با روایت "حسینی موردراز"؛
تاریخ شفاهی آموزش و پرورش استان از مکتبخانه تا مدارس نوین/ تاثیر جنگ تنگ تامرادی بر شکلگیری مدارس / جمله جالب ناصرخان بویراحمدی خطاب به محصلین چه بود؟!

“صبح خرد”؛ به نقل از “افتو خبر”؛ حسن حسینی موردراز مردی از جنس مدرسه، تخت سیاه، گچ و کلاس درس است، با اینکه بیش از ۴۰ سال از آخرین روزی که به مدرسه رفته گذشته است اما همچنان با عشق و حلاوت خاصی از معلمی سخن می گوید.
حسینی موردراز از نسل کلاسیک معلمان این سرزمین است، زمانی کلاس های کنکور مدرسه را به تجارت تبدیل نکرده بود، از نسل معلمانی که حتی دانش آموزان آنها امروز جایی خزیده و کنج عزلت گزیده اند.
حسینی موردراز از اهالی روستای موردراز علیا شهر یاسوج است، قبل از انقلاب بعنوان معلم عشایری فعالیت داشته و پیش از فارغ التحصیل شدن در دانشسرای عشایری مقام اول تدریس در پیکار با بیسوادی جنوب به استناد کتابی که به مناسبت روزجهانی مبارزه با بیسوادی در سال ۱۳۴۶ چاپ شده کسب نموده است.
او در سالهای پیش از انقلاب در مناصبی مانند شهردار دهدشت و رئیس سپاه دانش استان فعالیت داشته است، در این سالها او بارها گفته، به دلیل اختلافات محلی بازنشسته اجباری شدم و در سالهای تدریس ام هیچ گونه وابستگی سیاسی و غیرسیاسی به جز مدرسه نداشته ام.
در یکی از کتابهای منتشر شده از مرکز اسناد انقلاب اسلامی در اسناد ساواک از حسینی موردراز بعنوان فردی انقلابی علیه حکومت وقت نامبرده شده است.
افتونیوز گفت و گوی مفصلی با این معلم پیشکسوت ترتیب داده است که در ادامه میخوانید.
اولین مدارس چه زمانی و طی چه فرایندی در استان ساخته شدند و چگونه مکتب خانه ها جای خود را به مدارس رسمی دادند؟ و به صورت مدرن امروزی درآمدند؟
حسینی موردراز: رضاشاه بعد از جنگ تنگ تامرادی در سال ۱۳۱۰ یا ۱۳۱۲ دستور داد که شهری به نام تل خسرو ساخته شود و نماینده تمام ادارات هم در آنجا مستقر شدند و از جمله آموزش و پرورش و اولین مدرسه بویراحمد در تل خسرو به دستور رضاشاه شروع به کار کرد و برای اینکه مردم فرزندانشان را به مدرسه بفرستند لازم بود یکجا نشین شوند و سرحد و گرمسیر نروند پس دستور اسکان مردم را داد و از آن موقع روستاها شکل گرفتند. آن مدرسه ها تا سال ۱۳۲۰ دایر بودند بسیاری از فرزندان بویراحمد مثل پدرم و میزا ابوالحسن در این مدرسه درس خواندند و از جمله معلمین این مدرسه بابا نونژاد، آقای فرد و اندرزی بودند و اینها یا در مکتب خانه درس خوانده بودند یا در بهبهان. مثلا نونژاد اهل بهبهان بود یا اندرزی بختیاری بود که به باشت آمده بود و آنجا ماندگار شده بود.

رفتن به این مدارس برای همه آزاد بود و هر کس دنبال درس بود می رفت؛ اما مثلا در آبادی ما فردی بود که گوسفندی برای مدیر مدرسه برد که اجازه دهد فرزند
پپش درس نخواند همه حاضر نبودند فرزندان خود را برای تحصیل بفرستند؛ اما خوب هر کس به مدرسه می رفت امتیاز تحصیلی داشت به این صورت که هیچ هزینه ای برای تحصیل نمی داد حتی کتاب هایش مجانی بود. در سال ۱۳۲۰ که رضاشاه تبعید شد به دستور عده ای تل خسرو به آتش کشیده شد.
