“آتش” با “خرمن” همان کند که “فقر” با “شرافت” / بقلم غلامعباس موسوی نژاد

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز) حدود دوسال پیش برای تمرین صعود به دماوند،با بچه های هیئت کوهنوردی به منطقه ای روستایی رفتیم. شب کنار روستا ماندیم که فردا صبح به سمت قله حرکت کنیم. یکی از عادت های خوب من اینه که وقتی قراراست به روستایی برویم، سعی می کنم با مردم روستا ارتباط برقرار کنم
پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)
حدود دوسال پیش برای تمرین صعود به دماوند،با بچه های هیئت کوهنوردی به منطقه ای روستایی رفتیم. شب کنار روستا ماندیم که فردا صبح به سمت
قله حرکت کنیم. یکی از عادت های خوب من اینه که وقتی قراراست به روستایی برویم، سعی می کنم با مردم روستا ارتباط برقرار کنم ودر واقع بگونه ای مطالعه جامعه شناسی انجام می دهم. یکی از پیر مردهای روستا را به چادرمان دعوت کردم و خواهش کردم تا داستانی از سالهای پیش را برایمان تعریف کند.پیرمرد با اکراه قبول کرد ولی آدم خوش صحبتی بود وهر موضوعی را با جزئیات تعریف می کرد. گفت اگر چای پر رنگ دارید بریزید. بابک کمی قهوه درون چای ریخت تا پررنگ بنظر برسد.پیرمرد بعد از خوردن چای، کمی جابجا شد وگفت:
سال قحطی که عمه خاتون تازه با محمود نعل بند ازدواج کرده بود و تازه منصورخان بدنیا آمده بود. بیماری سل در بیشتر مناطق جنوب همه گیر شده بود.قحطی سال بعد وبیماری سل ومرگ ومیر گوسفندان، دست به دست هم داده بود تا مردم روستا به خاطرلقمه نانی به مناطق دیگر بروند یا بعضی ها با بیرحمی هرچه تمامتر به غارت اموال دیگران ودزدی مشغول شوند. آتش با خرمن همان می کند که فقر بر سر شرافت می آورد.حبیب به شدت بیمار بود وسرفه های کش دارش خواب را بر همه حرام کرده بود.کسی جرأت نزدیک شدن به حبیب را نداشت .برادران حبیب از سر نداری وناچاری نمی دانستند چکار کنند. عمه خاتون، برادران حبیب را با توپ وتشر مجبور کرد، حبیب را برای مداوا به شهر ببرند. شاید بتوانند آنرا به درمانگاهی برسانند. هردو برادر می دانستند که حتی پول کرایه ندارند و تردید داشتند که حبیب با آن سرفه های خونی تا رسیدن به درمانگاه دوام بیاورد. بعد از ساعت ها ایستادن کنار جاده، تنها یک کامیون از راه رسید وکنارشان توقف کرد. راننده گفت : باری دارم که باید به شیراز برسانم. جعفر وحیدر با برادر مریضشان سوار بر کامیون شدند. نزدیکی های شیراز قهوه خانه ای بین راهی بود. راننده برای استراحت توقف کرد. جعفر وحیدر پیاده شدندولیوان آبی برای برادر مریضشان بردند. وقتی کامیون حرکت کرد، جعفر وحیدر از ماشین پیاده شدند و برادرشان حبیب را به امان خدا سپردند. با خودشان فکر می کردندکه اگر حبیب مردنی باشد کاری از دست ما ساخته نیست واگر قرار است زنده بماند، بالاخره روزی برخواهد گشت. راننده کامیون بعد از رسیدن به شیراز، مسافرین را تا بیمارستان شیر وخورشید می رساند. اما هرچقدر منتظر می ماند، مسافرین پیاده نمی شوند. بالاخره حوصله اش سر می رود ودرب عقب کامیون را باز می کند.