تاریخ انتشار : جمعه 10 اسفند 1403 - 13:13

نگارش حیدر آریایی نژاد؛

مرگ‌ یا زندگی؛ اولویت کدام است!؟

مرگ‌ یا زندگی؛ اولویت کدام است!؟
جغرافیای محل تولد ، توانایی ها و مدیریت فردی و شرایطی که در فضای زندگی تحت مدیریت ، سیاست و تدبیر دولتمردان ایجاد می شود. هنرآفرینیِ کاملِ ترین آفریده خدا برای ساختن زندگی ، ساز و کار مناسب می طلبد ، پس نباید از مطالبه آن غافل شد و تنها به مرگ‌ اندیشید.

“صبح خرد”، حیدر آریائی نژاد به قول شیخ شیراز، سعدی، : “دنیا سرای ترک است و آدمی برای مرگ.” از نگاه باورمندان به معاد هم، دنیا کشتگاه آخرت است و فصل برداشت زمانی دیگر و مکان دیگریست.

با توجه به کوتاهی عمر و زندگی موقت دنیا و باور های دینی ، توجه ویژه به زندگی پس از مرگ‌ توجیه پذیر است ولی از آنجا که برای انسان دو بُعد (جسمانی و روحانی) در کنار هم تعریف شده است، بی توجهی به زندگی دنیوی و صرفاً وعده دادن به آخرت نه از منظر عقل پذیرفتنی ست و نه در آموزه های دینی قابل قبول، زیرا گفته اند:
جهان چون خَد و خال و چشم ابروست
که هرچیزی به جای خویش نیکوست

مرگ اتفاق خواهد افتاد و همچنان که هر طلوعی را غروبی ست، هر تولد را نیز پایانی ست به نام مرگ‌.
اما در محافل رسمی جامعه ما از مرگ‌ زیاد گفته می شود، از عذاب الهی و سختی های قیامت ‌نیز به وفور می شنویم‌.
هرچند در این موضوع هم باید به اعتدال سخن گفت و در کنار “اِنذار” و ترساندن، از مهربانی و گذشت و “رحمانیت و غفوریت” خالقِ این جهان نیز باید گفته شود و به قصد بی ارزش جلوه دادن زندگی و عدم استفاده از مواهب دنیا، نباید خداوند، صرفاً خشن و انتقام جو معرفی شود و این خود بحث جداگانه ایست،
اما یک سوال در تاریکخانه ذهنم جا خوش کرده و هرازگاهی سر بر می آورد و چون ما زخم خورده، قلم را نیش می زند،
منتقد می شود و به واکنشم وامی دارد:
در ایران اولویت با مرگ است یا زندگی؟
چرا این همه از “مرگ”، سهم “زندگی” کجاست؟
این ویژگیِ کدام‌ سسیتم حکومت داری ست، ایدئولوژیک یا استبدادی؟

مگر نه این است که انسان از بدو تولد حق‌حیات دارد و زندگی می خواهد؟
مگر نه این است که خدای مرگ، خدای زندگی هم هست و منابع بزرگی هم در اختیار انسان قرار داد؟
آیا پرداختن بیش از حد به آخرت و بی توجهی شدید به زندگی، شائبه ناکارآمدی متولیان و نیز این جمله “کارل پوپر” را تقویت نمی کند؟
“هرآن کس که بهشت زمین را برایت جهنم کرده است، مجبور است متقاعدت کند که بهشت جای دیگری ست”

سخن نه از انکار بهشت است و نه از تردید در پاسخگویی در قبال اعمال،‌ ولی ای کاش در جامعه ما توجه غیر معمول به آداب مرگ و بی توجهی غیر متعارف به زندگی دنیا برای سرپوش گذاشتن بر ناکامی ها و ناتوانی حکام و دولتمردان از تامین رفاه و زندگی مردم نبود.

در فاصله مرگ و زندگی به تناسب ایام عمر و تلاش آدمی، چه موفقیت آمیز و چه عدم توفیق، زیر و بم های زیادی رخ می دهد که مجموعه این اتفاقات و حوادث را “زندگی” می نامند؛
” گاه به کام است و کم است،
گاه به دام است و غم است”
و “گاه به قول فرخی یزدی: آنچه جان کَند تنم عمر حسابش کردم”

تلخ یا شیرین ، زندگی همین است و همین هم می گذرد.
روشن است که عوامل مختلفی در سبک و شیرینی زندگی و به اصطلاح “به کام بودن ایام” تاثیر گذارند.
جغرافیای محل تولد ، توانایی ها و مدیریت فردی و شرایطی که در فضای زندگی تحت مدیریت ، سیاست و تدبیر دولتمردان ایجاد می شود.
هنرآفرینیِ کاملِ ترین آفریده خدا برای ساختن زندگی ، ساز و کار مناسب می طلبد ، پس نباید از مطالبه آن غافل شد و تنها به مرگ‌ اندیشید.

