تاریخ انتشار : چهارشنبه 26 مرداد 1401 - 13:55

قسمت؛ سی و هفتم؛

“تهمینه”

“تهمینه”
دو سه روز بعد از اومدن شمسی از اهواز، لباسای سیدو ورداشتم که بشورم. دوباره هم حالت تهوع اومد سراغم. می دونستم که دوباره بچه ای در راهه. اما بعد از این همه مصیبت، اگه دختری بدنیا بیاد، یه مصیبت دیگه اضافه میشه.

تهمینه( قسمت سی وهفتم)
“صبح خرد”؛  دو سه روز بعد از اومدن شمسی از اهواز، لباسای سیدو ورداشتم که بشورم. دوباره هم حالت تهوع اومد سراغم. می دونستم که دوباره بچه ای در راهه. اما بعد از این همه مصیبت، اگه دختری بدنیا بیاد، یه مصیبت دیگه اضافه میشه.
مُلکی وتهمینه کوچولو، بیشتر پیش خاله تهمینه بودن. شبها برای بچه هام قصه‌ی زندگیمو می گفتم. تهمینه کوچولو زودتر خوابش می برد ولی مُلکی بادقت گوش می کرد وگاهی هم باهام گریه می کرد. زندگیم همش سختی و گرفتاری بود. زندگی همه‌ی دخترا همین بود، خصوصا دختری که مادر نداره. از قدیم گفتن، دخترِ بی مادر قُرب۱ نداره!!
سید مث پرنده ها هر روز روی یه شاخه بود. خونه نمی موند که ببینمش یا بتونم یه سری به ستاره بزنم. اولای پاییز، سید از قُمشه برگشت. وقتی اومد یه دختر جوون هم همراهش بود. خاله تهمینه ازش پرسید عوض روغن و ابزار ورش داشتی؟
– نذریه!
– نذر شما کردنش؟!
– داشت می مُرد، درحال مَوت بود، گفتن اگه زنده موند برای خودت واگر مُرد هم برای زمین.
منم براش دعا کردم و زنده موند.
از لحظه ای که دیدمش، یه نفرت عجیبی توی دلمو چنگ می زد. خیلی از سید دلگیر بودم. خاله تهمینه دلداریم داد وگفت: چه اشکال داره. خلاف شرع نکرده. می تونه چندتا زن بگیره!، نق نزن و با شوهرت مخالفت نکن. هرکسی رزقش همراهشه. هیچکس نون کسی را نمی خوره!. مبادا بد دهنی کنی وحرف نامربوط بزنی!…
خیلی ناراحت بودم اما به روی خودم نیاوردم. بعداز مدتها که اومده بود، برام هوو آورده بود.
دو روز بعد از اومدن سید و گُلَنبَر۲(gol anbar) دختر شیخ اکبر، رعد وبرق عجیبی میرعلیکرم(ali karam) را کُشت. تمام مردم رفتن کنار همون سنگی که رعد وبرق بهش زده بود. مث آرد نرم و سُست شده بود. میرعلیکرم بیچاره مچاله شده بود. هرکاری کردن نتونستن بدنشو صاف کنن.
موقعی که مراسم بود هر کسی به سهم خودش، از هرچی داشت غذایی درست می‌کرد ومی‌بُرد قبرستون. هروقت یکی می‌مُرد، معمولا چندنفر دیگه، بعد از اون می مُردن. همه منتظر بودن ومی دونستن بعد از فوتِ میرعلیکرم، چند فوتی دیگه در راهه.
