر راه حلی بودیم ، ناگهان با صدای مرد تنومند عراقی ، رشته تخیلم پاره شد. ماری که دیشب میهمان ما شده بود، از لای پوشالها بیرون آمده و گردنش رو نیش زده بود.بعد از انجام وظیفه ،مار داشت لای پوشالها قایم میشد و سرباز عراقی از شدت درد به خودش می پیچید.ما هرچه تلاش کردیم نتونستیم دستهامونو باز کنیم.در حالی که داشت بی جان می شد تقاضای کمک می کرد و سر نیزه اش را نشانمان می داد به سختی هر چه تمام تر خود را به نزدیکی هایش رساندم، ناگهان ، این فکر از سرم گذشت که، نکند میخواهد ما را بکشد ، بعد بمیرد.جلو تر رفتم ، به سختی دستم را باز کرد وبلافاصله بیهوش شد.با سر نیزه جای نیش مار را بریدم. ولی چون کنار رگ های گردنش بود نمی تونستم به راحتی این کار رو انجام بدم.هرچه تونستم زهر رو مکیدم و تف کردم ولی سودی نبخشید.قاتل ما حالا مورد ترحم ما بود ودلمون می خواست نجاتش بدیم .قیبل از بیهوشی مهربانی عجیبی در چشماش حس کردم . ،رفتم ، دست های حسین رو باز کردم.خواستیم کنار سنگرش لای نیزار خاکش کنیم ولی خاکی پیدا نمی شد همه جا باتلاق بود، منصرف شدیم.هرچه خوردنی توی سنگرش بود برداشتیم وقبل از رسیدن عراقی ها ، با تکه های چوبی که شکل پارو بودند، سنگرمون را به سمت محل کم
ین خودمان ، کشاندیم.در دل احساس عجیبی نسبت به سرباز عراقی داشتم.می دیدم در دم دمای مرگ چقدر مهربان و مظلوم شده بود.نمی دانستم برای رهائی خودش دست هایم را باز کرد یا اینکه نزدیکی به مرگ این حس را در وجودش ایجاد کرده بود که مرا آزاد کند.به نیزار محل خودمان رسیدیم.باد متوقف شد و ماهم از مرگ و اسارت رها شده بودیم.بعد از آن من و حسین هر دو به تقدیر معتقد بودیم و برای تسکین خودمان هم که شده بود می گفتیم ،اگر قرار باشه برویم، می رویم.البته تا چند روز نگران وناراحت بودیم ولی با وسایلی که از سرباز عراقی برامون مونده بود،وضع خورد و خوراکمان خوب بود.چیزی که منو نسبت به پذیرش تقدیر ،متقاعد کرده است،حضور مار در پوشالها ،وجود باد وهدایت سنگر به طرف دشمن و مرگ سرباز عراقی توسط مار است.
سید غلامعباس موسوی نژاد
نکنیم .داخل یک سنگر شناور، با حسین ربیعی نگهبانی می دادیم.گاهی وقتها حوصله مان سر می رفت و سربه سر همدیگه می گذاشتیم.گاهی نوبتی، چرتی می زدیم .وقتی من خوابم می برد،حسین نهایت تلاشش را می کرد، که کاری نکنه من بیداربشوم.حسین بنده خدا که می خوابید ، من دلتنگش می شدم تا بیدار بشه.این خواب ها عوض همه روز هایی بود که صدای گلوله ها و خمپاره ها مجالی نمی داد ،که خواب ، به چشم های خسته ما ، راه پیدا کند.یکی از روز هاکه کنسروماهی گرم شده بوسیله گرمای هور را، روی چفیه گذاشته بودیم،تا با خیرالموجودین (من اسم نانها را،خیرالموجودین گذاشته بودم ) بخوریم.مشغول خوردن بودیم که حسین با نگرانی گفت : عباس تکون نخور!.ترسیدم .گفتم : چی شده؟ با دلهره گفت : م …مار…کمی خیالم راحت شد . گفتم : نگران نباش، مارهای اینجا بی آزارند.حسین می خواست مار را بکشد ولی من اجازه ندادم وگفتم مثلا ما توی سنگر کمین هستیم.خودم قبلا خیلی از مار می ترسیدم. ولی از وقتی فهمیدم که از ۲۲۰۰ نوع مار، فقط ۲۰۰ نوع انها سمی است و بقیه بی آزارند، ترسم ،خیلی کمترشده بود. جوانترکه بودم ،هر وقت خونه کسی مار پیدا می شد ،من میرفتم و اونو می گرفتم و با حسی قهرمانانه برمی گشتم و این شده بود وسیله ای برای ابراز وجودم بین همسایه ها .خونه ما، توی یکی از روستاها کهگیلویه وبویراحمد بود ومارهای زیادی در منطقه وجود دارد.بگذریم ، ماری بسیار زیبا و خوش خط و خال، از کنار پایم خزید و لای پوشال هایی که ما برای استتار دورسنگرمون گذاشته بودیم ،قایم شد.مثل اینکه موقعی که قایق رو کنارساحل بسته بودیم تا استراحت کوتاهی بکنیم ،مار اومده تو صندوق مهمات .غروب صدای تیرهایی که زوزه کشان و بی هدف از کنار سنگر (قایق) می گذشت و انگار از توی مغز ما عبور می کرد،حوصله مون را سر برده بودو قرار هر دوی ما را گرفته بود.