موقعی که مدرسه نرگاه شروع به کار کرد ناصرخان طاهری آمدند و به دانش آموزانی که در مدرسه بودند کتاب و دفتر داد و گفت: درس بخوانید با اینکه درس خواندن شما برای من ضرر دارد؛ اما برای خودتان خیلی فایده دارد.
از سال ۱۳۳۵ که دانش سرای بهبهان ایجاد شده بود عده ای برای درس خواندن به آنجا می رفتند مثلا آقای غفاری، آقای طاهری، آقای جهان بین، آقای باقری و آقای مردانی دانش آموز دانش سرای بهبهان بودند و تا سال ۱۳۳۷ که دانش سرای شیراز شروع به کار کرد و اقای بهمن بیگی بانی آن بود عده ای دعوت به تحصیل در دانش سرای عشایری شیراز شدند.
آقای بهمن بیگی در ابتدا مکتب خانه هایی با هزینه خوانین قشقایی ایجاد کرد بعدها مدارس عشایری و در ادامه دانش سرا را برای تربیت معلمان ایجاد کرد.
بعدها که دانش سرای عشایری شیراز ایجاد شد و کار آقای بهمن بیگی بسیار چشمگیر بود دیگر دانش سرای بهبهان جمع آوری شد و همه به دانش سرای شیراز می رفتند. همه دانش آموزان عشایری در این دانش سرا درس می خواندند، مثلا کردستان امتحان می گرفتند و اگر قبول می شدند برای ادامه تحصیل به دانش سرای عشایری شیراز می رفتند.

همه دانش آموزان عشایر در تمام ایران زیر نظر بهمن بیگی بودند ایشان مدیرکل آموزش عشایر ایران بود و منتها به دلیل اصرار بهمن بیگی به خاطر عشایر قشقایی و بویراحمد اداره کل به تهران منتقل نشد و در شیراز ماند.
من در اردیبهشت ۱۳۲۸ همزمان با کشته شدن کی علی خان به دنیا آمدم، بعد از کلاس هشتم به یاسوج آمدیم و من دوست داشتم به دانش سرا بروم و مرحوم پدرم خیلی اصرار داشت که به دانشگاه بروم چون درس خیلی خوبی داشتم منتها من قبول نکردم. برای ورود به دانش سرا باید ۱۷ ساله می بودم و چون من فقط ۱۵ سال سن داشتم تصمیم گرفتم شناسنامه ام را تغییر دهم و شناسنامه جدید گرفتم و آزمون کلاس ششم دادم.

به هر حال سال ۱۳۴۵ کلاس هشتم بودم و امتحان ورودی به دانش سرا دادم و پذیرفته شدم. البته در سال ۱۳۴۴ هم به عنوان اولین فرد در آزمون پذیرش دانش سرا قبول شدم؛ اما به علت بحثی که با بهمن بیگی داشتم رد شدم. بحثم با بهمن بیگی در مورد این موضوع بود که چون در دانش سرای بهبهان بویراحمد علیا را، راه نمی دهند شما هم نباید بویراحمد سفلی را راه دهید و بهمن بیگی قبول نکرد و گفت کار من کشوری است. به هر حال من سال ۱۳۴۵ در دانش سرا پذیرفته شدم و سال ۱۳۴۶ دیگر معلم بودم اما همزمان با درس خواندن در دروازه کازرون شیراز درس می دادم و این نامه ملکه انگلیس زیر عکس کلاس من است و این هم نامه پادشاهان دنیا به محمدرضا شاه برای تشکر از اشرف، خواهرشاه است. چون خواهر شاه مسئول پیکار مبارزه با بی سوادی کشور بود. (در مورد کتاب خود توضیح میدهد).
اکثر عکس های این کتاب مربوط به کلاس درسی من است. وقتی برای بازدید به کلاسم آمدند آقای بهمن بیگی سکوت کرد تا آن مقام عالی دربار سوال بپرسد. آقای بهمن بیگی گفت ایشان دانش آموز دانش سرا است و هنوز فارغ التحصیل نشده و مقام عالی دربار گفت: آقا پسر! گفتم: بله، از من پرسید: تا کلاس چندم درس خوانده ای؟ من گفتم تا کلاس ششم. بعد پرسید تا کلاس چندم تدریس می کنی و من گفتم تا کلاس ششم ابتدایی.
