تاریخ انتشار : دوشنبه 1 آذر 1395 - 16:59 - دوشنبه 21 نوامبر 2016 - 16:59

نوشابه……………../ غلامعباس موسوی نژاد

نوشابه……………../ غلامعباس موسوی نژاد

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)   شوکت خانم رفت حمام و من مراقب کوچولو بودم و بلای آسمونی هم چای آماده کرد. زهر مار بخوری راحت تری تا سکینه چای بهت بده. شوکت از حمام بیرون اومد. می دونستم زن حامله ممکنه بد ویار باشه  ونتونه خونه خودش غذا بخوره و… اصرار کردم چایی آماده است

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)

 

شوکت خانم رفت حمام و من مراقب کوچولو بودم و بلای آسمونی هم چای آماده کرد. زهر مار بخوری راحت تری تا سکینه چای بهت بده. شوکت از حمام بیرون اومد. می دونستم زن حامله ممکنه بد ویار باشه  ونتونه خونه خودش غذا بخوره و… اصرار کردم چایی آماده است ، سکینه را گفتم میوه براش بیاره.

 

موسوی نژادصدای زنگ خونه منو از جا پروند. نگران کوچولو بودم بیدار بشه. مادرش مدرسه بزرگسالان درس می خونه. پیرانه سر درس خون شده.

درو باز کردم، زنی قد بلند با شکمی برآمده وبقچه ای به بغل. گفتم بفرمایید. گفت: شوکت زن حاجی ام، همسایتون، خونه مون تومدرسه است. می خوام حمام برم. گفتم بفرمایید داخل.

به زحمت اومد تو. آبگرمکن را روشن کردم تا آب گرم شود. از خانمم پرسید، گفتم آلان میاد. شرم داشتم که تنها باشیم. هنوز شوکت خانم ننشسته بود که خواهر زاده ام مثل اجل معلق در را باز کرد و داخل شد. مار، هم هیس هیسی می کند و وارد می شود. پرسیدم مگه مدرسه نبودی مکافات؟ با صدای تو دماغی گفت: ما زودتر تعطیل شدیم. هرکی خواهر زاده داره، ما بلای آسمونی داریم.خدا نصیب گرگ بیابون کنه.

شوکت خانم رفت حمام و من مراقب کوچولو بودم و بلای آسمونی هم چای آماده کرد. زهر مار بخوری راحت تری تا سکینه چای بهت بده. شوکت از حمام بیرون اومد. می دونستم زن حامله ممکنه بد ویار باشه  ونتونه خونه خودش غذا بخوره و… اصرار کردم چایی آماده است ، سکینه را گفتم میوه براش بیاره.

چای خورد و میوه براش پوست گرفتم. پرسیدم زن اول حاجی هستی؟ گفت نه قبلا شوهر کردم. مونس هم بچه اون یکی شوهرمه. انگار منتظر بود حرفی بزنم، سفره دلشو برام باز کنه. گفت شما جای برادر منی، هشت سال پیش با پسر حاج زلفعلی ازدواج کردم. پسر بالا بلند وقوی بنیه ای بود. پهلونی بود برای خودش. متاسفانه کسانی که ازش می ترسیدند، معتادش کردند. حدود سه سال طول کشید تا ازش جدا شدم. وقتی با هم ازدواج کردیم، دوتا از برادرامو بغل کرد و توی حیاط می دوید. اینجوری قدرتشو به رخ دیگران می کشید.

اما، پارسال که جدا شدیم تو جلسه دادگاه خوابش برد. شده بود پوست واستخون. منم با این حاجی که پسرخاله مامانمه ازدواج کردم که دخترم مونس، یه سرپرستی داشته باشه. حاجی از زن اولش یه بچه بیشتر نداره.

پرسیدم شوهر اولت گفتی پسر حاج زلفعلیست؟

گفت آره. حاجی همسایمون بود، خدا رحمتش کنه. پرسیدم : همون که رستوران وقهوه خونه سنتی داشت؟ گفت: آره همون. خون ناحق بیچارش کرد. گفتم مگه کسی رو کشته؟ گفت: از مامانم شنیدم.