ناگهان متوجه می شود برادران حبیب، او را رها کرده اند. راننده کامیون مردانگی نشان می دهد وحبیب را به بیمارستان می برد وبیمارستان هم حبیب را در بخش مسلولین بستری می کند. برادران حبیب هم با هزاران گرفتاری ونبود ماشین بیشتر مسیر برگشت را پیاده طی می کنند وتنها چند مسیر کوتاه ماشین های حمل بار آنها را در قسمت حمل بار سوار می کنند بالاخره بعد از حدود دو ماه به روستا برگشتند وگفتند که حبیب در بیمارستان به رحمت خدا رفته و در قبرستان مسلولین دفنش کردیم. مسئولین بیمارستان به خاطر اینکه حبیب سل داشت اجازه ندادند که ما جنازه اش را بیاوریم و به ما گفتند: وقتی به منزل رفتید، تمام لباس ها، رختخواب وخلاصه هرچیزی مربوط به حبیب را بسوزانید. برای برادران حبیب سوزاندن لحاف که در منطقه کم یاب بود کاری مشکل بود. برادران و بستگان حبیب مراسمی ترتیب دادند و قبری برایش آماده کردند و به پیشنهاد کدخدا لحاف ولباسهای حبیب را داخل قبر گذاشتند. حبیب خواهری به نام گلابتون داشت که بسیار حبیب را دوست می داشت. مرگ حبیب گلابتون را به شدت اندوهگین کرده بود. حبیب، اما بی خبر از موضوع با وضعیتی اسف بار، در بخش مسلولین بستری بود وحدود سه سال طول کشید تا بتواند، بهبودی حاصل کند. مدیر بیمارستان بعداز بهبودی حبیب او را در قسمت شتشوی لباس بیماران بکار می گیرد. حال حبیب روز به روز بهتر می شد اما، هیچ کس از حبیب سراغی نمی گرفت.
حبیب با دختری آشنا می شود که مانند حبیب بعد از چهار سال بستری بودن در بیمارستان بهبود می یابد ودر قسمت رختشویخانه مشغول کار است. گلنار هم سرنوشتی مشابه حبیب دارد و ظاهرا بستگانش بعد از اینکه بیمارمی شود، اورا به بیمارستان آورده ورهایش می کنند.گلنار اما به علت شدت بیماری وضعف جسمی حافظه خود را از دست می دهد. حبیب وگلناربا همکاری وکمک رییس بیمارستان باهم ازدواج می کنند. گلنار وحبیب به بازار کریم خان می روند واز حقوقی که بیمارستان به آنها داده بود، برای بستگان حبیب سوغاتی می خرند. در بهار سال بعدحبیب دست گلنار را می گیرد وبه روستای محل زندگی اش بر می گردد. حبیب با توجه به علاقه ای که به گلابتون خواهرش داشت واز ماجرای مرگ خودش بی اطلاع بود، سرزده به خانه گلابتون می رود. اما گلابتون بیچاره از دیدن ناگهانی برادر مرده اش، دچار ایست قلبی می شود ومی میرد وخوشحالی حبیب را به غم وغصه تبدیل می کند. برادر بزرگ حبیب هم سال قبل از کوه پایین افتاده بود. سایر بستگان اما به هر زحمتی بود، در آن شرایط سخت بیماری ودرگیری طوایف وقشون کشی خوانین زنده مانده بودند.
حبیب وگلنار در بیمارستان، مقداری تزریقات وپانسمان یاد گرفته بودند. حالا برای مردم روستا، دکتر وپرستار شده بودند ودر هر زمینه ای مردم به آنان مراجعه می کردند. آنها به کمک کدخدا و دولت درمانگاهی کوچک در روستا احداث کردند وتا سالهای بعد از انقلاب وتوسعه شبکه بهداشت و درمان در روستای خود مشغول مداوای بیماران بودند.