وقتی پاسخ دادم به حالتی که من دروغ گفته ام بلند شد و گفت: آقای بهمن بیگی مگر می شود کلاس ششم ابتدایی باشد و تا ششم هم درس بدهد. بهمن بیگی پاسخ داد: برای من و شما جای بسی افتخار است که فرزند بویراحمد از زیر درخت بلوط بیاید و فرزندان حافظ و سعدی را اینگونه با سواد کند و آقای علم در این وقت برای آقای بهمن بیگی دست زد. من روز دانش سرا درس می خواندم و شب دروازه کازرون درس می دادم.

کتابی که نوشتم و هنوز اجازه چاپ نگرفته اسمش عشق معلمی و معلم عاشق است.
در آن زمان اداره کل گچساران بود و در سال ۱۳۵۳ به یاسوج منتقل شد . آقای مومنی به دهدشت آمد و چون من شهردار دهدشت بودم به من گفت دوست اقای بهمن بیگی هستم و به من گفته که از شما بخواهم استعفا دهید و به کمک من بیایید. من استعفا دادم و به اینجا آمدم و یک مدتی مسئول آموزش ابتدایی بودم و بعد من مسئول سپاه دانش استان شدم .
فعالیت های سپاه دانش و آموزش عشایر به هم شبیه بودند، این شباهت باعث بروز تداخل در امورات آموزشی نبود؟
حسینی موردراز: بله درسته کار مشابه انجام می دادیم؛ اما اصلا در کار هم دخالت نمی کردیم. جاهایی که سپاه دانش بود دیگر معلم عشایری نمی رفت و اگر می رفت هم کنار هم کار می کردند و فرد ارسالی سپاه دانش نیز مسئولیت های غیر مدرسه ای داشت و می توان گفت نماینده دولت در روستا بود وتعلیمات عشایر کاملا مستقل بود.
یعنی شما منظورتان این است که معلم عشایر زیر نظر مدیرکل آموزش و پرورش استان نبود؟
حسینی موردراز: درسته،ارتباطی به هم نداشتند، مدارس عشایری زیر نظر آقای بهمن بیگی بودند و راهنمایان تعلیماتی که آموزش عشایر تعیین می کرد ربطی به اداره کل آموزش و پرورش نداشت.
معلم های اینجا هم درس خوانده دانش سرای عشایری و تعلیمات عشایری بودند منتها آمدند اینجا و زیر نظر مدیرکل آموزش و پرورش بودند. حوزه ها مشخص بود مثلا حوزه زیلایی عشایر بود راهنمای تعلیماتی اش را آقای بهمن بیگی می فرستاد و اداره کل اینجا دخالت نداشت.
سال ۱۳۵۴ از شهرداری دهدشت استعفا دادم و آمدم اینجا ابتدا مسئول اموزش ابتدایی، مهدکودک و دبستان بودم و بعد به سپاه دانش پیوستم.
کل استان و مناطق زیر نظر ما بود و منطقه ای نبود که مدرسه نباشد مگر اینکه دانش آموز نداشته باشد و ما چیزی به عنوان تعطیلات نداشتیم، پنج شنبه، جمعه نداشتیم؛ همواره در پی آموزش بودیم، شب و روز نداشتیم شب چراغ روشن می کردیم و درس می دادیم؛ بروید بابامیدان که دو سال اول کاری من آنجا بود سوال کنید.
قبل از ایجاد آموزش عشایری استقبال کم بود و فراگیری سواد زیاد نبود اما بعدها استقبال مردم زیادشد.