مثل اینکه یه بنده خدایی قبل از انقلاب توی برازجون با داداشش دعواش میشه. چارده پونزده سالش بوده. داداششو هل میده و از یه دره پرتش میکنه پایین. میره دست میزنه میبینه مرده. فرار میکنه از برازجون با یک ماشین حمل گازوییل که توی قهوه خونه وایساده بود، میاد اینجا و شاگرد رستوران حاجی میشه. بعد یه مدت حاجی دخترشو بهش میده ومیشه دوماد سر خونه حاجی.

شناسنامه جدیدی میگیره وکسی نمیدونستم اهل کجاست. غیر از حاجی و خواهر وشوهر خواهرش. بالاخره انقلاب میشه و جاده میکشن درست از جلوی رستوران ممد آقا رد میشه. ممد آقا وضعش خوب میشه و به حاجی میگه مغازتو بفروش به من. میخوام یه کارواش ویه تعمیرگاه کنار رستوران راه بیاندازیم و مغازه شمارا بکنم خوابگاه راننده ها.

ممدآقا، ظاهرا با چند نفر، شب ها دنبال زیر خاکی بودند تا توی بحبوحه انقلاب گنجی پیدا کنن. حاجی هم بعد از حرفهای ممدآقا فکر میکنه که اونا گنجو پیدا کردن.

به کمک خواهرش و دومادش سم می ریزه توی نوشابه و به خورد ممد آقا میده. بنده خدا همون شب رحمت خدا رفت. بردنش قبرسون دفنش کنند که همزمان بود با اومدن حضرت امام. کل مراسمش یکی دو روز تموم شد. اون وقت شوهر من چهار ساله بود.

حاجی با اینکارممد آقا را از سر راه بر می داره که به گنج برسه. اما خون ناحق زندگیشو نابود میکنه و هرچی میگرده، گنجی پیدا نمیکنه. یواش یواش اصغر پسر ممد آقا بزرگ میشه و حاجی علیل میشه و دیگه توان کار نداره. کار مغازه میرسه به اصغرشوهرم.

اصغر یه روز که انباری را تمیز می کنه. یه قرآن می بینه که توی یه پارچه پیچونده شده. بازش میکنه و یه شناسنامه می بینه صادره از برازجانه به نام«« حشمت برازجانی»». کنجکاوی می کنه و از مادرش موضوع شناسنامه را می پرسه. مادرش هم کل ماجرای فرار پدرش از برازجون را که از حاجی شنیده بود، براش میگه.

اصغر هم که معتاد شده بود و دنبال ارث و میراثی بود که بتونه خرج موادش کنه، شناسنامه باباشو می بره ثبت احوال برازجان و با هر سماجتی بود، فامیلهای باباشو پیدا میکنه. چند روز بعد که اصغر اومد فامیلهاشو با چند ماشین با خودش میاره.

برادر زاده باباش هم قاضی بود. جلسه تشکر از حاجی به خاطر نگهداری از ممدآقا و سروسامان دادنش، خلاصه از این حرفا. ظاهرا یکی از کسانی که حاجی اونو به خاک سیاه نشونده بود، یواشکی به گوش فامیل ممدآقا میرسونه که ممدآقا را حاجی مسموم کرده و…

فامیلهای ممدآقا برآشفته میشن . همون یکیشون که قاضیه دستور میده به کلانتری که حاجی و خواهرش و دومادش را دستگیر کنند. پدر من که به اصطلاح پدرخانم اصغر بود، پادرمیانی میکنه و میگه اگرهم قتلی اتفاق افتاده ، مال سی و دو سال پیشه. گیرم که ثابتش کنی این پیرمرد علیلو می بری زندان که چی بشه؟. با صحبت های پدرم، آقای برازجونی به قسم خوردنشون در امام زاده راضی میشه. میگه اگر حاجی در امام زاده قسم بخوره که کار اون و خواهرش نبوده رضایت میدم و قبول میکنم.

