“تهمینه”

“صبح خرد”؛”تهمینه”/ قسمت هجدهم) حس عجیبی داشتم. دلهره و اضطراب با دلپیچه همراه شد. آنقدر خجالت میکشیدم که آرزوی مرگ داشتم. وقتی دایی یعقوب میگفت: “آیمی وبایمی ودایمی ۱، از برای میرعلنقی گفتی بله!؟” ساکت بودم اما دلدرد ودلپیچه و ترس داشتم. خاله تهمینه گفت: بیگم مگه گُنگی!؟ بگو بله دیگه! گفتم بله. کِلکشیدن و
“صبح خرد”؛”تهمینه”/ قسمت هجدهم)
حس عجیبی داشتم. دلهره و اضطراب با دلپیچه همراه شد. آنقدر خجالت میکشیدم که آرزوی مرگ داشتم. وقتی دایی یعقوب میگفت: “آیمی وبایمی ودایمی ۱، از برای میرعلنقی گفتی بله!؟” ساکت بودم اما دلدرد ودلپیچه و ترس داشتم. خاله تهمینه گفت: بیگم مگه گُنگی!؟ بگو بله دیگه!
گفتم بله.
کِلکشیدن و گفتن مبارکه.
نه شیربها داشتم و نه باشلُق، انگار کسی یادش نبود که صحبت این حرفا را بهمیون بیاره.
خاتون جلو اومد و دستمو گرفت و گفت: مبارکت باشه!. انشاءاللّه اجاقتون روشن باشه و نونتون گرم و آبتون سرد۲. حالا پاشو تا بریم خونهی خودت!
بلند شدم ولی دلدردم بدتر شد. خاله تهمینه جلو اومد و دستشو انداخت گردنم و گفت: سفید بخت بشی دخترم. شروع کردم به گریه کردن. خاله گفت گریه نکن روح مادرت اذیت میشه!. روح مادر همیشه دوروبر اولادش میچرخه…
با خاله و خاتون راه افتادیم اما من همهش گریه میکردم. انگار یهقسمت عمدهی وجودمو توی خونهی دایی جا گذاشته بودم. خاله دستمو گرفتو بام همراه شد.
وقتی به خونهی میرعلنقی رسیدیم، گفتم خاله خیلی دلم درد می کنه و دلپیچه دارم.
خاله گفت: قل هو الله بخون و دلتو بسپار به دست خدا!
خاله چنتا کل کشید، اونم برای خاطر مرنجونی۳. ولی سه تا زن و یه مرد کل کشیدن نداره. خم شدیم وارد کومه شدیم. یه چراغ کوچیک و دوتا بچّه که هاج و واج مونده بودن و به ما نگاه میکردن.
خاله به بچّهها گفت دیگه مادر دارین! از الآن بیگم مادرتونه و براتون نون میپزه و آش درست میکنه. بچّهها با بغض یه نگاهی به من کردن و رفتن پشت چیل۴ (cheyal).
من، میرعلنقی و خاتون و خاله نشستیم کنار چاله. خاله به خاتون گفت: بیا دستشونو بذار توی دست همدیگه. خاتون دختر عموی میرعلنقی بود. یه خندهی مرموزی کرد و دستمو گرفت و دست میرعلنقی رو هم کشید و دستمو گذاشت توی دستش.
دستش زبر و بزرگ و گرم بود. داشتم از خجالت میمُردم. ترسولرز، تمام بدنمو گرفته بود. خودمو کشیدم سمت چاله شاید آتیشِ نیم مرده کمی گرمم کنه…
خاتون گفت: بیگم جان! حواستو جمع کن. دیگه زن داداشمی! با چادر سفید اومدی، فقط با کفن سفید ازین خونه میری!. یهوقت نافرمانی نکنی! مَرد، خدای کوچک زنه!. هرچه علنقی بگه، میگی چشم و انجامش میدی! پیغمبرمون گفته: اگر خدا قهرش نمیاومد، میگفتم زنا به شوهرشون، سَجده کنن!
میرعلنقی گفت: خاتون دلنگرونش نکن!، خودش این چیزا رو میدونه و دختر خوبیه، منم اهل اذیّت نیستم.
دستمو کشیدم که از دست میرعلنقی دربیارم اما سودی نداشت. دستای میرعلنقی محکمتر از اونی بود که دستمو ول کنن…
روز سوم بعد از عروسی، خاله تهمینه واطلبیدمون (دعوتمون کرد). به سمت خونه دایی اسدالله، راه افتادم. احساس میکردم از هیچی نمیترسم. پشتم به مردی گرم بودو صندوق و لحاف و خونه داشتم.