معلم هایی از شیراز می فرستادند اما نامشان را به خاطر ندارم. بعد از سال ۱۳۲۰ یک وقفه ایجاد شد چون عده ای از بویراحمد سفلی تل خسرو را غارت کردند؛ اما تا سال ۱۳۳۷ تمام مدارس دولتی شدند و زیر نظر دولت بودند. تعلیمات عشایر و سپاه دانش هیچ گاه قاطی نشدندـ سپاه دانش هم کار معلمی انجام می دادند و هم معتمد روستا بودند و هم در ارتباط با دولت بودند. یکی از سپاه دانش های دوره اول میرحسین موسوی بود که به استان آمد.
اکثر سپاهیان دانش به بویراحمد سفلی می رفتند و در ضمن وقتی یک فکر جدید به غیر از فکر منطقه خودمان وارد منطقه شود اثرات فرهنگی نیز دارد.
با ورود سپاه دانش به استان چه تحولی در آموزش استان رخ داد؟ ساختمان خاصی داشت؟
سپاه دانش زیر مجموعه اداره کل آموزش و پرورش استان بود و ما بعد از سال ۱۳۴۸ یا ۱۳۴۹ از تعلیمات عشایر کامل جدا شدیم.
اولین ساختمان اداری استان در سال ۱۳۴۳ وقتی حسنعلی منصور به درخواست سرلشکر آریانا که به شاه نوشته بود : یاسوج سوئیس ایران است اجازه دهید شهری در اینجا ساخته شود و درضمن بویراحمد و ممسنی فرهنگ مشابهی دارند و قوم و خویشی های زیادی با هم دارند اجازه دهید استانی از بویراحمد و ممسنی برقرار شود پس حسنعلی منصور در سال ۱۳۴۳ کلنگ یاسوج را زد و در انتهای خیابان طالقانی، ساختمان قبلی زندان ساختمان تمام ادارات دولتی بود و مسئولین فرمانداری کل، آموزش و پرورش، دارایی و… همه در این ساختمان بودند و بعد از انقلاب این ساختمان به زندان تبدیل شد و گرنه قبل از انقلاب زندان نداشتیم.
آقای علم یا دکتر اقبال ، نخست وزیر بعدی بود وقتی به یاسوج آمد صد هزار تومان آن زمان را برای ساخت ساختمان داد و در ضمن ۲۴ دستگاه ساختمان دولتی برای برای افرادی که کارکنان غیربومی بودند ساخت و در ضمن گفتند: هر کس یاسوج خانه بسازد زمین مجانی می دهیم و مصالح ساختمانی مجانی می دهیم و به این صورت تعدادی را جذب کردند و اولین افرادی که جذب شدند اردکانی ها بودند که خانه ساختند و مغازه ایجاد کردند و خیلی ها هم حاضر نشدند گفتند خانه می سازیم مثل تل خسرو خرابش می کنند.
من سال ۵۱ تا ۵۴ شهردار دهدشت بودم و نقشه شهر دهدشت را از آلمان آوردند و من پیاده کردم و بودجه ی یک سال شهر دهدشت آن زمان ۵۰۰۰۰ تومان بود.

شهردار توسط انجمن شهر تعیین می شد و در آن زمان رییس انجمن کی سالار عزیزی بود.
از آنجایی که آن سالها در آموزش و پرورش تلاش زیادی کردم مثلا از تنگ سرخ تا صیدون علا من پیاده رفتم لوداب، از لوداب پیاده رفتم دهدشت و چرام و سوق و لنده و چون خیلی تلاش می کردم از بهمئی که برگشتم من را به عنوان شهردار انتخاب کردند و من هم بسیار سخت گیر بودم وقتی استعفا دادم ۱۰ تا تک تومنی از مسئول حسابداری خودم که فرزند چرام بود قرض کردم برای کرایه و وقتی به یاسوج رفتم پس فرستادم. پدر و مادرم به من گفتند هر کس دزدی کند فرزندش حرام زاده است و من باور کرده بودم.