امّا اون پاییز، غیراز میرعلیکرم هیچکسی فوت نشد.گلنبرتازه از راه رسیده، خیلی پرتوقع و متکبر بود. گاهی از بچه نگهداری می کرد، اما نگران بچه بودم، یعنی نگران بودم بچه را دستش بسپارم. یه چیزی دلمو چنگ می زد. یواش یواش وارد روزای آخر حاملگی شدم. این بچه غیراز روزای اول، اصلاً اذیتم نکرد. اون حس وحال همیشگی را نداشتم. راحت تر وسبک تر بود. خاله می گفت: پسر شکمو گرم میکنه و شکم جا باز می کنه و بچه های بعد از پسر، راحت تر بدنیا میان. غلومعباس که بعد از دو دختر بدنیا اومده بود و حسرتو از دلم پاک کرده بود، روی حاملگی این بارم هم تاثیر گذاشته بود. بعد از تولدش، این حاملگی مث حامگلی های قبلی نبود. یه روز عصر که خورشید می رفت بخوابه وسایه ها حسابی دراز شده بودن، حس می کردم پایین شکمم تیر می کشه واحساس دست به آب ۳(dast be ãb) دارم…
به گلنبر گفتم خاله تهمینه را صدا بزن!. گلنبر همونجا کنارم وایسادو خاله را صدا زد. ازصدای بلند وهیکلش ترسیدم. همه چیزش مردونه بود. مُچ دستش، مثل مچ دست دایی یعقوب ضمخت و قوی بود. تا خاله از در اومد داخل، صلوات فرستاد هنوزوسایلو آماده نکرده بودکه بچه بدنیا اومد. یه کِل(kel) بلند ویه الهی شکر از ته دل، خبر خوبی برام داشت. کمی ضعف داشتم اما شوق دونستن اینکه بچه دختره یا پسر ضعف ودردو از یادم بُرد. خاله گفت: بیگم مشتلق بده که اینم پسره!. از ته ته دلم، خدا را شکر کردمو ودراز کشیدم. وقتی بچه مو بغل کردم، دست وپا وچشما و دهنشو نگاه کردم دیدم همه جاش سالمه وهیچ مشکلی نداره، دیگه هیچ دردی نداشتم و خستگی از تنم بیرون رفت.
ناف بچه را خاله تهمینه برید تا مث خودش آروم وصبور باشه. حالا اقبال من از اقبال ستاره هم بهتر بود. باخودم گفتم ای کاش کبوتری می شدم و روی شونه ستاره می نشستمو بهش خبر می دادم که بیا وببین که یه پسر دیگه بدنیا آوردم..
خاله تهمینه با یه تکبر خاصی گفت: بیگم یادت هست!!، گفتم پیشانی غلومعباس بلنده!. بهت گفتم پشت قدمش هم خیر وبرکت برات میاد؟!.
سه روز بعد از تولد بچه، مُلکی دوید اومد پیشمو وگفت: یه اسب سواری داره میاد سمت خونه، فکر کنم خاله ستاره‌ست. گفتم برو بهش بگو میرعلیکرم فوت شده، مبادا کِل بزنی‌که مردم عزادارن!!.
مُلکی رفت وچند دقیقه بعدش با ستاره اومد. یه بچه به پشت ستاره بسته بود. نذاشت بازش کنم. مث یه مرد وبی توجه به بچه ای که به پشتش بسته بود از اسب پایین اومد وبغلم کرد وگفت: وقتی شنیدم بچه بدنیا آوردی، نتونستم نیام پیشت. گفتم از کجا فهمیدی؟!. با یه غرور خاصی گفت: به قول استاد قدیم: شُتر، اگر دور از کُره اش می خوابه، ولی پایشتشه۴(pãyesht) داره!!
پرسیدم بچه‌ی خودته؟ باخنده گفت: نه بچه‌ی شوهرمه!!.
بچه را بغل کردمو بوسیدم ولی خجالت کشیدم. بازم ستاره، جلوتر از من بود. چهار ماه بود توی این کومه چپیده بودمو واز خواهرم خبر نگرفته بودم.
از در کومه که واردشد، چشمش به گُلنبر افتاد. احوالپرسی کردو پرسید توکی هستی؟
گُلنبر هم با صدای بَم وضُمختش گفت : زن پیرمردم!.
