“تهمینه”

“تهمینه”

“صبح خرد”؛”تهمینه”/ قسمت هجدهم) حس عجیبی داشتم. دلهره و اضطراب با دل‌پیچه همراه شد. آن‌قدر خجالت می‌کشیدم که آرزوی مرگ داشتم. وقتی دایی یعقوب می‌گفت: “آیمی وبایمی ودایمی ۱، از برای میرعلنقی گفتی بله!؟” ساکت بودم اما دل‌درد ودل‌پیچه و ترس داشتم. خاله تهمینه گفت: بیگم مگه گُنگی!؟ بگو بله دیگه! گفتم بله. کِل‌کشیدن و