قبل از راه اندازی دانش سراها در سال ۱۳۳۱ یا ۱۳۳۲ محمدرضاشاه با همراهی نخست وزیر که دکتر مصدق بود و دکتر حسابی وزیر آموزش و پرورش و بقیه همراهان به شیراز آمدند. پذیرایی نهار از شاه در ساختمان شهرداری سابق و فلکه دادگستری امروز شیراز بود تدارک دیده شد. از قضای روزگار سربازان نگهبان در آن روز هم منطقه ای های ما بودند که اتفاقا تا چندسال پیش زنده بودند و خود سربازها این موضوع را برای من تعریف کردند. وقتی سربازان برای بازدید از سالن رفتند و قاشق و چنگال های زرد را دیدند به خیالشان که طلاست و آنها را دزدیدند و در کلاه خود قرار دادند وقتی شاه سر سفره نشست تا قاشق و چنگال نیست میزبان هم از این وضعیت بی اطلاع بود و یکی از وزرای همراه شاه در آن زمان بختیاری بود و میانه بختیاری ها و هماستانی های ما چندان جالب نبود. خطاب به شاه گفت نگهبانان سالن از فلان استان هستند و قاشق و چنگال ها را دزدیدند و هدفش خراب کردن آنها نزد شاه بود. شاه گفت نگهبانان را بیاورید و اولین سوالی که پرسید آیا مدرسه دارید؟ گفتند: خیر ما مدرسه نداریم. خطاب به دکتر حسابی گفت باید فردا بویراحمد باشی و به اینجا هم اطلاع دادند که دکتر حسابی می آید.

مدارس تا چه تاریخی ملامکتبی بودند؟ چه مواردی در مکتب خانه ها تدریس می شد؟ از چه زمانی مدارس به حالت مدرن تغییر کردند؟
حسینی موردراز: مدارس ملامکتبی به لحاظ شروع مبدا ندارد و از زمان قدیم وجود داشت. قرآن، شاهنامه، حافظ و سعدی تدریس می شد. هر کس کتابی می خواند و تدریس می کرد و بیشتر به قرآن توجه داشتند؛ زیرا قرآن هم عربی بود و چون فکر می کردند ثواب دارد و در نتیجه استفاده می کردند.
اما آنچه باعث تحول فرهنگی در استان کهگیلویه و بویراحمد مخصوصا بویراحمد شد دو مورد بود؛ جنگ تنگ تامرادی در زمان رضاشاه و غائله جنوب در زمان محمدرضا شاه.
لشکر ایران با ۱۲۰۰۰ نفر با دستور رضاشاه طبق نامه ای که در ادامه می خوانم به بویراحمد حمله کردند و قشقایی نیز پشتوانه دولت در این جنگ بود؛ یعنی بر علیه بویراحمد بود و کلیه تسلیحات این ۱۲۰۰۰ نفر را شترهای قشقایی تا تنگ تامرادی حمل می کردند و علت جنگ تامرادی مقاومت بویراحمد بر علیه شرکت نفت که زیر نظر انگلیس بود و هیچ سهمی به بویراحمد داده نمی شد.
شما کشتید فرزندان شما و آنها که ما کشتیم برادران ما بودند چرا همدیگر را کشتیم؟ گفتند: این همه پول از نفت و گاز منطقه ما می برید و سهم به بختیاری ها می دهید؛ اما به ما چیزی نمی دهید به اندازه علوفه دام هایی که شعله ی گاز آن ها را می سوزاند به ما کمک کنید. گفت: خوب این مهم نیست خواسته اصلی شما چیست؟ گفتند: ما هیچ خواسته ای غیر از این نداریم و خواسته اصلی ما همین است. گفت: یعنی ما برای همین همدیگر را کشتیم؟ گفتند :بله. آقای شیبانی روی دست خودش ضربه ای زد و گفت: آخ که من و فرمانده من فریب بیگانه را خورده ایم نه این مردم ساده و سپس جمع کرد و رفت.
رضاشاه دستور داد شیبانی را دو سال زندان کردند و شیبانی بعد از آزادی به آلمان فرار کرد و هنگام جنگ جهانی دوم که شوروی آلمان را تسخیر کرد به دست آنان کشته شد و البته آقای شیبانی مجرد بودند.
مصاحبه و عکس : صیاد خردمند _ علیرضا اوحدی نیا
گفتوگو ادامه دارد …
برچسب ها :آموزش وپرورش ، حسینی موردراز ، صبح خرد
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0