میرعلنقی خیلی خوش صحبت و خوشرو بود. کلی با دایی شوخی کردو گفت: احتیاج به سفارش نیست ولی هوای بچه ها رو داشته باشین وقتی من نیستم.
موقع نهار، یه سینی برنج خوشمزه با روغن محلی و یه مرغ کباب شده برامون آوردن.
یه سینی هم بردم برای بچّهها، خجالت کشیدن و رفتن عقب. سینی را گذاشتم پیششون و اومدم.
توی عمرم اولین بار بود که کنار مردی مینشستمو غذا میخوردم. سختم بود ولی میرعلنقی مثل یه پدر مهربون، هوامو داشت و هرلقمهای که میخورد، به منم میگفت بخور!.
فردای اون روز، هفتم شَوال بود، میرعلنقی بار و بنهی سفر بست تا بره سمتِ قُمشه که وسایل بخره و بیاره. میخواست تا مقابل ستاره ۵ نشده، راه بیوفته. هیچوقت نوزدهم و بیستویکم ماه، مسافرت نمیکرد، میگفت ستاره مقابله و شگون نداره.
چند دهسه۶ (dahsah) نون و یهمقدار خُرما، چند پخت چایی و نصف یه کله قند، گذاشتم توی دولون.
الاغ دیوِه۷ (diveh) و گَزِه۸ (gazeh) درشتاستخون که فرقی با قاطر نداشتنو مهیا کرد و قاطر دیوه رو با خورجین بزرگ همراهشون کرد و یه تبر کوچک گذاشت زیر شالش.
عباشو پوشید و شال۹ (shal) سبزشو به کمر بست و گال۱۰ (gal) روی سرش گذاشت و تَرکه را برداشت و صِدام زد و گفت: بیگم! بچّهها مادر ندارن، دختر فاطمهای، احتیاج به این حرفا نیست. ولی بهت میگم که یه وقت جوونی نکنی و بهشون توپ و تشر کنی!
بسماللّه و قلهوالله خوند و از خونه رفت. فکر می کردم تمام ده خلوته وهیشکی توی منطقه نیست.
وقتی رفت، فقط چند تیکه ظرف و رختخوابا مونده بود. خونه خالی و خلوت شد. بچّهها هنوز خواب بودن.
خونه رو آبو جارو کردم و بچّهها رو بیدار کردم. صدای محمود و شمسی میاومد که میگفتن عروس خانم! عروس خانم!.
گفتم: بله!
شمسی گفت: بلهت بمونه۱۱
اومدن خونه و یه مرغ جیله۱۲ (jileh) و یه بجغروس۱۳ (baj_gheroos) برام آوردن.
براشون چایی درست کردم و یه کم گِمگ براشون آوردم. شمسی پرسید بیگم گمک چطور درست میشه؟
محمود باخنده گفت: هرطوری درست میشه، توچکار داری!. تو دوغو درست کن!، نمیخواد گِمک درست کنی!.
گفتم چلتیکا (شلتوک) رو تمیز میکنی و آب گرم میریزی روشون و سه شب میذاری خیس بخورن. وقتی خیس خوردن، تابه رو می شوری و برعکس می ذاری روی آتیش. چلتیکای خیس خورده را می ریزی توی تابه تا یه کم برشته بشن، یعنی کمرشون قهوه ای بشه. بعد تا گرمن، میذاری زیر بردهر (آسیاب) تا شلتوکا له بشن و به اندازه یه قُرشی (قَرانی) پهن بشن. حواست باشه اگه سرد بشن، دیگه پهن نمی شن!. بعد توی سینی بالا میندازیشون تا پوستشونو باد ببره و تمیز بشن. بعد کلخُنگ و مغز بادوم میریزی توشون و تموم.
محمود گفت: به قبر پدرم نمیتونه بخیسونشون و خندید…
شمسی و محمود رفتن. منم مرغا رو بستم و آبودونه براشون گذاشتم. چقد خوشحال بودم که مرغ دارم.
هنوز صلاة ظهر نشده بود که دایی یعقوب و ستاره از راه رسیدن و یه بُز اَلوس۱۴ ( aloos)
با کهره۱۵(kahreh)برام آوردن.
وای چقدر خوشحال بودم.
خاله تهمینه هم اومد پیشمون و کمکم کرد تا توله (پنیرک) براشون درست کنم. با سیر و پیاز داغ، خیلی خوشمزه شده بود. بچّهها هم چنان با اشتها میخوردن که دلم سوخت. ستاره گفت بیگم! یه قابلمه وردار و بچّهها رو ببر کنار آب تا حمومشون کنیم. راستی قیچی یادت نره!.
