آفرین به این قلم به این دیگاه به این نوشتار
نگارش ادریس کشاورز؛
امان از غروب لبخند؛فغان از هجران محمد شکوهی!
“صبح خرد-ادریس کشاورز”؛ ظهر تلخ آبچندار، روایتِ غروب محمد شکوهی بود؛ روزی که بلوطها سوگوار شدند و چاروسا، یکی از ماندگارترین بدرقههای خود را به چشم دید.
قیامتی برای بدرقه یک لبخند؛ محمد شکوهی چگونه در دل مردم ماند؟
بلوط در سوگ بود و نسیم پاییز، آرام بر فراق نجوا میکرد؛ و ظهرگاه تلخ «آبچندار» چنان رنگ قیامت داشت که گویی تمام داغهای سالیان، یکباره بر شانههای مردم نشسته بود.
نوای درد و فراق، گریه و ناله، امان از دل میبرد و هر دیدار، داغِ نبودن محمد شکوهی را تازهتر میکرد.
هر که او را میشناخت، آمده بود؛ دانشآموزان، همکاران، دوستان، خویشاوندان، بزرگان و مردم از ایلات و مناطق مختلف.
اینجا دیگر سخن از یک خانواده و یک طایفه نبود؛ محمد شکوهی انگار فرزند همه مردمی بود که سالها مهر، رفاقت و مردمداری او را دیده بودند.
چه قیامتی بود در فقدان قامتی مهربان؛
از محشر حضور مردم تا نوای غمناک گوشه و ناله و فریاد، همهچیز روایتگر هجران مردی بود که لبخند، امضای چهره و زندگیاش بود.
دورهمی تلخ اهالی فرهنگ، علم، سیاست و جامعه، خلاف همه نشستهای پیشین، اینبار نه برای گفتوگو و همفکری، که برای بدرقه مردی شکل گرفته بود که سالها در میان آنان زیسته بود.
دوستان فکری، هممسیران سیاسی، همکاران و مردم، اینبار با چهرههایی پر از اشک و دلهایی سرشار از درد، کنار هم ایستاده بودند.
این شکوه حضور، شاید بزرگترین روایت از یک عمر مردمداری محمد شکوهی بود.
بیش از سه دهه در مکتب و مدرسه زیست و معلمی کرد؛ در سالهای جنگ، در دفاع از وطن سهمی از مسئولیت خویش را بر دوش کشید و در سالهای پس از آن، برای توسعه سیاسی و فرهنگی و اصلاح ساختارها، همواره کوشید.
او مردی از جنس مردم بود؛ خوشفکر، راستقامت و بیقرار آینده ایران.
مردی که کمتر میشد او را منفعل دید؛ نه نسبت به مردم بیتفاوت بود، نه نسبت به سرنوشت جامعه و وطن.
از اینرو فقدان محمد، تنها فقدان یک شخص نبود؛
هجرانِ یک لبخند بود؛ پایان حضور مردی که برای بسیاری، بخشی از خاطره، رفاقت، مدرسه، سیاست و زندگی اجتماعیشان بود.
شگفتا که هرچه در این بدرقه گفته میشد، باز به یک نقطه بازمیگشت:
مهر محمد، لبخند شکوهی و مردمداری مردی که در طول سالها، مرزهای طایفه، ایل، شهر و گرایش سیاسی را پشت سر گذاشته بود.
یکی گفت: «شکوهی یک مکتب بود.»
و دیگری گفت: «لبخند، امضای زندگی او بود.»
مهرش برای آنان یک رفتار مقطعی نبود؛ باور درونیاش بود و نگاه سیاسی و اجتماعیاش، منش و دغدغهای مستمر برای ایران.
اما حقیقت این است که گاهی کلمات از روایت یک قیامت حضور، کوتاه میآیند.
چگونه میتوان تاریخ زندگی مردی را در چند بند نوشت که هم معلم بود، هم کنشگر اجتماعی، هم اهل سیاست و فرهنگ و پیش از همه، مردمدار؟
تاریخیترین بدرقه چاروسا شاید همینجا رقم خورد؛
جایی که مردم، دردانه علم و فرهنگ خود را با دریایی از حضور، اشک، آه و فغان به منزل ابدی بدرقه کردند.
تمام جان، اشک شد؛
و اشک، بدرقه جانِ بینفس محمد.
امان از غروب لبخند؛
و فغان از هجران محمد شکوهی.
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
درود به ادریس درود به صبح خرد یاد محمد شکوهی عزیز ماندگار است
خداحافظ بهترین ایل و طایفه
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 3 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 3