خورجین …………../ بقلم سید غلامعباس موسوی نژاد

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز) ((خورجین )) بعد از ظهر پنجشنبه برای دیدن نامزدم لحظه شماری می کردم. باسرعت هرچه تمامتر از دانشگاه تا ترمینال مسافربری دویدم.اولین ماشینی که به گچساران می رفت، آماده حرکت بود و فقط یک نفر کم داشت. ماشین، پیکان مدل پایین بود، اما نمی توانستم برای ماشین بعدی صبر کنم. به
پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)
بعد از ظهر پنجشنبه برای دیدن نامزدم لحظه شماری می کردم. باسرعت هرچه تمامتر از دانشگاه تا ترمینال مسافربری دویدم.اولین ماشینی که به
گچساران می رفت، آماده حرکت بود و فقط یک نفر کم داشت. ماشین، پیکان مدل پایین بود، اما نمی توانستم برای ماشین بعدی صبر کنم. به هر حال حدود یک ساعت زودتر می رسیدم. جوانی عجول ولاغر اندام کنارم نشسته بود،که دایم اصرار می کرد زودتر حرکت کنیم. هنوز به دشت روم نرسیده بودیم که کنار جاده متوجه سقوط ماشینی به دره شدیم. راننده توقف کوتاهی کرد که از نظر من حدود یک سال بود. اما جوان لاغر اندام با پرخاش راننده را فرا خواند وگفت که عجله دارد وهرچه زودتر باید به گچساران برسد. راننده غر زنان حرکت کرد وآه وافسوسی خورد که بیچاره ها عمرشان به دنیا نبود و دو نفر از سرنشینان به رحمت خدا رفتند. من هم می خواستم خودنمایی کنم و اطلاعاتم را به رخ دیگران بکشم. بادی به گلو انداختم و گفتم :عوذبالله من الشیطان رجیم بسم الله الرحمن الرحیم . لکل امة اجل اذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة ولایستقدمون . برای هر امتی یا بطور کلی هر چیزی یا کسی، ساعت مرگی معین شده وکسی نمی تواند آنرا عقب بیاندازد یا آنرا جلو بیاندازد. می خواستم در مورد آیه توضیحی بدهم که جوان لاغر اندام با تندی گفت : من قسمت ومرگ نوشته شده را قبول ندارم. پیرمردی با محاسن سفید پشت سر ما نشسته بود گفت: پناه بر خدا می برم ! جوان شما آیه قرآن را قبول ندارید؟ جوان گفت خیلی از این مسایل خرافات است، اگر احتیاط کنی، تصادف نمی کنی همین !! من که کنار جوان نشسته بودم، می خواستم با ذکر مثال جوان را متقاعد کنم .در نتیجه ادامه دادم داستانی براتون ذکر می کنم. هم صحبتی می کنیم تا کمتر مسافت وگرما را احساس کنیم وهم داستانی می شنوید شاید برایتان جالب باشد. حدود بیست سال پیش خاله ودایی من توسط نیش عقرب های زرد رنگی که به خاطر دُم درازشان در زبان محلی «« گادیم»» نامیده می شوند، به رحمت خدا رفتند. دایی کوچکترم که بسیار از عقرب می ترسید، از منطقه کهگیلویه به اصفهان رفت و چون کاری غیراز گوسفند داری بلد نبود به بازار خرید و فروش گوسفند رفت ونزد یکی از چوبداران اصفهان مشغول کار شد. چون همه عمرش عشایر بود، گوسفندان را به خوبی می شناخت. به همین دلیل حاج اسماعیل بیات چوبدار هم برایش ارزش خاصی قایل بود و حقوق خوبی برایش در نظر گرفت. دایی ام هم مقداری از حقوقش را برای خانواده می فرستاد. دایی ام هر وقت گوسفندی وارد میدان عرضه دام می شد، می پرسید که از منطقه ما نباشد واگر از منطقه ما بود سراغشان نمی رفت. یکی از روزها که فروشنده ای شهر کردی مقداری گوسفند برای فروش آورده بود، دایی ام از محل زندگی گوسفندان پرسید و فروشنده هم گفت: اینها همه در شهر کرد خریداری شده، فقط یک گوسفند که کمی چاق تر است ورنگش را نمی دانم. فقط همان گوسفند را از منطقه زیلایی خریدم. دایی ام بعد از معاینه چند گوسفند برای سلامت گوسفندان، دستش را روی کمر گوسفندی می گذارد و احساس می کند که خاری در دستش فرو رفته، به شدت احساس سوزش می کند و حالت غش وبی حالی پیدا می کند. در راه رسیدن به بیمارستان به رحمت خدا می رود. فروشنده شهرکردی پس از بررسی متوجه می شود عقربی لای پشم های بلند گوسفند پنهان شده بود. بعد از آوردن جسد دایی کوچکم، مادرم متوجه می شود که در سال گذشته یکی از گوسفندان همسایه، هنگام کوچ در منطقه ای نزدیک زیلایی از گله می گریزد. صاحب گله هم گوسفند ناشناس را می فروشد وپولش را به فردی مستمند می دهد. به اینجا که رسیدیم، پیرمرد با جرأت بیشتری به جوان گفت: حالا هم قسمت را قبول نداری؟ جوان گفت: من این حرفها را خرافات می دانم. اگر هزار داستان برایم نقل کنید،قبول نمی کنم. ماشین وارد منطقه گرمسیری شده بود و هوای گرم به شدت آزار دهنده بود. ناگهان جوان لاغر اندام با هیجان گفت: نگاه کنید مار مار…توی خورجین موتور … موتوری جلوتر از ماشین ما در حال حرکت بود. وقتی از کنارش گذشتیم، جوان سرش را از شیشه ماشین بیرون برد و فریاد زد. مار! مار! توی خورجینه مواظب باش .