ستاره باعصبانیت وبرآشفته پرسید: میرعلنقی کجاست؟! گفتم، فکر کنم رفته امام زاده اذون بگه. با عصبانیت گفت: اذون توکمرش بزنه!. اینو گرفته آورده توی خونه، خودش رفته امام زاده؟! آخه پولش زیاده، سِنش کمه؟! صدتا رمه۵(rameh) داره؟ آخه اون موقعی که با تو ازدواج کرد، پیرمردبود، حالا که چندتا بچه داره دوباره زن گرفته؟!!!.
گلنبر از کومه اومد بیرون وگفت: من خواستگارای زیادی داشتم، اما مریض شدم ومادرم منو نذر سیّدکرد وگرنه صدسال سیاه با این پیرمرد ازدواج نمی کردم.
با سروصدای ستاره، خاله تهمینه اومد پیشمون. دست ستاره را گرفتو بهش گفت: میرعلنقی که بچه نیست! شاید توی معذوریتی، گرفتاریی چیزی افتاده باشه!. تاحالا از گُل نازکتر به بیگم نگفته. اگه اذیت شدی از طرف بچه ها بوده وگرنه خودش انصافاً، مهربون وخانواده دوسته!.
ستاره می گفت: نه خیر!! میرعلنقی فکر کرده چون بیگم داداش نداره، می تونه هرکاری دوست داشت بکنه و گرنه اگه بیگم چارتا داداش قُل چماق داشت، کسی جرات نمیکرد بهش بگه بالای چِشت ابروست!.
خاله تهمینه با خواهش وتمنا، ستاره رو برد خونه‌ی خودش که یه دلخوری پیش نیاد.
سیّد از امام زاده برگشت وگفت: اسم بچه را میذارم جَبّار۶(jabbãr). پیش سیدعبدالنبی استخاره کردم و این اسمو انتخاب کردم.
دو روز بعدش، بی بی شاه سلطون و گُل‌گُل اومدن خونه‌مون. خودمو انداخت توی بغلشون وحسابی از دلتنگی هام براشون گفتم. نمی دونستم چطور ستاره از آغوش گرم بی بی شاه سلطون دل می کنه. وقتی سرمو روی سینه اش میذاشتم، غم دنیا را فراموش می کردم. گُل‌گُل که سر حرفو باز کرد، تازه فهمیدم که ستاره با شوهرش دعواش شده وسرش به شدت زخم بوده و بدنش سیاه وکبود.
خیلی دلم سوخت که با این همه درد وزخم اومده سراغ من و منم بی توجه بودم. لااقل وضع من از ستاره بهتر بود. شوهرم پیر بود ولی، خیلی بهم احترام  میذاشت.
بالاخره، بی بی شاه سلطون با لبخند همیشگیش، تونست دل ستاره را نرم کنه و همراهش ببرش. وقتی می خواستن راه بیوفتن، بی بی را قسم دادم که نذاره حمدالله، دوباره روش دست بلند کنه.
خاله تهمینه گفت: بیگم! همین شمسی همسایه مون تاحالا بدون کتک خوردن سرشو روی بالش نذاشته!. زن وظیفه شه کتک بخوره! مرد عصبانی میشه، ناراحت میشه، نباید زن مقابلش وایسه. چطور تاحالا میرعلنقی تورو کتک نزده؟! چون تو مقابلش واینسادی!…
می دونستم ستاره تندخو و قُلدُرِه، اما اینجور کتک زدن دور از انصافه.
اونقدر ناراحتی ستاره اذیتم کرد که خوشحالی تولد بچه‌ام، یادم رفت. بعد از رفتن ستاره، حکیمه اومد پیشم. یه دختر تُپل با لُپای قرمز بغلش بود. حس می کردم اگه به صورتش ناخن بزنم، پوست صورتش باز میشه ولپاش میریزه بیرون.
