بسیار عالی
قصه ای شبیه به فیلم ها؛
روایتی از هنرستان دارالفنون دهدشت که عشق و ایثار را معنی می کند

مدرسه و دوران معلمی با همه سختی ها و چالش اما همواره پر از خاطراتی که یادآوری و مرور آنها حال معلم و دانش آموز را خوب می کند و گاهی اتفاقاتی می افتد که تصورش فقط در فیلم ها ممکن است، معلمان و دانش آموزانی که گاهی عسق و محبت را معنی و به معنویات زندگی اصلالت می بخشند، داستانی که می خوانید اتفاقی واقعی در هنرستان دارالفنون دهدشت است خاطره ای دلنشین از یک حرکت ماندگار دانش آموز و معلمی است که بارها نیاز به خواندن دارد و فراوان نیاز به یادآوری…
“صبح خرد”؛ با نام و حمد خدا
چند سالی بود که مدیر هنرستان کاردانش بودم ،خوب طبیعی هم بود که دانش آموزان. پر انرژی و شلوغی وارد هنرستان میشدند.
در یکی از دو سه سال اول مدیریتم دانش آموزی داشتم بنام سعید که زیاد سر کلاس نمی آمد بسیار شلوغ بود از آنهایی که همیشه دنبال دعوا بود سرش درد میکرد برای دعوا و کتک کاری!
در سال دهم باتوجه به اینکه درست سر کلاسها نمی اومد اکثر درسها را افتاده بود، سال دوم دو سه هفته ای از مهر گذشته بود که تو حیاط هنرستان سعید را دیدم با همان ظاهر خاص خود ،رفتم طرفش با عصبانیت ازش توضیح خواستم که کجا بود تا الان و چرا مدرسه نمیاد؟
خیلی آرام ازم خواست کنارش رو بلوار تو حیاط هنرستان بنشینم!
نشستم کنارش و گفتم خوب چی میخوای بگو!
سرش را بالا آورد گفت آغا از رضا خبر داری؟ رضا دوست و همکلاسیش بود.
گفتم اون هم هنوز مدرسه نیومده ، منم گرفتار پروژه مهر (ثبت نام و آوردن کتابها و…)بودم وفرصت نشد پیگیرش بشم چند بار زنگ زدم اما جواب نداد، حالا چی شده مگه مشکلی براش پیش اومده؟
دیدم دست کرد تو جیبش و جیبش را رو چمن خشک بلوار خالی کرد!
گفتم این چیه ؟
گفت آغا بشمار. منم شمردم دقیق ۱۴۵۸۵۰۰تومان پول بود!
گفتم خوب چکار کنم با اینا!
گفت آغا کل تابستون را تو کارواش کارکردم ماشین شستم تونستم اینقدر پس انداز کنم.
میخواستم یه گوشی هوشمند بخرم آن موقع قیمت گوشیها زیاد بالا نبود.
گفتم خوب چرا اومدی پیش من برو مرکز شهر کلی هم موبایل فروشی هست!
لبخند تلخی زد و گفت مسخره نکن آغا خودم میدونم.
سرش را بالاتر آورد و گفت آقا دیروز رفتم خونه رضا که باهم بریم گوشی بخرم ،خونه نبود ظاهراً سرکار بود.
آنجا بود که متوجه شدم مادرش سرطان داره و قرار هست ببرنش شیراز برا درمان اما ظاهراً پول ندارن و پدر رضا هم کارگر ساختمانی است اجاره خونه و خرج و….
گفتم خوب!
گفت این پول را شما زحمت بکشید ببرین بدین به خانواده ی رضا! چون اگه خودم ببرم رضا خجالت میکشه و اصلا از من قبول نمیکنه چون میدونه کل تابستون را کار کردم که گوشی بخرم….
با کمی تاخیر پول را برداشتم و قول دادم برم سراغ خونواده رضا…
همان روز غروب رفتم به آدرس خانواده ی رضا ، در زدم به پچه کوچک درب را باز کرد و پرسیدم دیدم آدرس درسته و با یه تعارف ساده وارد شدم،
خونه که چه عرض کنم یه اتاق بلوکی بود که هم آشپزخونه بود و هم محل خواب و به حمام ساده و …
نیم ساعتی آنجا نشستم و به بهانه ی اینکه چرا رضا مدرسه نمیاد متوجه شدم هرچه سعید گفته درست بوده برگشتم خونه از خودم بدم آمد
از اینکه چرا من باید از وضعیت خانوادگی دانش آموزم بی اطلاع باشم…..
فردای همان روز با چند نفر از دوستان بازاری و همکارانم صحبت کردم و موضوع را سربسته توضیح دادم و از آنها کمک خواستم.
خدا را شکر اکثرا کمک خوبی کردند وفردا دوباره به دیدن خانواده رضا رفتم و مبلغی را که از دوستان گرفته بودم به آنها اهدا کردم به کمک دوستان خانواده رضا تحت پوشش کمیته امداد و یک فرد خیر ناشناس قرار گرفت….
یکی از دوستان هم یک گوشی خرید و به سعید اهدا کرد…
خدا را شکر چند وقت پیش دوباره رفتم سراغ خونواده رضا را گرفتم الان حال مادرش خوب شده و به زندگی عادی برگشته آنجا بود که از آن دانش آموزم درس بزرگی گرفتم!.
و هر ساله ابتدای مهر ماه موقع ثبت نام بچه ها تمام مشخصات خانواده آنها را در یک فرم خاص بصورت محرمانه برای مواقع ضروری ثبت میکنم
امروز تو فضای مجازی برای چندمین بار به این مطلب برخورد کردم و برای بخشیدن باید دل بزرگ داشته باشی نه توان مالی واینحا بود که تصمیم گرفتم این خاطره کوتاه اما واقعی و آموزنده را با دو اسم مستعار بنویسم…
یاد سعید افتادم و اینکه آدمها هر ظاهر و شخصیتی هم که داشته باشند نه دلشون انسانیت هست کافیست خوب نگاه کنیم….
اردیبهشت ۱۴۰۲
آذریان
برچسب ها :آذریان ، دارالفنون دهدشت ، صبح خرد ، عشق معلمی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
????
خب طبیعتا زندگی صحنه ی زیبای هنرمندی ماست، هرکسی نغمه ی خود خواند از صحوه رود، صحنه پیوسته بجاست، سرخوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد، زنده بادانسان های شریف زنده باد بزرگ مردهای کوچک
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 3 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 3