نگارش علی کریمی در رثای زنده یاد فتاح شفیعی؛
یاد آر ز شمع مرده یاد آر!

“صبح خرد”؛” علی کریمی پویا”/ بچهها شما مرغ سحری هستید؛ چه آریه ی ادبی است!
سر کلاسش که می نشستم انگار بدنم هورمونی آزاد می کرد که ادبیات را چونان ادیبی چیره دست درک کنم ازحافظ که می گفت مرا به کوچه های کاهگلی شیراز آن روزگاران می برد.
با او می توانستی به دیدن سعدی بروی، گلستان را از حنجره او بشنوی، با تمام مفاهیمش
با استاد شفیعی برای یک ساعت و نیم، هر هفته در پیش دانشگاهی آیت الله خامنه ای دهدشت،ازدنیا و مافیها فارغ می شدم شانه به شانه مولانا به گلگشت های صحرا می رفتیم، در خانقاه قونیه با او به سماع برمیبرمیخاستیم. همان لحظه، به درخشش واژگانی که از ذهن استاد شفیعی می گذشت به دوران ملک الشعرای بهار و شهریار نقل مکان می کردیم
در کلام او شعر، چیزی بیشتر از شعر بود.
از همه شعرهایی که خواند از ادبیاتی که مرا عاشق آن کرد از نثر و نظمی که از او آموختم، یک شعر بود که وقتی برای ما خواند، همچون تصویر بزرگی در روح و اندیشه ام ثبت شد آنگونه که هیچ شعر یا نثری تا آن میزان برایم اهمیت نیافت
شعر زیبای “یاد آر ز شمع مرده یاد آر” که رسید، چنان زیبا و پرشورش خواند که انگار خود وی آن را سروده یا روح دهخدا در جسم او حلول کرده بود
یاد آر
ز
شمع
مرده
یاد آر
تکرار منظم “یاد آر در آغاز و پایان، و افتادن واژه شمع در دل آن، مشعلی بلند شد که تا پستوی سیاه ذهنم را برای ابدیت روشن نمود
“مرده” را چنان با شمع همراه می کرد که گویی مرثیه ای را بر منبر مظلومیت صوراسرافیل فریاد زده باشد
اینک که دفتر خاطرات نانوشته عمرم را تورق می کنم به این شعر که می رسم، دیگر نه دهخدا را می بینم نه صوراسرافیل را، نه استبداد و قفل و زنجیر و کُند محمدعلی شاهی بر گردن صوراسرافیل، ملک المتکلمین، دیگران، نه اعدام و مجلس … تنها و تنها خود استاد شفیعی را می بینم که این مرثیه بر او مویه می کند. واژه ها دنبال او می گردند، گویی “شمع” درمرثیه، پیکر پر از شعر و شورش را به تشییع می برد. “یاد آر” صدای طبل است که هر بار سنگین تر کوبیده می شود.
دنیا چگونه روا داشتی او را که چنان پرشور، ادبیات را به کام جان شاگردان می ریخت، دیگر بین ما نباشد؟
استاد شفیعی در ذهن ما به عنوان کسی که با شیوه شورانگیز تدریسش، آنچه را هیچ وقت نیاموخته بودیم در سالهای ماقبل، به من آموخته بود در همه آن سالها ادبیات درسی بود که برای عده ای زنگ تفریح بود برای عده ای مایه عذاب…کمتر کسی از بچه های ریاضی دل خوشی از این درس و درس های مربوطه اش داشت اما وقتی به دوره پیش دانشگاهی و ساعات کلاسهای درسی استاد شفیعی رسیدیم، زبان فارسی و ادبیات برای مان چنان زیبا و خواستنی شده بودند که لحظه شماری می کردیم برای کلاس ادبیات
حتی بازیگوشترین شاگردان سر کلاس او، یک ساعت و نیم مژه نمی زدند گاهی با شعری شورانگیز به وجد می آمدند گاه با حکایتی و غزلی به جهانی دیگر می رفتند و برمی گشتند اما سر کلاسش کسی هوس بیرون رفتن نمی کرد، خوابش نمی برد، به گمانم اکر کلاسش یک شبانه روز ادامه می یافت کسی اظهار خستگی نمی کرد.
افسوس که شمع مرده، دیگر با هیچ شراری روشن نخواهد شد
افسوس که آنکه خود سوخت تا به ما روشنایی بخشد، دیگر جز اشک چیزی به چشممان نمی آورد. رفتنش بزرگترین مرثیه نانوشته دوران ما شد، مرثیه ای که نمی توانش خواند، نمی توانش نوشت، فقط باید با روح و دل درکش کرد.
علی کریمی پویا
برچسب ها :فتاح شفیعی، صبح خرد، علی کریمی پویا
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0