برگشتم و نگاهی کردم ،موتور سوار با عجله کنار کشید واز جاده بیرون رفت. گفتم چرا بیچاره را اذیت کردی؟ با عصبانیت گفت: مار توی خورجین موتور بود آقای سخنران!!، من که با کسی شوخی ندارم. کمی جلو تر سربالایی بلندی بود. نزدیکی های گردنه راننده پیکان کنار کشید وگفت ماشین آمپر چسبونده «اصطلاحا یعنی دمای موتور بالاست» .ما پیاده شدیم ولی گرمای هوا قابل تحمل نبود. درختی کوچک کنار جاده بود که سایه اندکی داشت. ناگهان سروصدای موتوری که ناله کنان از سربالایی بالا می آمد، توجه ما خصوصا جوان لاغر اندام را، به خودش جلب کرد. موتور سوار به ما که رسید، توقف کرد. از موتور پیاده شد وگفت کدام شما فریاد زدید مار؟ جوان با جسارت خاصی جلو رفت وگفت من بودم، فرمایش! من جلو رفتم که جلوی دعوا را بگیرم. مرد موتور سوار گفت: حالا بیا مار را نشانم بده ! من می خواستم فضا را آرام کنم. گفتم: آقا مار از موتور پایین افتاده، خدا را شکر که آسیبی ندیدید. موتور سوار دست بردار نبود و گفت باید مار را نشانم بدهی!
جوان لاغر اندام، رفت تا خورجین موتور را پایین بکشد. در حال باز کردن بندهایش بود که ناگهان ماری سیاه از زیر خورجین بیرون آمد و گردن جوان را نیش زد. در دانشگاه با شیوه های خارج کردن زهر و مقابله با مارگزیدگی آشنایی داشتم، جلو رفتم تا کمکی بکنم .دنبال وسیله ای برای بریدن زخم بودم که متوجه شدم شاهرگ گردنش را نیش زده وامکان بریدن زخم وجود ندارد. موتور سوار با سنگ دنبال مار افتاد. اما مار، به سرعت لای بوته ها قایم شد. با کمک سایرین جوان را سوار کردیم. جوان را در آغوش گرفتم و راه افتادیم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که جوان بیهوش شد. به پایگاه امداد کنار جاده رسیدیم و جوان را روی تخت گذاشتیم. پس از معاینه گفتند که فاقد علایم حیاتی است…..
با رسیدن به گچساران به کلانتری رفتیم و شرح ماجرا را گفتیم. از همه ما باز جویی کردند و اسم و آدرس گرفتند وگفتند بروید. ممکن است بستگانش عصبانی باشند و….جسد را برای تشخیص علت مرگ به پزشک قانونی می فرستیم و ما باحیرت از ماجرای پیش آمده، هرکدام به سویی رفتیم .دوهفته بعد، برادر بزرگش طبق آدرسی که در کلانتری گذاشتیم، به سراغم آمد و ماجرا را پرسید.من ماجرا را تعریف می کردم و او آرام اشک می ریخت.یکی از دانشجویان داخل اتاق شد وگفت پدرم رحمت خدا رفت ونمی توانم در امتحان شرکت کنم .من هم مجوزی دستش دادم ورفت. آقای محسنی ، بغضش را قورت داد و گفت: شب قبل از مسافرت حمید، مادرم خواب دیده بود که حمید را مار سیاهی نیش می زند. وقتی خوابش را با من در میان گذاشت، گفتم :مادر، مارسیاه رفیق حمید است که خودم هم نگران ارتباط حمید با ایشون وخانواده اش هستم.گفتم :مرگ در قالب های مختلف جان ما را می گیرد وهرکسی به نحوی خواهد مرد.از خداوند براتون صبر آرزو می کنم و امیدوارم شادی جای غصه هاتون بنشینه.
با مهربانی خداحافظی کرد و رفت .اصرار من برای ماندن سودی نبخشید.
پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0