خودش اما ناراضی بود. انگار یه جورایی، همیشه طلبکار روزگار بود. انتظار داشت که خدا بچه هاشو به زیبایی خودش درست کنه، اما زیبایی خودشو مدیون التماس های سیّد بود. حلیمه‌ی دایی کاظم هم یه دختر بدنیا آورد. انگار برفای کوه نیرو(nir)، ریخته باشی توی قنداق. اونقدر سفید بود که فکر می کردی پارچه چلواری که دور وبرشه، لک گرفته وسیاه شده. مژه هاش سفید وموهای سرش مث کُرکای بچه‌‌ی کبوتر سفید ونازک بود. خانمجان و کلونتر(kalontar) و گُل‌خانم هم به فاصله یکی دو روز از همدیگه پسر بدنیا آوردن.
گلنبر، دست به سیاه وسفید نمی زد. منم کاری به کارش نداشتم. اما سید که می اومد، مث فرفره توی سینی، اینطرف واونطرف می رفت. سید که از خونه می رفت بیرون، می گفت: پدرم چنین بود وچنان بود و خلاصه یه جوری تعریف می کرد که انگار عالم وآدم، کُلفَت ونوکر پدرش هستن.
یه چند وقت بعدش، یه روز صبح بلند شد وشروع کرد به استفراغ. فهمیدم که حامله شده. خیلی احترامش کردمو کمک کارش بودم. می دونستم جوون و غریبه. زن حامله هم دلش به چیزای مختلف میل می کنه.
هرروزی یه چیزی می خواست. منم دریغ نمی کردم. هرچقدر برای خودمو وبچه‌هام خسیس بودم، برای گُلنبر از مغازه‌ی کَل اِبرام، قرض می گرفتم. دوست داشتم یه بچه به دنیا بیاره تا کمک کار بچه هام باشه. با این استخوان وچارچوب وبنیه‌ی قوی که گلنبر داشت، بچه هاش لابد قدرتمند می شدن.
قدم گلنبر برای ما خیر بود. اگرچه تَتَبُع۷(tataboe) زیاد داشت، اما دلش نرم بود وبا یه مهربونی کوچیک، آدم دیگه ای می شد. هنوز بچه‌ی گلنبر بدنیا نیومده بود که یه مرد نابینا ویه زن تکیده با یه الاغ پیر، اومدن جلوی خونه وسراغ میرعلنقی رو گرفتن. اولش فکر کردم اومدن گدایی. وقتی گفتن پدرومادر گلنبریم، از تعجب، داشتم شاخ درمی آوردم. پدرش از دوچشم نابینا بود ومادرش مث آدمی که ظالم به بیگاری بکشونه، تکیده و رنجور بود. البته حق هم داشتن. روزگار بچه هاشون را یکی پس از دیگری گرفته بود. فقط گلنبر ویه پسر براشون مونده بود. وقتی پدر ومادر گلنبرو دیدم متوجه حرف سید شدم که می گفت: گلنبر بافه‌ی پشت به باد میذاره۸.
گلنبر درغریبی لاف می زد و از خونوادش تعریف می کرد.
چند روز موندن‌و بعد از اینکه از سلامتی دخترشون اطمینان پیدا کردن، راه افتادنورفتن. سیّد، خورجینشونو پُر کرد از خورد وخوراک. یه لحاف هم گذاشت روی الاغشون.
یه ماهی بعد از رفتن شیخ اکبر۹(shikh akbar) بچه‌ی گلنبر بدنیا اومد. گلنبر هم بهونه گرفت که اسم بچه‌ام باید عیسی باشه. به هرحال زن جوونی بود وسیّد هم عادت نداشت خیلی سربه سرش بذاره.
دخترا مث علف بهار قد می کشیدن وبزرگ می شدن. غلومعباس هم پاشو گذاشته بود توی سال سومِ زندگی که سُرخک از راه رسید. منو گلنبرو غلومعباس وجبار و عیسی، سُرخک گرفتیم. سرخک به گلوی گلنبر وعیسی زد. غلومعباس هم خیلی اذیت شدو تاپای مرگ رفت. یه شب سرد زمستونی، عیسای بیچاره رحمت خدا رفت. وقتی عیسی مُرد، نذاشتم گُلنبرمتوجه بشه. گفتم سیّدبچه را برده بیمارستان بهبهون خوب میشه وبرش می گردونه. سید ومیرناصر بچه را بردنو وکفن کردنو وخاکش کردنو اومدن. سیّد کمی بدحال بود ولی به روی خودش نمی آورد. کلا آدم تو دار وصبوری بود. هیچ وقت ندیدم گلایه کنه. نه از روزگار نه از رفتار فامیلاش. همیشه ورد زبونش الهی شکر بود. انگار تموم دنیا مال خودش بود.