حاجی و خواهرش و دومادش به امام زاده ابوذر رفتند. خواهرش بعد از قسم دروغ خوردن بلکل دیونه شد. دومادش هم فردای بعد از قسم خوردن از کوه افتاد پایین و مُرد. حاجی نتونس دروغ بگه، توی امام زاده گفت: که من نقشه را کشیدم ولی بعداً پشیمون شدم و تا اومدم برنامه را به هم بزنم، ممدآقا نوشابه را خورده بود.

عموها و عموزاده های اصغر سعی کردن که اصغرو نجات بدن، من هم یکسال بهش فرصت دادم ولی هیچ فایده ای نداشت، فردای وقتی از کمپ بیرون اومد دوباره رفت سراغ مواد. منم با هر مکافاتی بود، طلاق گرفتم و با حاجی یونس ازدواج کردم که زیر پرو بال بچمو بگیره. قراره خونه سازمانی بهمون بدن.

صحبت های شوکت که به اینجا رسید.صدای باز شدن در اومد. خانم با مقداری آش رشته و چند دسته سبزی از راه رسید. نگاهی به من و سکینه و شوکت انداخت. می شد آتش خشم را در نگاهش حس کرد.

مقداری آش رشته توی ظرفی ریخت و دست شوکت خانم داد و گفت: تورا خدا هرچیزی دوست داشتی مونس را بفرست تا برات درست کنم. سید هم مثل برادرتونه. تورا خدا هر چیزی لازم داشتی رودرواسی نکنی.

شوکت خانم که رفت، ناگهان آتش خشم خانم فواره زد و با عصبانیت گفت: سکینه کجا بودی؟؟؟ سکینه با آرامشی دروغین وهمیشگی گفت زنگ آخر درس نداشتیم. اومدم کمک دایی بچه را نگه دارم. حرف سکینه آتش خشمشو شعله ور کرد. رو به من کرد وگفت‌‌‌‌‌‌: سید!! من دیگه کاری به کار خواهر زاده ات ندارم.

بلند شدم و دستش را گرفتم و خواهش کردم بدیهای خواهر زاده ام را نادیده بگیره. سعی کردم توجیهش کنم.گفتم : متاسفانه پدرش به خاطر چک برگشتی ، افتاده زندان و هیچ پناهگاهی جز خونه ما نداره.

کار ما شده بود عذر خواهی از معلمین و حاج خانم تا شاید بتوانیم بر بی انضباطی های خواهر زاده، نقطه پایانی بگذاریم. از اون روز به بعد، یک سوم غذای روزانه ما سهم شوکت خانم شده بود. چند روز مانده به زایمان شوکت خانم، خونه سازمانی گیرشون اومد. با کمک ما و چندتا از همسایه ها، اسباب کشی کردند.

بعد از حدود یکسال از ماجرای شوکت خانم، پوستر ترحیم اصغر را به دیوار خونه حاج زلفعلی آویزان کرده بودند.

شوکت خانم هم پسری کاکل زری بدنیا آورد که اسمش را ابولفضل گذاشتند. داماد ما هم مشمول عفو شد از زندان بیرون اومد. من هم سکینه آیینه دق را با کمال میل به پدرش تحویل دادم، تا خانواده ام روی آسایش ببینند.

امیدواربودم ، زندگی ما، با خروج مزاحم بهتر شود. فردای همانروز سکینه و پدرش با موتور تصادف کردند. پدر سکینه دچار خونریزی مغزی شد و به کما رفت ولی سکینه در هنگام تصادف فوت شد. خبرش که به ما رسید، باور کردم خانمم هرکسی را با نفرین بدرقه کند، نتیجه اش گور سرد است. البته سکینه اگر چه در زندگی هیچ خیری نداشت اما در ماه حرام تصادف کرد و پول خوبی برای خانواده اش باقی گذاشت. راننده دختر یکی از خرپولها بود، یک چک سیصد میلیونی کشید و به ما داد وگفت خواهش می کنم بابام متوجه تصادفم نشود .

((سید غلامعباس موسوی نژاد))

پایگاه خبری تحلیلی”صبح خرد”(جمانیوز)

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.