مرکز بهداشت بعد از سالها خدمت، به خانواده حبیب لوح تقدیری اهدا کرد وحبیب را به عنوان مسئول خانه بهداشت منطقه معرفی کرد. در زمستان سال بعد حبیب که برای سرکشی به بیماری به روستایی دور افتاده می رفت، به علت صاعقه خیز بودن منطقه کوهستانی و بر خورد صاعقه از کوه سقوط می کند و می میرد وبعد از مدتها درقبر خویش آرام می گیرد.
قله حرکت کنیم. یکی از عادت های خوب من اینه که وقتی قراراست به روستایی برویم، سعی می کنم با مردم روستا ارتباط برقرار کنم ودر واقع بگونه ای مطالعه جامعه شناسی انجام می دهم. یکی از پیر مردهای روستا را به چادرمان دعوت کردم و خواهش کردم تا داستانی از سالهای پیش را برایمان تعریف کند.پیرمرد با اکراه قبول کرد ولی آدم خوش صحبتی بود وهر موضوعی را با جزئیات تعریف می کرد. گفت اگر چای پر رنگ دارید بریزید. بابک کمی قهوه درون چای ریخت تا پررنگ بنظر برسد.پیرمرد بعد از خوردن چای، کمی جابجا شد وگفت:سال قحطی که عمه خاتون تازه با محمود نعل بند ازدواج کرده بود و تازه منصورخان بدنیا آمده بود. بیماری سل در بیشتر مناطق جنوب همه گیر شده بود.قحطی سال بعد وبیماری سل ومرگ ومیر گوسفندان، دست به دست هم داده بود تا مردم روستا به خاطرلقمه نانی به مناطق دیگر بروند یا بعضی ها با بیرحمی هرچه تمامتر به غارت اموال دیگران ودزدی مشغول شوند. آتش با خرمن همان می کند که فقر بر سر شرافت می آورد.حبیب به شدت بیمار بود وسرفه های کش دارش خواب را بر همه حرام کرده بود.کسی جرأت نزدیک شدن به حبیب را نداشت .برادران حبیب از سر نداری وناچاری نمی دانستند چکار کنند. عمه خاتون، برادران حبیب را با توپ وتشر مجبور کرد، حبیب را برای مداوا به شهر ببرند. شاید بتوانند آنرا به درمانگاهی برسانند. هردو برادر می دانستند که حتی پول کرایه ندارند و تردید داشتند که حبیب با آن سرفه های خونی تا رسیدن به درمانگاه دوام بیاورد. بعد از ساعت ها ایستادن کنار جاده، تنها یک کامیون از راه رسید وکنارشان توقف کرد. راننده گفت : باری دارم که باید به شیراز برسانم. جعفر وحیدر با برادر مریضشان سوار بر کامیون شدند. نزدیکی های شیراز قهوه خانه ای بین راهی بود. راننده برای استراحت توقف کرد. جعفر وحیدر پیاده شدندولیوان آبی برای برادر مریضشان بردند. وقتی کامیون حرکت کرد، جعفر وحیدر از ماشین پیاده شدند و برادرشان حبیب را به امان خدا سپردند. با خودشان فکر می کردندکه اگر حبیب مردنی باشد کاری از دست ما ساخته نیست واگر قرار است زنده بماند، بالاخره روزی برخواهد گشت. راننده کامیون بعد از رسیدن به شیراز، مسافرین را تا بیمارستان شیر وخورشید می رساند. اما هرچقدر منتظر می ماند، مسافرین پیاده نمی شوند. بالاخره حوصله اش سر می رود ودرب عقب کامیون را باز می کند.