گلنبر وبچه‌ها توی کومه کوچولو می خوابیدن. به سیدگفتم یه چند روزی نرو پیش گلنبر وبچه ها!. چون به گلنبر گفتم بچه را بردی بهبهون!. تا ببینیم حال گلنبر چطور میشه!.
سه روز بعد از فوت عیسی، گلنبر زبون بسته هم به رحمت خدا رفت. من می ترسیدم سمتش برم ولی سید وخاله تهمینه اصلا از مرده نمی ترسیدن. گذاشتنش لای یه پارچه وبه زحمت انداختنش روی الاغ. مردم با فاصله واحتیاط از میت دوری می کردن. وقتی جسدو توی آب انداختیم، روی آب یخ بسته بود. خاله تهمینه وخاتون، گلنبرو شستن وغسلش دادن.
گلنبرو که به خاک سپردیم، دیدم سید یه گوشه نشسته و آروم گریه می کنه. حسودیم شد که اینقدر دوسش داشت. شب نتونستم جلوی خودمو بگیرمو بهش گفتم که گلنبرو دوس داشتی؟
– مگه میشه دوسش نداشته باشم؟ یه گوسفندو دو روز ازش نگهداری می کنی دلبسته اش می شی!! گلنبر که زن جوونی بود. دوس داشتم چندتا بچه‌ی قوی هیکل برام به دنیا بیاره ولی انگار قسمتم نبود…
حال من از بقیه بهتر بود. ولی تهمینه کوچولو و مُلکی وغلومعباس، خیلی بدحال بودن.
یه مدت طول کشید تا دوباره بچه‌هام سرپا شدن. ملکی وتهمینه، خیلی سراغ عیسی وگلنبروگرفتن. گفتم اونوقت که شما مریض بودین باباتون بردشون بهبهون پیش دکتر وقتی خوب شدن میان.
هرچقدر شمسی از محمود کتک می‌خورد، زن دوم محمود، زرنگ وکاربلد بود. اما محمود عادت کرده بود به کتک زدن.
یه روز که به خاطر غذا هما را کتک زد، داداش هما باهاش دعوا کرد وسرمحمودو زخمی کرد.
محمود دستشو بالا می برد ومی گفت: برشیطون لعنت ودستشو پایین می آورد.
به قول سیدعلیرضا: آدم قوی می زنه و آدم ضعیف میگه برشیطون لعنت!.۱۰(lánat)
سیدعلیرضا، کنار خونه‌ی خاله تهمینه، یه کومه دُرست کرد وهمسایه دایمی ما شد. انگار خداوند گِل این آدمو، یه جور دیگه سرشته بود. باهمه‌ی مردا فرق داشت. آروم وسخندان بود. میرنورمحمد ومیرناصر هرروز پیشش بودن.
هرچقدر این سیّد، محترم ومردمدار بود، زنش گُل بَس، دهن دریده وبی حیا بود. هرکسی دختراشو می دید، می پسندید ولی اونقدر گُل بَس بدخلقی می کرد که می ترسیدن به خواستگاری دختراش برن…
پانوشت ها
———–
۱-قُرب: ارج، ارزش، احترام