حسین کمی نگران بود گفت : عباس من از مار می ترسم.گفتم حسین جان ، از پدرم شنیدم که مار بدون اذن خداوند، هیچ کسی رو نیش نمیزنه .حسین کمی آروم شد وشاید بنده خدا باورش شد.شب که می خواستیم بخوابیم وزش باد ، باعث شده بود گرمای هوا ،کمتر بشه ، ولی از بس توی سنگر شناور،آب اینور اونورمون کرده بود ، مثل دریا زده ها حالمون بد شده بود.من ، کمی حالت تهوع پیدا کرده بودم ولی به هر حال سکوت منطقه وآرامش حاکم باعث شد چشم ما گرم بشه .وقتی می خواستیم برای نماز بیدار بشیم ،احساس کردم ، حسین برای بیدار کردنم ،چیز خنکی را کنار گوشم گذاشت .ناگهان با صدای لا تتحرک سربازی عراقی از خواب پریدم. از خواب ناز، به آغوش باز سرباز عراقی ، که باد ما را میهمانش کرده بود، افتادیم .ظاهراً بند سنگر را موشی جویده بود و باد، ما را به سمت سنگر کمین عراقی ها، روانه کرده بود.حالا ما ، اسیر سربازی عراقی بودیم که بدون هیچ زحمتی ، دو ایرانی ،بقول خودشون از جیش خمینی، اسیر کرده بود. دستهای ما را بست و سنگر مان را هم به سنگر خودش بست و رفت و در گوشه ای به کیسه ها تکیه زد.نزدیکای صبح بود، خوابی که معلوم بود ، از اول شب تا حالا تو چشماش لونه کرده بود ، کار خودش را کردوسرباز عراقی چشمهایش روی هم رفت. البته اگه ما تکون می خوردیم ، بیدار می شد، چون سنگر خودش هم خیلی بهتر از مال ما نبود.نمیدونستم چطوری خودمون رو نجات بدیم. تنها کاری که از دست دو نفر مون که دمر خوابیده بودیم بر می آمد، خوابیدن و سپردن خودمون بدست تقدیربود.تا ببینیم دست تقدیر برای ما چه سرنوشتی رقم می زند.ما به فکر راه حلی بودیم ، ناگهان با صدای مرد تنومند عراقی ، رشته تخیلم پاره شد. ماری که دیشب میهمان ما شده بود، از لای پوشالها بیرون آمده و گردنش رو نیش زده بود.بعد از انجام وظیفه ،مار داشت لای پوشالها قایم میشد و سرباز عراقی از شدت درد به خودش می پیچید.ما هرچه تلاش کردیم نتونستیم دستهامونو باز کنیم.در حالی که داشت بی جان می شد تقاضای کمک می کرد و سر نیزه اش را نشانمان می داد به سختی هر چه تمام تر خود را به نزدیکی هایش رساندم، ناگهان ، این فکر از سرم گذشت که، نکند میخواهد ما را بکشد ، بعد بمیرد.جلو تر رفتم ، به سختی دستم را باز کرد وبلافاصله بیهوش شد.با سر نیزه جای نیش مار را بریدم. ولی چون کنار رگ های گردنش بود نمی تونستم به راحتی این کار رو انجام بدم.هرچه تونستم زهر رو مکیدم و تف کردم ولی سودی نبخشید.قاتل ما حالا مورد ترحم ما بود ودلمون می خواست نجاتش بدیم .قیبل از بیهوشی مهربانی عجیبی در چشماش حس کردم . ،رفتم ، دست های حسین رو باز کردم.خواستیم کنار سنگرش لای نیزار خاکش کنیم ولی خاکی پیدا نمی شد همه جا باتلاق بود، منصرف شدیم.هرچه خوردنی توی سنگرش بود برداشتیم وقبل از رسیدن عراقی ها ، با تکه های چوبی که شکل پارو بودند، سنگرمون را به سمت محل کمین خودمان ، کشاندیم.در دل احساس عجیبی نسبت به سرباز عراقی داشتم.می دیدم در دم دمای مرگ چقدر مهربان و مظلوم شده بود.نمی دانستم برای رهائی خودش دست هایم را باز کرد یا اینکه نزدیکی به مرگ این حس را در وجودش ایجاد کرده بود که مرا آزاد کند.به نیزار محل خودمان رسیدیم.باد متوقف شد و ماهم از مرگ و اسارت رها شده بودیم.بعد از آن من و حسین هر دو به تقدیر معتقد بودیم و برای تسکین خودمان هم که شده بود می گفتیم ،اگر قرار باشه برویم، می رویم.البته تا چند روز نگران وناراحت بودیم ولی با وسایلی که از سرباز عراقی برامون مونده بود،وضع خورد و خوراکمان خوب بود.چیزی که منو نسبت به پذیرش تقدیر ،متقاعد کرده است،حضور مار در پوشالها ،وجود باد وهدایت سنگر به طرف دشمن و مرگ سرباز عراقی توسط مار است.
سید غلامعباس موسوی نژاد
پایگاه خبری – تحلیلی “جمانیوز”(jamanews.ir) (صبح خرد)
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0