ناگهان متوجه می شود برادران حبیب، او را رها کرده اند. راننده کامیون مردانگی نشان می دهد وحبیب را به بیمارستان می برد وبیمارستان هم حبیب را در بخش مسلولین بستری می کند. برادران حبیب هم با هزاران گرفتاری ونبود ماشین بیشتر مسیر برگشت را پیاده طی می کنند وتنها چند مسیر کوتاه ماشین های حمل بار آنها را در قسمت حمل بار سوار می کنند بالاخره بعد از حدود دو ماه به روستا برگشتند وگفتند که حبیب در بیمارستان به رحمت خدا رفته و در قبرستان مسلولین دفنش کردیم. مسئولین بیمارستان به خاطر اینکه حبیب سل داشت اجازه ندادند که ما جنازه اش را بیاوریم و به ما گفتند: وقتی به منزل رفتید، تمام لباس ها، رختخواب وخلاصه هرچیزی مربوط به حبیب را بسوزانید. برای برادران حبیب سوزاندن لحاف که در منطقه کم یاب بود کاری مشکل بود. برادران و بستگان حبیب مراسمی ترتیب دادند و قبری برایش آماده کردند و به پیشنهاد کدخدا لحاف ولباسهای حبیب را داخل قبر گذاشتند. حبیب خواهری به نام گلابتون داشت که بسیار حبیب را دوست می داشت. مرگ حبیب گلابتون را به شدت اندوهگین کرده بود. حبیب، اما بی خبر از موضوع با وضعیتی اسف بار، در بخش مسلولین بستری بود وحدود سه سال طول کشید تا بتواند، بهبودی حاصل کند. مدیر بیمارستان بعداز بهبودی حبیب او را در قسمت شتشوی لباس بیماران بکار می گیرد. حال حبیب روز به روز بهتر می شد اما، هیچ کس از حبیب سراغی نمی گرفت.
حبیب با دختری آشنا می شود که مانند حبیب بعد از چهار سال بستری بودن در بیمارستان بهبود می یابد ودر قسمت رختشویخانه مشغول کار است. گلنار هم سرنوشتی مشابه حبیب دارد و ظاهرا بستگانش بعد از اینکه بیمارمی شود، اورا به بیمارستان آورده ورهایش می کنند.گلنار اما به علت شدت بیماری وضعف جسمی حافظه خود را از دست می دهد. حبیب وگلناربا همکاری وکمک رییس بیمارستان باهم ازدواج می کنند. گلنار وحبیب به بازار کریم خان می روند واز حقوقی که بیمارستان به آنها داده بود، برای بستگان حبیب سوغاتی می خرند. در بهار سال بعدحبیب دست گلنار را می گیرد وبه روستای محل زندگی اش بر می گردد. حبیب با توجه به علاقه ای که به گلابتون خواهرش داشت واز ماجرای مرگ خودش بی اطلاع بود، سرزده به خانه گلابتون می رود. اما گلابتون بیچاره از دیدن ناگهانی برادر مرده اش، دچار ایست قلبی می شود ومی میرد وخوشحالی حبیب را به غم وغصه تبدیل می کند. برادر بزرگ حبیب هم سال قبل از کوه پایین افتاده بود. سایر بستگان اما به هر زحمتی بود، در آن شرایط سخت بیماری ودرگیری طوایف وقشون کشی خوانین زنده مانده بودند.
حبیب وگلنار در بیمارستان، مقداری تزریقات وپانسمان یاد گرفته بودند. حالا برای مردم روستا، دکتر وپرستار شده بودند ودر هر زمینه ای مردم به آنان مراجعه می کردند. آنها به کمک کدخدا و دولت درمانگاهی کوچک در روستا احداث کردند وتا سالهای بعد از انقلاب وتوسعه شبکه بهداشت و درمان در روستای خود مشغول مداوای بیماران بودند.
مرکز بهداشت بعد از سالها خدمت، به خانواده حبیب لوح تقدیری اهدا کرد وحبیب را به عنوان مسئول خانه بهداشت منطقه معرفی کرد. در زمستان سال بعد حبیب که برای سرکشی به بیماری به روستایی دور افتاده می رفت، به علت صاعقه خیز بودن منطقه کوهستانی و بر خورد صاعقه از کوه سقوط می کند و می میرد وبعد از مدتها درقبر خویش آرام می گیرد.
سید غلامعباس موسوی نژاد
پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0