۲-گُلنبر: گُل عنبر، گلمبر هم تلفظ می شد. گلنبر گل خوشبويي است معروف. گويند آن سرگين جانوري بحري است که بصورت گاو باشد. بعضي گفته اند که منبع آن چشمه اي است در دريا و صحيح آن است که مومي است خوشبو که در کوهستان هند و چين از زنبور عسل که انواع گياه خوشبو ميخورد، بهم مي رسد و سيل آن را به دريا ميبرد و شست و شو مي دهد. ظاهرا جانوري بحري آن را فرومي برد و نتواند که هضم کند، آن را بيندازد و از آن جهت، بعضي گمان برند که سرگين آن جانور است. بعضی گویند ماده‌ ایست سقزي و معطر که برای خوشبويی استعمال کنند. گلنبر جسمي است خاکستري رنگ که آن را از موجهاي اقيانوس هند به دست مي آورند و گويا سرگين کاشالوت بود. (فرهنگ علامه دهخدا)
۳-دست به آب: دستشویی رفتن، قضای حاجت کردن. کنار آب هم گفته می شد.
۴-پایشت: پاییدن، مراقب بودن، مواظبت از دور
۵- رَمه: گله‌ی گوسفند وبز، مجموعه‌ی زیادی از حیوانات
۶- سوره مبارکه مائده آیه ۲۲
قالوا یا موسی ان فیها قوما جبارین وانا لن ندخلها حتی یخرجوا منها فان یخرجوا منها فانا داخلون
گفتند: «اى موسى، در آنجا مردمى زورمندند و تا آنان از آنجا بيرون نروند ما هرگز وارد آن نمى‌شويم. پس اگر از آنجا بيرون بروند ما وارد خواهيم شد.
۷- تتبع: تکبر، بلند طبعی، غروز کاذب
۸- بافه پشت به باد: در مناطق مختلف کشاورزان جهت باد را می دانستند و دسته های درو شده گندم را از طرف خوشه که سنگین تر بود وخوشه ها درهم فرو می رفتند می گذاشتند. کسانیکه لاف می زند درواقع ریشه های گندح را در جهت باد می گذاشتند که به علت سبکی ولیز بود ساقه های گندم هنگام وزش باد از هم جدا می شدند وموجب زحمت کشاور می شدند. بافه پشت به باد کنایه از لاف زدن وچاخان کردن است.
۹- شیخ اکبر: نوادگان شیخ محمود(ممو)، شیخ گل بهار(گلبار)، شیخ های بی بی خاتونین و…در استان کهگیلویه وبویراحمد، معروف به شیخ ها هستند وهنگام معرفی یا صدا کردن آنها از پیشوند شیخ استفاده می شود. شیخ جابرو…
۱۰- برشیطون لعنت: یعنی کسیکه از عاقبت کار می ترسد یا می داند دعوا کردن برایش عواقب آزار دهنده ای دارد، شیطان را لعنت می کند وادامه نمی دهد.
نویسنده: سیدغلامعباس موسوی نژاد

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 3 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 3
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

ناشناس شنبه , ۲۹ مرداد ۱۴۰۱ - ۲۲:۱۵

زنده باد.حس وحال عجیبی که بزرگان ماوقدیمی نرها تجربه وماها فقط تعریف اون سالها رو شنیده ایم رو میاره لوی چشمات.نمیدونم ادامه اش هفته ای نوشته میشه یانه .واگرم کسی بخواد از ابتدا بخونه راه کارش چیه.ممنون میشم جواب بدین

،yashsam شنبه , ۲۹ مرداد ۱۴۰۱ - ۲۲:۱۶

زنده باد.حس وحال عجیبی که بزرگان ماوقدیمی نرها تجربه وماها فقط تعریف اون سالها رو شنیده ایم رو میاره لوی چشمات.نمیدونم ادامه اش هفته ای نوشته میشه یانه .واگرم کسی بخواد از ابتدا بخونه راه کارش چیه.ممنون میشم جواب بدین

انیس صالحی یکشنبه , ۳۰ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۵:۴۴

عالی بود سید ولی بقیه داستان کجا میشه پیدا کرد