چون اگر مرگ اولویت باشد، فلسفه آفرینش زیر سوال می رود.
و اگر غیر از این است، این سوال همچنان باقی ست: مسئول آزادی های اجتماعی و حقوق ابتدایی حیات کیست‌ ؛
سهم شادی ، رفاه و تنوع های زندگی کجاست و راز این حجم از بی توجهی مسئولين به معیشت و زندگی مردم چیست؟
چرا مسئولين با عدم انعطاف و تغییر به موقع در رفتار و عملکرد خود این نظريه را که “ذات حکومت های استبدادی با توسعه سازگار نیست”
تقویت می کنند؟
مگر نه چگونه مردن را خود می آموزیم؟
آیا نباید چگونه زیستن را آموزش داد و آتش دیرینه زندگی را روشن نگه داشت؟
دنیا فرصت زندگی ست، وقت بیدار ماندن است و گرنه آنقدر خواهیم خوابید تا صور اسرافیل از خواب بیدار مان کند! پس زندگی را باید زنده نگه داشت.

به یقین گفتار انسان تحت تاثیر آموخته های اوست و رفتار او نیز متأثر از نوع تربیت و آرامش روانی و محیط زندگی اوست.

اکنون که این یادداشت را می نگارم بیش از پنج از دهه از ایام عمر را پشت سر گذاشته و پرورش یافته آموزه های انقلاب پنجاه و هفتیم و
اندوخته ها و ناخودآگاه ذهن سرشار از آموزه های آن.
علی رغم عدم اقتضای سن، ما هم‌ متهمیم؛ متهم به حمایت و همکاری در بروز انقلاب و البته مصداق مَثَل طنزآمیز “چوب دو سر طلا.”

نسل “z” یا نسل نت، نسل ارتباطات مجازی و آزادی بیان ، یا بیان آزاد ، نسلی که در “مجاز”، دنبالِ”حقیقت” می گردد، شرایط زندگی امروز را و آنچه را می کشد و می بیند، نتیجه آن تحول تاریخی می داند و همه را از چشم انقلابیون می بیند.

قضاوت اینکه آن تحول تاریخی در آن مقطع زمانی ضرورت داشت یانه ، با سیاسیون و جامعه‌شناسان است و محاسبه ی فایده – زیان آن بحث دیگری ست، ولی باید بدانیم‌ که “انقلاب” هم برای “زندگی” بود، نه “مرگ”.
چون اگر غیر از این بود با وعده ی” آب و برق و اتوبوس مجانی” شروع نمی شد و همین وعده های ابتدایی، نشانه ای از ایده آل نبودن زندگی در آن روزگار است.

ولی کاش‌ نسل “نت” می دانست که ما هم چگونه‌ زیستیم و چه تلخی ها که نچشیدیم!
کاش می دانست که نسل ما با صدای آمبلانس و آژیر خطر بمباران و تشییع شهید و نوحه های آهنگران و کویتی پور قد کشید.
با گریه‌های ‌دعای ندبه و کمیلِ شب های جمعه و ناله های مداحان بزرگ شد، و آنچه بر ما گذشت هرچه بود جز نوحه و عزا و ماتم نبود!

می گویند: “شادی ندارد آنکه به دل ندارد غمی” ولی وقتی نوجوانی با فضای سوگ و ماتم سپری شد و جوانی مان‌ با این حال و هوا پرورش یافت، از نگاه روانکاوان طبیعی ست که ناخودآگاه‌ ذهن مان تا سالها از آن دروان سخت متأثر باشد.
ناخودآگاه ذهن است و کاریش هم نمی توان کرد!

آن ایام با همه مرارت هایش گذشت و امروز به قول سعدی “پنجاه رفت” و همچنان در خوابیم و عقب مانده از قافله ترقی و تحقق خواسته ها.
در خواب هم که نه،
در شوک ناشی از سرعت تغییرات دنیا ،
و در شوک ابهام یک سوالِ در گلو مانده که: به قول معروف: ” چه می خواستیم، چه شد!”
و اینکه ما کجای تاریخ جا ماندیم و چرا به این روز و این سرانجام افتادیم؟

حال‌ ما را شاید از زبان شاعر بهتر بتوان بیان کرد:
چون “گنجشکی که سال‌ها بر سیم برق نشسته و از شاخه درخت می ترسد!/
به من بگو چگونه بخندم وقتی دور لب هایم را مین گذاری کرده اند؟/
ما کاشفان کوچه های بن بستیم /حرف های خسته ای داریم”/
خدایا ‌این بار پیامبری بفرست که فقط “گوش” کند!
ما حرف های نگفته ی زیادی داریم، و عقده های باز نشده‌ و البته شادی های نکرده.
و در پایان این سروده استاد شفیعی کدکنی، نیز متمم این دل نوشته است:

طفلی بنام شادی دیری ست گم شده است!
با چشم‌های روشنِ برّاق
با گیسویی بلند، به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد،
ما را کُنَد خبر
این هم نشانِ ما:
یک‌سو، خلیج فارس
سویِ دگر، خزر

این گونه بود که ناخودآگاه ذهن ما با غم عجین و با مرگ بیشتر آشنا شد و حقا که از کوزه همان برون تراود که دروست و حقا که باید گفت:
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست!
پس چگونه بخندیم حال آنکه جز گریه به ما نیاموختند؟
چگونه از زندگی بگوییم، با آن که جز از مرگ برای ما نگفتند؟

به امید پیدا شدن اطفال شادی ، از خزر تا خلیج فارس،
به امید اولویت دادن به زندگی.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

رفتن به نوار ابزار