کنار آب که رسیدیم، ستاره قیچی رو ورداشت و موی بچّهها رو قیچی کرد و منم خاروخاشاک جمع کردم و و آبِ قابلمه رو گرم کردم و به کمک ستاره، بچّهها رو شستم. روم نمیشد بچّهها رو راحت بشورم. ستاره خیلی بهتر و راحتتر میشست و بلد بود چطور تمیزشون کنه.
وقتی اومدیم خونه حس خوبی داشتم. به بچّهها گمک و کلخنگ دادم و یهکم حلوا درست کردم.
شب که میخواستیم بخوابیم، دایی یعقوب رفت پیش دایی اسدالله و خاله تهمینه پیش ما موند. ستاره گفت: بیگم یه قلیون آماده کن!. زود پا شدم و قلیونو چاق (آماده) کردم
خاله تهمینه گفت: ستاره چِفتر۱۶ (chefter) ای چینی؟
ستاره گفت: چهلوپنج روزه سَر نشُستم۱۷.
خاله تهمینه گفت: مبارکه انشاءاللّه.
ستاره گفت بیگم رختخواب بچّهها رو نزدیک اجاق بنداز و بگو بخوابن!. حواست باشه خودت یتیمی کشیدی و بیمادری دیدی!. آبروی بچّهی مادر مرده، پیش خدا از کعبه بالاتره!. حواست باشه، شکمِ گرسنه نخوابن، توپوتشر نکنی که دلشون بشکنه، لباس و بدنشونو حسابی شستشو کن و ببین یهوقت شپش نگیرن!. گفتم چشم آبجی. خدابیامرز مادرشون، قبلا خیلی سفارششونو بهم کرد.
وسایل خوابشونو مهیا کردم و خوابوندمشون. خودمم پیش کوچیکتره خوابیدم.
شب، مرحوم بیگلنازو خواب دیدم که یه انگشتری بهم میده و میگه بچّههام امشب راحت خوابیدن…
پانوشتها:
————
۱- آیمی و بایمی و دایمی:
۲- نونتون گرم و آبتون سرد: نانتان گرم باشد و آبِتان سرد باد. یکی از دعاهای رایج آن روزها که اگر کسی آب سرد و نان گرم داشت زندگیش رونق داشت.
۳- خاطر مرنجونی: برای اینکه خاطر کسی آزده نشود و در واقع ماستمالی کردن و بهانه دست کسی ندادن.
۴- چیل: وسایل، اسباب و اساسیه که به عنوان دیوار جدا کننده جلو و عقب خانه مورد استفاده قرار میگرفت. مثل پارتیشنبندیهای امروزی.
۵- روبری ستاره: مقابل ستاره قرار گرفتن که معتقد بودند اگر کسی روبروی ستاره باشد و یا روبروی ستاره سکونت گزیند حتماً دچار قضایی خواهد شد و مال و یا فرزندانش تلف یا مسافرتش نافرجام میشود.
۶- دهسه: دسته، دسته سه تا پنجتایی نانِ نم شده.
۷- خر دیوه: الآغ طوسیرنگ یا نوک مدادی.
۸- گزه: قهوهای یا خاکستری به رنگ موش.
۹- شال: پارچهای سبز رنگ که نشانهی سیادت هم محسوب میشد.
۱۰- گال: پارچهای سیاه رنگ که به عنوان عمامه (دستار) به سر میبستند. کسانی که طلبه نبودند ولی میتوانستند دعا و نیایشی از حفظ بخوانند.
۱۱- بله ت بمونه: زنده باشی که همیشه بله بگویی، بله ات ماندگار باد.
۱۲- جیله: مرغی با پرهایی توسی که نقاط زرد رنگی در آنهاست. شایدبه دلیل شباهتش- به تیرهای جوجه تیغی که در فرهنگ منطقه جیله(jilah) یا جوله گفته می شود- به این نام خوانده شود.
۱۳- بج غروس: بچه خروس، خروس نوجوان وهنوز بالغ نشده که صدایش هم دورگه ونخراشیده است.
۱۴- اَلوس: به بزی سیاه که سفیدی کمربند مانندی، دور شانه تا زیر شکمش کشیده شده باشد، گفته می شود.
۱۵- کهره: بزغاله کمتر از یکسال.
۱۶- چفتر: علایم حاملگی، پیداشدن حالت های ویار
۱۷- سرنشستم: موهایم را نشسته ام، حمام کردن بعد از عادت ماهیانه که بصورت مودبانه بیان می شود. کنایه از اینکه عادت ماهیانه ام به تاخیر افتاده است.
سیدغلامعباس موسوی نژاد
سی ام آذر نود ونه
برچسب ها :سید غلامعباس موسوی نژاد، تهمینه، صبح خرد ، هیجدهم
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0